تبليغاتX
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم


 

پنج شنبه 27/10/86

دوست جون ساعت 11 صبح از خواب بیدار شد و چندتا sms بهم زد ولی من بهش گفتم از دستش ناراحتم

گفتم که این برداشتارو از رفتاراش دارم

اونم گفت  اون همه ی فکرش منم و نمی تونه این حرفارو ازم قبول کنه

خلاصه یکم حرفیدیم و من سیم کارتمو عوض کردم با مامانینا رفتیم دسته حسینیه

یه گوسفندم خریدیم و هدیه کردیم

به مادربزرگم سر زدیم و ساعت 8:30 رسیدیم خونه

که دوست جون sms زد که دارم می رم نذری بگیرم واسه شمام بیارم؟

منم از خدا خواسته گفتم آره

یه ربع بعد sms زد که فقط یه دونه مونده بیارم بد می شه

منم گفتم خب نیار

که دیدم زنگ خونمونو زدن و دوست جون واسمون نذری آورد(بهم نگفت

 ولی من فهمیدم که سهم خودشونم واسه ما گذاشته)

نذری رو داد و رفت که داداشیه فندق من نذری نرسیده خونه یکیش و گذاشت جلوشو خورد

شبم چندتایی بهم sms زدیم و خوابیدیم

 

جمعه 28/10/86

 

ساعت 7 همکار بابام واسمون حلیم نذری آورد

ما زیاد حلیم خور نیستیم مامانم زنگ زد به خالم که اگه حلیم می خورید واستون بیاریم

منم آماده شدم و حلیم و بردم واسه خاله اینا

البته دوست جون تنبل خواب بود

بعدشم اومدم خونه افتادم به جون ماشین حسابی شستمش

عروووووووووووووووووووووووووس شد

من عاشق ماشینم (ولی دوست جون اصلا توجه نمی کنه)

ظهر با بابا یه سر رفتیم بیرون نذری بهمون آش دادن، شیر دادن

ناهارم که نذری قیمه خوردیم

بعداز ظهر طبق روال معمول جمعه ها خونه مادربزرگ بودیم که دوست جون به خاطر

قضیه خواستگاری گفت از بابا و مامانم خجالت می کشه بیاد منم گیر دادم باید بیاد اونم گفت

آخرش میاد یه کم می شینه و میره

از خونه مادربزرگ که برگشتیم خیلی جاهارو گشتم تا کاپوت ماشین و بنویسیم

گفتن امشب یخ می زنه فردا بیارید

الانم که بابا رو بردم مسجد و دارم اینجارو می نویسم یه ساعت دیگه ام میریم

سر حلیم خونه عمه بابا

از دوست جونم خبر ندارم با حسین  2تایی زدن بیرون

فعلا بابای

 

راستی تو این روزای عزیز

اگر یادتان بود و

باران گرفت

دعایی به حال بیابان کنید

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386 21:52 توسط من و دوست جونم |


سلام

من خیلی از دست آقای دوست ناراحتم

دیشبم کلی گریه کردم

تا ساعت 3 داشتیم sms می فرستادیم که وسط حرفای من گفت

خوابش می یاد و گرفت خوابید

گاهی حس می کنم اصلا به حرفای من گوش نمی ده یعنی حوصله ی

حرف زدنای منو نداره

پریشبم که داشتم از تردیدام می گفتم گفت شورشو درآوردی مشکلت چیه؟

خیلی دلم گرفته

تو این شرایط که من دارم از تردید دیوونه می شم عوض اینکه

کمکم کنه من و تنها می ذاره

شایدم من زیادی حساس شدم

نمی دونم دیگه هیچی نمی دونم

این روزا جریانمون جدی شده مامانم به مامان دوست جون گفته ما باید با هم حرف بزنیم

زمانشم گذاشتن واسه بعد از  3 امام

نمی دونم چه مرگمه چرا اینجوری شدم پریشب که با فرشته حرف می زدم

کلی واسه این تردیدام دعوام کرد و گفت باید تردیدامو کنار بزارم گفت تو این شرایط

تصمیمی نگیرم و کلیم از دوست جون تعریف کرد

هیشکی طرف من نیست انگار

واقعا نمی دونم مردم چه جوری ازدواج می کنن

یعنی همه مثل منن؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 11:4 توسط من و دوست جونم |


سلام دوست جون خوب من.

امروز بیست و سه روز از زمستون یخمون داره می گذره .و من

 دیروز بالاخره تونستم مخ مامان جونم رو بزنم که دوباره برای خواستگاری از خانومم

دست به کار بشه و یه سر بره خونه خاله جون.

خلاصه خبرش رسید که مامان خانوم همراه آبجی جونم رفتن خونه خاله.

وای وای.حالا بیا ضربان قلب رو بگیر مگه وا میسته.نبضمو تو دهنم حس می کردم

آخه ما یه سری هم قبلا رفته بودیم خواستگاری خانوم دوست که قرارهست قصه اون رو

 کلا بنویسم که هم شیرینه همم اینکه کل آشناییمون رو تو اون بگم.

بگذریم.

با خانوم دوست تماس گرفتم ماجرا رو بپرسم دیدم بنده خدا از من بدتر لرز گرفته.

خلاصه کمی باهم صحبت کردیم و چون من یه مقدار کارم زیاد بود

 دیگه نتونستم زود برم خونه تا از موضوع بوسیله مامان خانوم آگاه بشم

ولی تا رسیدم خونه مامان رو کشیدم یهگوشه دور از چشم آقای پدر

و بازجویی رو شروع کردم حالا مامان مگه نم پس میده.

به هر زحمتی بود یه چیزایی پرسیدم.

خلاصه دیشب با خانوم دوست داشتیم حسابی ماجرا رو پی گیری می کردیم که چه کارهایی لازم هست انجام بدیم و به کجا هدایت کنیم که باقیشو سر فرصت می نویسیم.

خانوم دوست عزیزم ..........

دوست دارم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 14:7 توسط من و دوست جونم |


سلام

انگار دوست جونم نمی خواد دیگه اینجا بنویسه

چندبار قول داده ولی ننوشته

می دونم سرش شلوغه و کار داره ولی به نظرم ادما همیشه

برای چیزایی که واسشون مهمن وقت پیدا می کنن

فکر نمی کنم هیچی از خاطره های آدما مهمتر باشه

بگذریم دوست نداره دیگه

دیروز مامان و ابجی دوست جون اومدن خونه ما

من که خواب بودم

با مامان حرف زده بودن و خواسته بودن نظر منو بپرسه

مامانم امروز صبح باهام حرف زد و خیلی چیزا گفت

گفت باید همه چیزو در نظر بگیرم و با دوست جونم چندباری بحرفم

تصمیم سختیه واسه دختر لوسی مثل من

تصمیم انتخاب یه همراه برای  یه عمر زندگی

پر از فراز و نشیب

ولی من اصلا نمی تونم تمرکز کنم

فکر فیش موبایل این ماه داره دیوونم می کنه

حالا دوست جون با یه نفر حرف زده که فیش میان دوره بگیریم نمیدونم بشه یا نه

خدایا کمکم کن من خیلی سردرگمم

هزارتا فکر و خیال دارم

اصلا حالا واسه ازدواج زود نیست؟

چرا باید ازدواج کنم؟

من و دوست جون قسمت همیم؟

نکنه بدبخت شیم؟

آمادگیشو داریم؟

و هزارتا چیز دیگه

تازه دوست جونم این روزا زیاد تحویلم نمی گیره

احساسای خیلی بدی دارم

دلم گریه می خواد

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 13:23 توسط من و دوست جونم |


 سلام به دوست جون پرکارم

و همه ی کسایی که شاید گذرشون  اینجا بیوفته

اما اتفاقایی که این چندروز افتاده

مامان دوست جون به باباش جریان ما رو گفته بوده و بابای دوست جونم کلی ذوق مرگ شده بود

به خاطر من هوارتا دوست جونو تحویل گرفتن

به خاطر برفی که اومده بود پریروز دوست جونم تعطیل بود

از صبح نزذیک 600 تا sms  بهم زدیم البته دوست جون آماره دقیقشو می گه

(دوست جون بنویس تا نوه نتیجه هامون بدونن ما چقدر sms باز حرفه ای بودیم)

دیشبم تا 7 سرکار بود از ساعت 9 دوباره شروع کردیم به sms بازی تا ساعت 2 نصف شب که خوابیدیم

صبحم من و مامان رفتیم واسه مادربزرگم لنز خریدیم

الانم که این پست و می نویسم مادربزرگ نازنینم تو اتاق عمله

بقیه شو دوست جون می نویسه باید برم ناهار درست کنم

بابای

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 12:57 توسط من و دوست جونم |


چندروزی میشه که ننوشتم

دیشب هوارتا برف اومد و همه جا سفید شده

امروزم بادای وحشتناکی می وزه و من تو اتاقم دارم یخ می کنم

آقای دوستم سرش خیلی شلوغه و نمی رسه اینجارو update  کنه

منم زیاد اوضاع روحیم خوب نیست

سعی می کنم خلاصه اتفاقارو بنویسم تا فراموش نکنیم

هروقت دوست جونم وقت کرد کاملشو می نویسه

5شنبه صبح با مامانش صحبت کرده بود که باید خانوادش یه اقدامی کنن

تا خانواده ما متوجه شن که هنوز دوست جونم رو حرفش هست و جریان خواستگاری پا برجاست

مامانشم گفته بود فردا صبح یه کم ترشی واسشون می بریم ببینیم چه خبره؟

(من و دوست جون دخترخاله-پسرخاله هستیم)

دوست جونم شب چندتا sms واسم زد و جریانو گفت منه بیچاره از استرس شب خوابم نبر د

 بماند که صبحم نیومدن

بعد از ظهر همه خونه مادربزرگ جمع بودیم

یه نی نی نازم اونجا بود که اول هی گریه می کرد ولی بعد با ما دوست شد

خلاصه خاله ترشیارو اونجا بهمون داد و خداحافظی کردیم رفتیم چندتا لوستر نگاه کردیم

و شام رفتیم فست فود ژاسمن که کنار خونه دوست جونه

شنبه که اول هفته بود دست جون خیلی کار داشت و اصلا من و تحویل نگرفت

یه کمم چون امتحانشو فبول نشده بود اعصابش داغون بود

بالاخره ساعت 3 بعداز ظهر یه کم کاراش سبک شد و بهم زنگید

کلی حرفیدیم گفت بذار به مامانم زنگ بزنم ببینم امروز میاد خونتون یا نه؟

حالا صحنه رو داشته باشید

دوست جونم با اون یکی خط زنگ زده به مامانش منم این ور دارم گوش می کنم

هی خاله می گه بمونه بعد ماه محرم هی دوست جون می گه الان

هی خاله می گه پس بریم سریع کارو تموم کنیم

هی دوست جون می گه نه بمونه واسه عید

منم که این طرف دارم خودمو خفه می کنم ولی هیچکس حواسش به من نیست

بالاخره قرار شد مامان دوست جون به باباش بگه و یه مشورتی با هم بکنن

شب که دوست جونم رفت خونشون خیلی بی حوصله بود و به خاطره امتحان ناراحت

تازه به من گفت بی خیال شمو بهش گیر ندم چون اعصابش فرفریه

منم گفتم باشه

دیشب کلا شب بدی واسه من بود چون تو خونمونم یه بحثی سر موضوعی پیش اومد که همه ناراحت شدن

ولی دوست جونم گفت من باید دختر قوی باشمو همه رو آروم کنم

گفت تو هر خانوادیی از این بحثاپیش میاد

ولی قول داد هر وقت سر هر موضوعی با هم بحثمون شه منو تنها نذاره

ممنونم دوست جونم

امیدوارم دیگه از این اتفاقا نیوفته

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 12:38 توسط من و دوست جونم |


 

سلام به دوست جون خود خودمRose

خسته نباشی این هوا کار می کنی

دیشب فرصت نکردم بنویسم. آقای دوست نازنینم امروز صبح داشت خاطره دیروزمونو می نوشت

 که یهو همش پرید. آخی(ناراحت نباش دوست جونم من همشو می نویسم)

صبح تا ظهر دیروزم به سر و سامون دادن کارای ماهه November بابا گذشت دیگه کلافه شده بودم

ولی بالاخره تموم شد. ساعت 5 جلسه بررسی کتاب" قصه هایی برای خواب کودکان" بود که باید می رفتم.

منم زنگ زدم به دوست جونمو گفتم باید بیای دنبالم آخه زشته من تهنا  تو تاریکی برم خونه

اونم گفت میره خونه اگه باباییش خونه بود و ماشینو لازم نداشت میاد دنبال من

(واقعا این همه شرط و شروط نشونه علاقش به منه)

ساعت 6:30 من تو جلسه بودم که sms زد من روبروی هشت بهشت منتظرتم

منم بی جنبه، کلا بی خیال جلسه شدمو جلو چشم از حدقه دراومده حضار از سالن پریدم بیرون

خلاصه رفتم پیششو گفتم باید تا 7:30 خونه باشم اونم یه برگه راهنمای ایرانسل بهم داد تا شرایطشو بخونم

(آخه به خاطر... زدنهای متوالی تو فیشای موبایلمون تصمیم گرفتیم ایرانسل بگیریم)

بعد دوست جونم گفت چی کار کنیم؟ منم گفتم یا باید موبایلامونو تا اخر ماه خاموش کنیم یا ایرانسل بگیریم

حالا هی به من گیر داده که بگو تصمیمت چیه؟ منم گفتم نمی دونم

همینطور داشتیم می حرفیدیم که جلوی سوپرمارکت سبحان نگه داشت

و بعد پیاده شدنی2 تا سیم کارت ایرانسل بهم داد و گفت اینارو داشته باش تا بیام

(دیوونه تمام این مدت من و سرکارم گرفته بود و خودش رفته بود سیم کارت هارو خریده بود)

رفت واسم شکلات Ritter sport خرید آخه من عاشق شکلاتم ولی عزیزم زیاد اهل شکلات نیست

بیشتر طعم قهوه و نسکافه و این چیزارو می پسنده

بهم گفت حالا تا دلت می خواد sms بزن ولی فکر نکنم اینم جواب sms ما رو بده

باید تورو بیارم پیش خودم

تازه شماره های سیم کارتامونم شبیه همه به جز 2تا شماره آخرش که واسه من 82 و واسه عزیزم 28

خلاصه از اونجائیکه این اقای دوست  من هیچ کاریرو جز خواستگاری از من نیمه کاره نمی ذاره

 تو دفتر مرکزی سیم کارتارو ثبت کرده بود و ما هوارتا sms بهم فرستادیم و بدون نگرانی از فیش آخر ماه حالشو بردیم

عزیزم ازت ممنونم

خدایا به خاطر همه ی این روزای خوب و به خاطر همه ی کسایی که دوسمون دارن و ما دوسشون داریم

به خاطر امنیت ، آرامش و آسایشمون ازت ممنونم

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 18:0 توسط من و دوست جونم |


ساعت ۶:۱۵ دقیقه صبح چهارشنبه هستش تو ایستگاه راه آهن منتظرم چشام از بس که به در ورودی دوختم تار میبینن پس چرا نیومد نکنه خواب مونده باشه.خدای من چطور ازش خبر دار بشم.می ترسم الان بهش اس ام اس بزنم نکنه یه وقت حاجی باهاش باشه به صدای زنگ اس ام اس شک کنه.قطار اومد کارمند اطلاعات راه آهن می گه مسافرا هرچه زودتر سوار بشن.میرم پای قطار هنوز نیومده بذار یه تماس بگیرم شاید تو راه باشه ولی اگه یه وقت خواب مونده باشه یا خاله نذاشته باشه که بیاد چیکار کنم من امروز امتحان دارم باید سر وقت به امتحانم برسم ولش کن اگه نیاد نمیرم.گوشیمو درآووردم شمارشو گرفتم بوق اولو نزده بود که یهو دیدم از دور داره میاد با عجله یه حس عجیبی تو وجودم داد می زد که تو هم برو طرفش دلم می خواست بغلش کنم بگم چقدر از دیدنش خوشحالم.با سرعت سوار شدیم کنار هم یه سفر خوشگلمیرفت تا مدرک تحصیلیش که گفته بودن آماده شده رو از دانشگاه تحویل بگیره.روبروی هم نشستیم .کیفمون رو هم گذاشتیم رو صندلی خالیه بغلی تا هیچ کس مزاحممون نشه.روزنامه رو گرفتم جلو صورتم ولی چشام تو صورت خشگلش قفل شده بود امروز خیلی عالی شده بود تا حالا موقع صحبت کردن باهاش اینقدر توچشماش دقیق خیره نشده بودم خیلی زیبا بود.دلم داشت فریاد می زد دوست دارم رو من نفهمیدم که کی به ایستگاه رسیدیم زمان بعضی وقتها بقدری سریع می گذره که حسرت رو تو دل آدم می کاره.تا یه مسیری باهم رفتیم دلم نمی خواست ازش جدا بشم ولی خیلی خوب به من آرامش میداد تا استرس امتحان رو نداشته باشم ولی من استرس امتحان نداشتم استرس اینو داشتم که نکنه کارم اینقدر طول بکشه که دیر بهش برسم و فرصتم رو از دست بدم.امتحانم رو عالی دادم بعد باهاش تماس گرفتم خیلی خوشحال شد من هم از اینکه مدرکشو گرفته ذوق کرده بودم  دلم می خواست یه جشن عالی براش بگیرم .باهم قدم زنان رفتیم تا یه جایی ناهار رو بخوریم.منو با خودش به فست فودی که می شناخت و کارش رو قبول داشت بردو یکی از بهترین غذاهایی رو که تا حالا نخورده بودم رو سفارش دادیم.روبروی هم باز هم روبروی هم یکم بی حوصله به نظرم می رسید احتمالا خسته بود  بعد از غذا چون وقت کمی داشتیم سریع امدیم راه آهن و سوار قطار برگشتمون شدیم آخه ما همیشه از قبل با همدیگه برنامه ریزیمون رو انجام میدیم. یکم تو قطار چون بلیطها رو اینترنتی گرفته بودم صندلیهامون جابجا شده بود با زیرکیش و کمی روابط عمومی قوی مسافرها رو جابجا کردیم اونم ۷نفر تا کنار همدیگه بشینیم و نشستیم. تا رسیدنمون در مورد خیلی از مسایل صحبت کردیم کلی خندیدیم و قهر کردیم وقتی رسیدیم حاجی اومده بود دنبالش دلم می خواست باهاشون برم ولی نمی شد.تقریبا ۲ ساعت بعد اونها با هزار مکافات ماشین گیر آووردم و رسیدم خونه.................. 

خانوم دوست، خیلی دوست دارم

پ. ن.: این خاطره مربوط به ۵ دیماهه

 پ. ن.۲: خسته نبودم قهربودم توام که اصلا نازمو نکشیدی(خیلی ضایع شدم)

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 8:19 توسط من و دوست جونم |


دیروز هر چقدر سعی می کردم نمی تونستم از صحبت کردن با خانوم دوست دست بکشم.آخه داشتیم برنامه ریزی می کردیم که چطور آخر هفته رو باهم بریم تهران که هم خانوم دوست به کارهاش برسه هم من.خلاصه تصمیم گرفتیم که من بلیط ها رو تهیه کنم.شب که رسیدم خونه بقدری خسته بودم که نگو داشتم سرپا می خوابیدم.بعد از شام یه اس ام اس به خانوم دوست فرستادم که اگه دیگه کاری نداری بخوابیم.بعدش دیگه نفهمیدم چطور شد.صبحی با یه اس ام اس توپ که خانوم دوست برام فرستاده بود و با انرژی خیلی زیاد اومدم دفتر کارم.

من خانوم دوست رو خیلی دوست دارماز حالا برای آخر هفته لحظه شماری می کنم.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 8:49 توسط من و دوست جونم |


تو یه روز سرد زمستونی به همه کسانی که این پست رو می خونن یه سلام گرم دارم.مخصوصا خانوم دوست عزیز خود خودم.

خانوم دوست عزیزم چطور من بد سلیقه هستم که تونستم یه گل زیبا و خوشبو مثل شما رو انتخاب کنم؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 8:33 توسط من و دوست جونم |


سلام

انگار آقای دوست زرنگ تر از منه و  وبلاگمون و به روز کرده

اما با سلیقه تر از من که نیست

آقای دوسته نازم عیدت و شب یلدات مبارک

گرچه ازت دلخورم ولی چه میشه کرد همیشه کارت اینه دییییییییییییییگه

من دیروز حسابی جاتو خالی کردم

کلیم با آبجی خانومت غیبت کردیم(حسودیت شد)

واست آجیلم نگه داشتم اما از هندونه شرمندم آخه معلوم نیست کی بتونم ببینمت که

خوشحالم که به سلامت برگشتی

کاش کاراتو جور کنی این هفته با هم بریم تهران

مراقب خودت باش

فعلا

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 18:3 توسط من و دوست جونم |


 امروز اولین روز زمستون سرد شهر ما هستش.همه جا رو برف و یخ گرفته ولی دل منو محبت یه نفر گرم گرم نگه داشته.روز ۵شنبه رفتم کرمان هردفعه که می رم کرمان پشت دستمو داغ می ذارم که دیگه هوایی به این شهر نرم ولی نمی شه که نمی شه هواپیمای ما تو اون هوای بد بادی بقدری بد فرود اومد که همه دوستانم با سلام و صلوات اومده بودن پیشوازم.جمعه هم تهران بودم و عید قربان رو با بچه های خاله سر کردم بعد از انجام دادن کارهام برگشتم خونه اما ساعت ۱۱ شب رسیدم دیگه تو بدنم نا نمونده بود.همون که رسیدم خونه یه راست رفتم آشپزخونه ولی دیر رسیده بودم و چیز حاضری واسه خوردن نبود.مامان اصرار کرد که چیزی تهیه کنه ولی نذاشتم.گوشیم رو برداشتم یه اس ام اس به خانوم دوست فرستادم و شب به خیر گفتم و همین که چشام رو بستم بیهوش شده بودم صبحم با چند تا از اس ام اس های خانوم دوست شروع کردم که از نوع شب به خیر گفتنم شاکی شده بود خوب بنده خدا حق داشت.آخه منم خیلی خسته بودم واقیعیتش ناراحت هم بودم که چرا برنامه هام اینقدر فشرده شده بود که نتونسته بودم شب یلدا رو پیشش باشم.حالا منتظرم تا خانوم دوست سرش خلوت بشه و با هم کمی در مورد روزهای قبل صحبت کنیم.

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 13:34 توسط من و دوست جونم |