تبليغاتX
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم


سلام سلام هوارتا سلام

من امروز خیلی خیلی خوشحالم

این چند روز معجزه های زیادی تو زندگیم دیدم

خدایا از حضورت و از اینکه هوامو داری ازت ممنونم

قبل از نوشتن خاطرات باید یه چیزی رو بگم

این پست قبلی رو دوست جونم نوشته و دیروز صبح قبل از رفتنش سر تمرینات

رفته انکارا و فرستاده از اینکه فارسی نیست معذرت می خوایم اخه فونت فارسی نداشتن

اما از اتفاقات دیروز:

دیروز صبح با مامان رفتیم و واسش سیم کارت گرفتیم

بعدشم رفتیم من یه پارچه واسه سارافون گرفتم و مامانمم یه پارچه واسه مانتوخرید و

 بردیم دادیم خیاطمون برامون بدوزه

یه چندتا مدل لباسم بهم نشون داد و اندازه هامو گرفت و بهم گفت واسه هر کدوم چقدر پارچه بگیرم

(من هنوز تو لباس مجلس خواستگاری موندما)

از خیاطی در اومدیم و با مامانی رفتیم معجون خوردیمو رفتیم خونه

و از اونجائیکه من جو گیر بودم یکی از لباس مجلسیامو که برام یه خورده تنگ بود

شکافتم که باهاش بلوز و تاپ بدوزم اما هرکاری کردم دیدم نخیر خیاطی کار من نیست

من یه دکمه حوصلم نمی گیره بدوزم چه برسه به بلوز

بعد مظلومانه به مامانم نگاه کردم که یعنی مامانی زحمتشو بکش

که گفت خودت باید یه کاریش کنی ببین لباسو حیفش کردی

منم اصلا به روی مبارک نیاوردم و زنگ زدم که ببرم پیش اون یکی خیاطمون

که کارای تعمیرات لباسم انجام میده تا برام بدوزه

حالا فردا یه سر بهش می زنم خداییش خیاطی حوصله می خوادا

تمام بعدازظهر تا شب هم عزممو جزم کرده بودم که فاکتورای این ماهه بابارو بنویسم که تموم شه

و تمومشم کردم خلاصه بابا اومد و شام خوردیم و فیلم نگاه کردیم و داداشیه فندقم

و مامان رفتن خوابیدن

حالا نوبت نقشه ی من بود تا یه کاری کنم بابا به پرینت گرفتن از فیش موبایلم فکر نکنه

اول 2تا قهوه درست کردمو اومدم سرمو گذاشتم رو پاهاش

همینطوری که باباییم داشت موهامو ناز می کرد

گفتم بابایی فیشای موبایل اومده؟

گفت نه مگه نمی یاد خونه؟(حالا خوبه 2روز پیش تو کمدش دیده بودما)

گفتم اذیت نکن دیگه

گفت حالا مگه بیاد چی میشه؟

گفتم هیچی فقط این ماهم رو قولم نتونستم بمونم و یکم زیاده روی کردم

گفت الهه برای من اصلا پول موبایل مهم نیست تو روزی اندازه فیش 2ماهه موبایلت

خرج می کنی تا حالا شده بهت بگم نکن همه ی کارتای بانکی من دسته توئه

رفتی دانشگاه رشته یی که من دوست نداشتمو خوندی

واست خونه گرفتم شهریه های 1ملیونی واست ریختم آسایشتو فراهم کردم

فقط به خاطر اینکه بهت اطمینان داشتمو خواستم به تصمیمت احترام بذارم

اینارو میگم که بدونی پول هیچ نقشی این وسط نداره

اما من نگرانم، می ترسم کسی اذیتت کنه

می ترسم مشکلی داشته باشیو این تودار بودنت نذاره بهم بگی

می ترسم این smsبازیا وقتتو بگیره و تبدیل به یه عادت غلط و رفتار نادرست شه

و خیلی چیزا خیلی حرف زدیم منم بی جنبه وقتی بابام حرف می زد گریه می کردم

دست خودم نیست من بابامو می پرستم عاشقشم

ساعت حدود 3 بود که گفت پاشو دیگه بریم بخوابیم

ببخشید انقدر طولانی و با جزئیات نوشتم

بالاخره اینجا یه دفتر خاطراته

دوست داشتم زمزمه های دختر و پدریم اینجا باشه

فکر نمی کنم بابام پرینت بگیره

امیدوارم همه چی تموم شده باشه دیگه

فعلا بابای

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 15:7 توسط من و دوست جونم |


Salam

Salam be hame dostaye khobemon ke har roz pey gire khaterate

 khoshgele zendegiye ma hastan.delam baraye elahe

be andaze ye zare bardare atom shode,na kamtar az on

.moteasefane to in safari ke man majboran tan behesh dadam

 ta hala moafagh nashodam ta ba azizam ertebat dashte basham.

Alan hodode saate 3:30 sobhe yekshanbe be vaghte injast

 ke ma hastim.belakhare tonestam bad az koli khahesh az

ostade azizam  ( jiyani lonzi ) az laptopesh estefade konam

Va in post ro be onvane khatereyi az in dore baraye azize delam

 be yadeghar bezaram.

Az dosthaye khobe webemon khahesh mikonam

 ke azize mano hichvaght tanha nazaran.

azize dele dele khodam  cheghadr man bimarefatam

 ke ta hala natonestam bahat tamas begiram kheyli narahatm.

Bad az inke ma varede forodghahe Ankara shodim

 doste azizemon ba komake yeki az ranandehaye taxi ma ro

be dehkadeyi ke taghriban to hodode 75 kilometriye Ankara hast bord.

Inja dehkade varzeshiye zibayi hast ke kasayi ke tosh hasten

 hame az varzeshkaraye herfeyi turkye hasten.

to in dehkade ke shayad andazash hodode 3barabare

 majmoe varzeshiye azadi hastesh,nokte jaleb ine ke kasi to in dehkade

 ba lebase rasmi be nodrat dide mishe ba inke havaye inja kheyli kheyli

 sarde va barf ghorro ghor mibare vali hame varzeshkara

 ba talashe didani mashghole tamrinateshon hasten,

ta az hala tebghe barname zamanbandi shode

 ke az tarafe morabihaye besyar mojarab beheshon dade shode

va makhsosan barname ghazayi ke man in ghesmat ro az hame

ghesmathaye dige bishtar mipasandam ,kamelan ro  hesabo ketabe,

be insorat ke in varzeshkar ba in barname varzeshi

cheghadr be enerji ehtiyaj dare tarh rizi kardan.

Kash ye varzeshi bod ke adam az sobh ta shab

 to ashpazkhone mashghole khordan mishodan.

Nokte jaleb ke to in dehkade be cheshm mikhore ineke

 to in dehkade hich kodom az foroshghah ha

ejaze foroshe mashrob va sighar ro nadaran.

va dar avaz anvae mokhtalefe mivehayi ke hata to

 zemeston bodanesh gheyr momkene to in foroshghah ha

 be sorate omde arze mishe.

Khabghahi ke be ma dadan az behtarin hoteli ke to

dore varzeshim raftam ( albate na dar zamane gardesh va tafrih yak are edarim )

 kheyli ba kelas tar va shiktare hata dakhlesh tamame emkanate refahi ro dare

.be gheyr az internet va inja ye moshkele bozorg dare

 ke hich kododm az khathaye mobile ma to inja be hich vajh

 az zareyi anten khabari nist.

Be harhal felan in document ro neveshtam va roye flash ostadam mizaram

 ta farad bebinam chetor mitonam befrestam ro webemon

.injast ke bayad honar dar var konam

 khanomam rasti az inke latin neveshtam mazerat mikham

chon ham vagtam kam bood ham inke keyboarde ostadam

be gheyr az latin ro italiyayi tanzim shode bod

 ke natonestam be farsi bargardonam va ghoftam age bekham dast bezanam

 shayad natonam,tanzimatesh beham bokhore.

To poste badi,inke chetor tonestam in pos  ro bebaram webemon

 ro be shoma khaham ghoft.

Gole baghe albaloye man shabet  bekheyr bashe

.khabhaye khoshgele shirin mesle shokolat na az onha ham shirin tar bebini.

Zod miyam pishet.

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 3:38 توسط من و دوست جونم |


دوستای نازنینم سلام

تو این چند روز اخیر خیلی ناراحت و نگران بودم اما حضور شما

واقعا باعث دلگرمیم بود

از همتون ممنونم

دیروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم شماره خونه خواهر دوست جونم افتاده

گفتم حتما خبری شده

بهش زنگ زدم اما کسی جواب نداد

داشتم با موبایلم ور می رفتم و شماره عزیزم و همینطوری می گرفتم که یهو دیدم بوق آزاد زد

و گوشی رو برداشت و گفت سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

دلم می خواست از عصبانیت گوشیمو بکوبم دیوار

گفتم کجایی؟

واقعا روت میشه با من حرف بزنی؟

تو این چند روز کجا بودی و ...

خیلی حرف زدم و احتمالا خیلیم بد حرف زدم

که یهو دیدم خیلی ناراحت برگشت گفت

تو فکر می کنی خیلی این چندروز من راحت بودم؟

تو خودت میدونی به من چی گذشته؟

اول که تو فرودگاه چون ایرانی بودم بهم مشکوک شدن

و همه وسایلمو گشتن کیفمم پاره کردن

سیم کارتی که داشتم مسدود شده بود

کلاس آموزشیمون ۷۵ کیلومتر خارج از شهره

از ساعت ۶صبح تا ۱۰ شب تو استخر و کلاسیم

نمیتونیم نفس بکشیم

هر چقدرم به تو زنگ میزنم همش اشغال میزنه

خیلی ناراحت بود منم که اونطوری باهاش حرف زدم خیلی اعصابش خورد بود

میگفت تو این دهکده ورزشی چون نوسازه هیچ امکاناتی نیست

فقط دیروز تونسته با خواهش لپ تاپ استادشونو بگیره واسم یه چیزی بنویسه و بفرسته

که تا شهر اومده اما چون یکشنبه بوده همه کافی نتا تعطیل بودن

خلاصه خیلی اذیت شده بود

می گفت دیگه هرگز پاشو تو ترکیه نمیذاره

(مثلا قول داده بود عید سال بعد باهم بریم ترکیه)

از منم شاکی بود که چرا مجبورش کردم بره ترکیه

میگفت اسمش مسافرته اما انقدر تمریناتشون فرسایشی وسنگینه که نمی تونن جایی برن

در ضمن از اون دهکده تا آنکارا ماشین خیلی سخت پیدا میشه و خیلی گرونه

(تا آنکارا نفری ۳۰دلار )

اینارو که گفت واقعا بهش حق دادمو از دست خودمم ناراحت شدم

اما خب چیکار کنم شما که می دونین من تو این چندروز مردم و زنده شدم

خلاصه خداحافظی کردیم و زنگ زدم به خواهر دوست جون

بهم گفت که زنگ زده بوده بگه بالاخره تونسته امیر و پیدا کنه

که گفتم خودم باهاش حرف زدم

بعد گفت کلی لیست به دوست جونم داده که براش خرید کنه

گفتم فکر نمی کنم امیر اصلا بتونه خرید کنه

چون کلاسش ۵شنبه تموم میشه و همون روزم برمی گرده ایران

با شوخی گفت بیخود کرده باید خریدای منو انجام بده

یکم حرفیدیم و قطع کردم

نمیدونم چه سیستمیه که عزیزم از اونجا اصلا نمی تونه اینجا رو بگیره

منم به سختی می تونم بگیرمش

ولی شبم باهم صحبت کردیم و دلداریش دادم

و گفتم بالاخره هر چیزی یه بهایی داره و اون واسه گرفتن درجه داوری بین المللی

باید این دوره رو بگذرونه و هدفش از ترکیه رفتنم همین بوده

 و یکم تحمل کنه تموم میشه 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 9:8 توسط من و دوست جونم |


دیگه نمی دونم چی بگم

انگار همه چی بهم ریخته دیشبم نتونستم بخوابم

همش چشام تو این موبایله

خیلی سعی کردم جلو خودم و بگیرم و به خواهر دوست جونم زنگ نزنم

اما نتونستم گفتم هر فکری می خوان بکنن

زنگ زدم و گفتم نگرانشم قرار بود ۲روز پیش بهم زنگ بزنه

که یکم دلداریم داد و گفت نگران نباش وقتی رسیده اونجا به بابام اس.ام.اس. زده که رسیده

بازم من پیگیری میکنم بهت میگم

گفتم لطفا به موبایلم زنگ بزنید نمی خوام کسی متوجه شه و

خداحافظی کردم

تا حالا که خبری نشده

حال مامانمم نمی دونم چرا بد شده

سردرد شدید و حالت تهوع

بردیمش اورژانس یه آمپول زد والان خوابه

به سلامتی فیش موبایلامونم اومد و مثلا من می خواستم دسته بابا نرسه که

پستچی داده به بابام

البته بابام چیزی نگفت نمی دونم چه نقشه ای کشیده

دیگه برم پیش مامانم شاید حالش خوب نباشه

دعا کنید 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 2:17 توسط من و دوست جونم |


خیلی کلافم، خدایا دارم دیوونه میشم

شایدم دارم زیاده روی می کنم

اما بهم قول داد همین که برسه بهم زنگ بزنه

آخه اون سیم کارت ترکیه رو داره تازه اگرم نداشته باشه یعنی اون خراب شده

 یه مخابرات نداره که بهم زنگ بزنه

عزیزم آدمی نیست منو بی خبر بذاره وقتی رفته بود روسیه هرروز بهم زنگ و sms میزد

پس حالا کجاست

نکنه واسش اتفاقی افتاده باشه

دستم به هیچ جا بند نیست

نه شماره پروازشو می دونم، نه مکان کلاسشو

نه کسی میدونه رفته که از اون سراغشو بگیرم

امیر به خدا اگه سهل انگاری کرده باشی تو زنگ زدن به من

قسم می خورم نمی بخشمت و دیگه اسمتم نمیارم

خب ناراحتم

ببخشید نمی خوام کسی رو ناراحت کنم

حالم خیلی بده

 

مي‌نويسم ، مي‌نويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گريه اين گريه اگر بگذارد

گريه اين گريه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج غزل كافي نيست
با تو از اوج غزل خواهم گفت .....

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 0:43 توسط من و دوست جونم |


سلام

حالم اصلا خوب نیست دوست جونم دیروز ساعت 5 پرواز داشت

گفته بود همین که رسید بهم زنگ می زنه اما تا الان زنگ نزده

دارم از نگرانی میمیرم

دیشب پلک رو هم نذاشتم

دارم دیونه می شم

اصلا حوصله  پست نوشتن نداشتم اما سمیر و گلی جون ازم خواسته بودن دستور این شیرینی رو بنویسم

نخواستم بی احترامی شه

 

اینم دستور شیرینی خشک دو رنگ

 

شکر 150 گرم

کره  300 گرم

تخم مرغ 1 عدد

وانیل  یک چهارم قاشق چایخوری

آرد 450 گرم

شکر، کره، تخم مرغ و وانیل رو در حد مخلوط شدن با همزن برقی بزنید. سپس ارد را کم کم به مواد اضافه کرده و با دست خوب مخلوط کنید. خمیر را در یک کیسه نایلونی حداقل 30 دقیقه داخل یخچال استراحت دهید برای اینکه دو رنگ خمیر داشته باشید کافی است 3قاشق غذاخوری از آرد کم کرده و دو قاشق غذاخوری پودر کاکائوی الک شده به مواد اضافه کنید تا خمیر برای مصرف آماده شود.*1

خمیر را روی سطح آردپاشی شده، کمی ورز دهید و با وردنه به قطر 3میلیمتر باز کنید.به همین ترتیب خمیر کاکائویی را هم باز کنید. بهتر است خمیر زیرین حدود یک سانت از هر طرف جای خالی داشته باشد. بعد از قرار دادن دو خمیر روی هم ، آن را به دقت رول کنید. خمیر را حدود یک ساعت در یخچال قرار داده و بعد از یک ساعت با چاقوی تیزی با فاصله های نیم سانتی متری برش دهید. بعد از برش شیرینی ها انها را در سینی فر قرار داده و به مدت 20 دقیقه با حرارت 170 درجه سانتیگراد بپزید(فر باید قبلا گرم شده باشد) در ضمن می توانید خمیر را به شکل استوانه ای  به قطر یک سانتی متر در آورده و کنار هم قرار دهید.(طوری که دو رنگ متضاد در کنار هم قرار گیرد)سپس روی لایه زیرین رنگ ها را برعکس، به همان طریق خمیر قرار دهید.و بعد از اینکه خمیر در یخچال سرمای لازم را پیدا کرد با چاقو برش دهید.

*این شیرینی رو به مدت طولانی می تونید در ظرف دردار در جای خنک نگهداری کنید.

*خمیرشم به مدت طولانی تو فریزر میتونید نگهدارید

 

چند نکته:

*1من قبل از اضافه کردن آرد موادو به دو قسمت تقسیم کردم و تو 2تا ظرف جداگانه ریختم بعدش آرد و دو قسمت کردم و به یک قسمتش کاکائو اضافه کردم و هر کدوم از اردارو به یکی از ظرفا ریختم و مخلوط کردم اینطوری دو تا خمیر سفید و کاکائویی داشتم

* این دستوری که بالا نوشته واسه دو نوع  از این شیرنیاست  من خودم خمیر و پهن کردم و با استفاده از قالبهای ستاره، ماه، قلب و گل قالب زدم و روشونم با خمیر رنگ مخالف قالب کوچیک زدم( قالب زدن کاملا سلیقه ایه)

* این خمیر چون کره زیاد داره یکم چربه زیادم آرد نریزید که عین سنگ شه

 

                            بازم اگه سوالی داشتید بپرسید تا جایی که بتونم جواب میدم

                                  امیدوارم درست کنید و با دوست جوناتون بخورید.

دعا کنید خبری از دوست جونم بشه

                                                                                                                               

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 12:56 توسط من و دوست جونم |


Happy Valentine's Day!

 

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ولنتاین

ولنتاین همگی مبارک

نمی دونم چرا امسال انقدر من منتظر ولنتاین بودم

اما دوست جونم که نیست

اشکال نداره مهم اینه که ما همیشه به یاد همیم و تو قلب هم جا داریم

خب خاطرات هفتمین روزی که بدون دوست جونم می گذره

امروز بالاخره لوسترامون از تهران رسید و مامانم کلی ذوق مرگ شد

یه 2-3 ساعتی به نصب لوسر و وصل کردن گوی هاش گذشت

یه فیلمم دیدم به اسم "استاد تغییر چهره" واسه وقت گذرونی بد نیست

عزیزمم ساعت 7 از تهران حرکت کرد میاد اینجا وسایلشو جمع کنه

 فردا صبح دوباره بره تهران گفتن 12 فرودگاه باشه

من بهش گفتم خسته میشی گفت باید بیاد

کاش میشد ببینمش

 

 این شعرو تقدیم می کنم به عزیزترینم

 

برای دوباره بودن،

هیچ‌وقت دیر نیست.

  با تو رازهایم را گفتم

با من رازهایت را گفتی

و رازهایمان را در خلوت  پر شور وشیطنتی خَطیر

با دریا و زمین و آسْمان قسمت کردیم

و آن‌گاه پشت افقهای قاره‌های دور

لای ِ سنگستان‌های صبور کوه باران

برای ِ همیشه پنهان شدیم.

  تو آمدی و آن‌گاه

در سپیدی  سوداییِ شب

و گرمای مست و  بی‌واسطهٔ آغوش

گم شدیم.

  تو آمدی و انگار چیزی به رنگ «ما» آمد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 23:30 توسط من و دوست جونم |


برای عزیز دلم سلام

روز والنتین رو تبریک می گم

 

وقتی شیرینیها رو دیدم و تعریفش رو شنیدم

 از اینکه دستم بهشون نمی رسه خیلی غصه خوردم

ولی خانومم باید بهم قول بده که برام  از اون خوشمزه هاش بپزه

وگرنه

از سوغاتی خبری نیست

ولی دلم طاقت نداره حتما برات چیزای خوشگل خوشگل میارم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 14:19 توسط من و دوست جونم |


سلام به همه ی دوستای گلم و

 دوست جون جون خودم

از همتون ممنونم که راجع به لباس مراسم خواستگاری کمکم کردید

بازم اگه نظری باشه استقبال می کنم

دوست جونمم گفت ازتون تشکر کنم

(بعله تشکرم داره همه طرف دوست جونو گرفتید و هیچ کس از ایده سارافون من استقبال نکرد)

اما این تصاویری که اینجا می بینید مربوط به هنرنمائیه خود خودمه

یه مدت بود خود تحویل گیریه خونم اومده بود پائین

یه کمم حسادت نسبت به گل هایی که نارنجدونه درست میکنه

منو وادار کرد که امروز دست به کار شم

و از خودم هنر در کنم

دوست جون زود بیا من واست نگه داشتم

اما خودت که می دونی ما خونمون یه داداشه فندق داریم که نمیذاره چیزی اینجا بمونه

تمام صبح تا ظهرم به درست کردن این شیرنیا گذشت

مثل خمیربازی بود جاتون خالی خیلی حال داد

بعد از ظهرم هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد فقط کارتون شرک 3 رو دیدم

و فیلم Gigli

عزیزمم دومین روز دوره اموزشیش تموم شد

یه سرم رفته بود کت و شلوارارو دیده بود

یه دوریم تو پاساز رضا واسه کامپیوتر زده بود

اگه خودمو چشم نزنم

اوضاع رابطمون آفتابیه شدید

فعلا بابای

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 21:55 توسط من و دوست جونم |


 

 سلام به همه ی دوستای نازنینمون

دیشب خیلی شب بدی بود تا ساعت 4:30 صبح بیدار بودیم و

 با sms با دوست جونم بحث کردیم(200 تا sms)

وای چقدر گریه کردم

چقدر اعصاب هردومون سر مسائل جزئی و سوتفاهما خورد شد

البته اخه یکی نیست بگه آدم عاقل با sms بحث می کنه؟

اخه با sms که نمیشه احساسات و حالتامون و منتقل کنیم

و این باعث سو تفاهم بیشتر میشد

تا جائیکه یادم میاد می خوام خاطره دیشب و بنویسم

اگه حوصلتون نگرفت نخونید

آخه دوست جون میگه باید همه خاطراتمونو ثبت کنیم

شاید یه روز به بحث های دیشبمون بخندیم

عزیز من زیاد اهل دوست و رفیق نیست برعکس من که دوستای زیادی دارم

در واقع میشه گفت یه کم رو دوست حساسه

و میگه آدم هرکسی رو وارد حریم شخصیش نمیکنه

اولین بحثمون راجع به همین قضیه بود

 من گفتم دلم میخواد دوستای دنیای مجازیم و ببینم

که گفت با اینکار مخالفه و اینترنت یه حریمی داره و تو همون حریم جذابه

و همین حرف یه جرقه شد واسه دعوا و بحث

من این حرفشو محدود کردن خودم در نظر گرفتم

و از اونجائی که از محدودیت بدم میاد یکم زیاده روی کردم

آخرشم گفتم تو می خوای من یه زنی شم که سبزی پاک کنه بشوره، بسابه

پشت سره مادر شوهر خواهرشوهر حرف بزنه

فکر و ذهنش این باشه که عینه امامزاده از خودش طلا اویزون کنه

باشه منم همینطوری میشم

وای دوست جون من از این جور خانوما متنفره وقتیم من اینطوری حرف زدم آتیش گرفت

گفت یهو بگو بدبخت شدم دیگه

من می خوام تو فعالیتای علمیتو انجام بدی تو اجتماع باشی

من کی از تو خواستم اینکارا رو انجام بدی

اصلا هر کاری دوست داری بکن نامردم اگه بگم با کی می گردی، کی میری، کی میای

میشم یه دوست ادای شوهرارم در نمیارم

و اما بحث دوم راجع به لباسی بود که روز خواستگاری بپوشیم

من گفتم حالا که تهرانی برو یه سر به هاکوپیان و ایکات و ماکسیم و ...

این جور جاها بزن یه دست کت شلوار بگیر

اونم گفت باشه فردا میرم

گفتم کراواتم بگیر واسه جلسه خواستگاری

گفت بابات بهم می خنده ها

گفتم من دوست دارم

گفت چشم کراواتم میبندم

خلاصه یکم از رنگ و طرحش حرف زدیم و به یه تفاهماتی رسیدیم

نوبت رسید به لباس من

گفتم نظرت چیه من چه لباسی بپوشم

گفت نمی دونم معمولا بلوز و دامن می پوشن و چادر سر می کنن نظر خودت چیه

گفتم من عمرا چادر سرکن نیستم

(آخه من تاحالا چادر سر نکردم که تازه چادر جلوی دست و پامو می گیره عین شلخته ها میشم)

شاید یه سارافون کوتاه و شلوار بدم برام بدوزن

گفت مگه میخوای بری مهد کودک

جلسه خواستگاری یه مراسم رسمیه باید سنگین لباس پوشید

دیگه اینو که گفت من افتادم رو لج گفتم همینارو میپوشم

اونم گفت پس منم شلوار جین و تی شرت می پوشم گرمکنمم بر میدارم دستم

گفت اگه لج کنی عین بچه ها لباس بپوشی تو مراسمای بعدیمون عوضشو در میاما

خلاصه جنگ جهانی سوم شروع شد

نمی دونم دیشب چه مرگمون بود ما انقدرام لجباز نیستیم

آخرشم بهم گفت تو نظر هیچ کس و قبول نداری فقط حرف خودت واست مهمه

جنبه انتقاد نداری زود جبهه می گیری

و از این حرفا که من گریه کردم

و گفت تو خیلی مسائل و سخت می گیری

من به تو و سلیقت ایمان دارم اما همش یه حرفایی می زنی که من و امتحان کنی

گفت همه تورو دوست دارن

همه به زندگی ما حسودی میکنن حالا میبینی

دیگه نزدیکای 5بود که من حالم بد بود smsزد خانومم آروم باش

آخه چرا بیخودی حرص می خوری

حالا بخواب

که دیگه من خوابیدم و 9 مامان بیدارم کرد داشتم از سردرد می مردم

امیرم سرش درد می کرد

بعد از ظهر زنگ زد یکم حرف زدیم و البته من حرف زدم

چون دوست جونم گفت هر چی می خوای بگو تا آروم شی

منم هوارتا حرف زدم

اخرشم نتیجه گرفتیم که هردومون زیاده روی کردیم

امیر گفت نباید پیش داوری میکرده

و اول باید دوستامو ببینه بعد با هم در موردشون تصمیم بگیریم

در مورد لباسم گفت هرجور خودم صلاح می دونم انتخاب کنم

و گفت امکان نداره بذاره جلسه خواستگاری عین بازار شه

و در مورد مهریه و این چیزا بحث شه

گفت دوتایی این چیزارو تعیین می کنیمو به بقیه اطلاع میدیم

و قول دادیم دیگه اینطوری همدیگرو ناراحت نکنیم

و ماجرا با love و بوس و عشقولانه ختم به خیر شد

ساعت 8 بود که اینجا برف شروع به باریدن کرد

و بابائیم گفت آماده شو باهم بریم یه دوری بزنیم

و رفتیم با هم بستنی خوردیم و یه کم وسایل خریدم فردا شیرینی درست کنم

کلی روحیم عوض شد

ببخشید طولانی شد

شاد باشید و همیشه عشقولانه

 

 

 

 

 

پ.ن.1: دوست جونم من میدونم که تو بحث دیشب بیشتر مقصر بودم خیلی لجباز و زود رنج و بداخلاق بودم ببخش که ناراحتت کردم و از همراهی و صبرت و از اینکه تو دعوا و بحث حرمت رابطمونو حفظ کردی و منطقی بودی ممنونم

 

پ.ن.2برنامه روز پنجم: نیم ساعت والیبال بازی کنید

، می توانید به جای توپ از بادکنک استفاده کنید

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 23:52 توسط من و دوست جونم |


سلام حال من خوب است اما تو باور نکن

امروز خیلی دلم واسه دوست جونم تنگ شده

راست میگن آدما وقتی کنار هم هستند قدر همدیگر و نمی دونن

فکر این که تا 13 روز دیگه نمی یاد بدجوری عصبیم کرده

خیلی طفلک و امروز اذیت کردم

دست خودم نبود هی میگفتم تو دوسم نداری

اونم کلافه شده بود هرچی می گفت تو مخم نمیرفت

میگفت اصلا نمیره

(تنبل خان از اولشم دلش نمی خواست بره،منو بهونه میکرد)

گفتم عمرا باید بری تازه من از سوغاتی نمیگذرم

امروز کلا به بطالت گذشت و من کار خاصی نکردم

فقط یه مانتو شلوار داده بودم برام بدوزن که امروز رفتم واسه پرو

گفت تا 10 روز دیگه اماده میشه

 

عزیزمم امروز مسابقاتش تموم شد

و دوره آموزشی سیستم معاملاتیه جدیدشون شروع شد

تا 4شنبه این دوره طول میکشه

5شنبه ساعت 10 گفتن فرودگاه امام باشه حالا پرواز چه ساعتیه نمیدونم

کلیم امروز با مهری(دوست دوران دانشگاهمه 3سال با هم هم اتاقی بودیم) تلفنی صحبت کردیم

نمی دونم این چه حکمتیه همه ی دوستای  من که امیرو می بینن طرفدارش می شن

مهری کلی به خاطر تردیدام دعوام  کرد و گفت  زیادی وسواس به خرج میدم

دختره خنگ صبح پا شده رفته بینیشو عمل کنه بدون اینکه به کسی بگه

خوشم اومد جواب آزمایشش حاضر نبود و موند واسه 20 اسفند

میبینید توروخدا پامو 5ماه نیست از اون تهران گذاشتم بیرونا این دوستام سرخود شدن

دیگه خیلی ناراحتم

 برم یکم خودم و واسه دوست جونم لوس کنم

گریه دارم

شبتون بخیر

 

 

پ.ن:  راستی یه "برنامه 31 روزه برای دستیابی به سلامت" از هفته نامه سلامت گرفتم

 اینجا می نویسم شمام انجام بدید بد نیست برنامه روز چهارمش اینه:

"این روز، روز شادی است. لبخند به لب داشته باشید و به دیگران سلام کنید"

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 23:13 توسط من و دوست جونم |


سلام

واییییییییییییییییییییییییییییییی

که چقدر من حرص می خورم وقتی یه موضوعی تو ذهنم گیر کرده و دوست جون بهم میگه

"عزیزم صبر کن سرفرصت وقتی همدیگرو دیدیم مفصل راجع بهش حرف می زنیم"

خب آخه وقتی این موضوع یا سوال الان تو ذهنمه که نمی تونم صبر کنم

عصبانیم، عصبانیم

ع ص با نی یم

 

بذارید واستون خاطره تعریف کنم یادم بره

امروز صبح بالاخره کارتون موش آشپز و پیدا کردمو دیدم

خیلی خوفه حتما ببینید

مامانینا خونه نبودن یکم ناهار درست کردم و

 حدودای ساعت 3 بود از تنبلی تو همون اتاق پذیرایی خوابم برد

انقدرم کثیف و شلخته بودم که نگو

یهو دیدم بابا میگه الهه پاشو پاشو

گفتم من تازه خوابیدم بابایی

که یهو خاله محترمه که مامان دوست جون باشه جلوی من ظاهر شد

تصورشو کنید من با اون وضعیت و خواب الود گفتم سلام خاله

بعدشم بالشمو برداشتم رفتم رو تخت مامانینا خوابیدم

که مامان اومد و گفت خالت اینجاست پاشو دیگه

وای داشتم از خواب میمردم خلاصه با هزار بدبختی رفتم اتاق خودم

خوشبختانه اتاقم حموم داره یه دوش گرفتم و یکم سر و وضعمو مرتب کردم

 اما نرفتم پیش خاله، گفتم اگه کارم داشته باشن صدام می کنن

حالا مگه مامان دوست جون میره

تو این اتاق مردم از فضولی و گشنگی

بعد از 2:30 ساعت رفت که چون سر نماز بودم خداحافظیم نکردم

رفتم پیش مامان گفتم خاله چیکار داشت

گفت هیچی اومده بود یکم باهم باشیم

گفتم مامان منو بپیچونی حرفای دوست جونو بهت نمی گما

دیگه مجبور شد حرف برنه

ظاهرا خالم اومده بوده اجازه رسمی بگیره که ما با هم حضوری حرف بزنیم

اونم که چون عزیزم اینجا نیست می مونه واسه برگشتنش از ترکیه

(البته فقط من میدونم میره ترکیه آخه به کسی نگفته

همه فکر می کنن دوره اموزشیش تو ارومیه ست)

و مامانمم گفته از نظر خانواده ما صحبت کردنه من و دوست جون ایرادی نداره

فقط باید قبل از جدی شدن جریان یه مشاوره ژنتیک بریم

(من خیلی از آزمایش دادن می ترسم تاحالا یه آمپولم نزدم حتی گروه خونیمم نمیدونم)

بعدشم که یکم کارای بابارو انجام دادم و

کم کم می خوام بخوابم

 

"شب که ارامتر از پلک تو را می بندم

با دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست"

 

خوب بخوابید

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 23:20 توسط من و دوست جونم |


سلام به همگی

امروز از دوستام بی خبر بودم

الهه که پیش همسرشه

 ولی نمی دونم بقیه کجان که تحویل نمی گیرن

دو روزه که دوست جون تهرانه

دیشب تا 2:30 نصف شب با دوست جونم sms بازی کردیم

راجع به لباس نامزدی و مدل موهام و کلاه گیس و ... حرف زدیم

من لباس پف پفی دوست دارم اما دوست جون میگه لباس ساده قدبلندتر نشونت میده

ولی اخرش گفتم اگه لباس پف پفی نپوشم تو دلم می مونه

اونم گفت الهی من قربونه دلت برم لباس پف پفیم می خریم برات

بعدش من دلم می خواد موهامو با کلاه گیس و موهای مصنوعی درست کنم

دوست جون میگه موهای خودت خیلی خوبه از این چیزا خوشم نمی یاد

آخرشم گفت امتحان می کنیم ببینیم چطور میشه

(دوست جونم خیلی آدم منطقیه و دوست داره 2تایی در مورد همه چی تصمیم بگیریم)

اما در کل من دیشب خیلی بد خوابیدم همش خوابای ترسناک  می دیدم

صبح ساعت 7 بیدار شدم

یکم کارهای باباییمو مرتب کردم و واسش پرینت گرفتم

(در این دوران بیکاری شدم منشی بابام)

واسه خودم یه برنامه ریختم که تا عید یکم لاغر شم

یه برنامه ریزیهائیم واسه ادا کردن نذرایی که دارم  کردم

کلا می خوام یه تغییراتی تو زندگیم بوجود بیارم

از وقتی از تهران برگشتم دچار تنبلی، اضافه وزن و افسردگی شدم

مامان صبح می گفت یکی از دوستای باباش بهش گفته می خوان بزودی برای امر خیر مزاحم شن

وای حواسم باشه به دوست جون نگم

فکرش می مونه از خدا می خوام هر چی صلاحمونه همون برامون پیش بیاد

 

ظهر ناهارو خوردیم و من یه 2 ساعتی بیهوش شدم

امروز عزیزم از ساعت 1-6 داوری داشت

ساعت 4 بود که رفتیم خونه مادربزرگم

یکم از شیرینیایی که درست کردمم بردیم اونجا

مامان و آبجی دوست جون(یعنی خاله و دخترخالم)

کلی ازم تعریف کردن از خجالت آب شدم

 بعدشم که حدودای 8 بود برگشتیم خونه و دیدم قالب وبلاگمون باز بهم ریخته

2ساعتی روش کار کردم  و الانم خیلی خوابم میاد

راستی دوستای گلم ممنون می شم

 اگه در زمینه سوالی که تو پست قبل ازتون پرسیدم کمکم کنید

امیدوارم یه عالمه خوابای خوشگل ببینید

شب بخیر

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 23:7 توسط من و دوست جونم |


"شاید فراقی که این روزها ناچار به پذیرش اش هستیم، خود سودمند باشد؛

چیزهای بسیار بزرگ را تنها می توان از دور دید"

 

سلام

1روز از رفتن دوست جونم می گذره

الان تهرانه امروز تو 3 تا بازی داور بود

کتابشم برده که واسه کنکور کارشناسی ارشد درس بخونه

خودم با خشانت تمام مجبورش کردم واسش دفترچه گرفتم و ثبت نامش کردم

همش می گفت سال بعد شرکت می کنم بذار به آرامش برسیم بعد

اما من دوست دارم امسال قبول شه فردا واسه آدمای تنبله

تازه وقتی اراده و تواناییش و داره چرا می خواد عقب بمونه

 

دلم واسش تنگ شده اما این دوری واسه هردومون فرصت خوبیه

واسه دوست جونم که هم تفریح، هم مسافرت و هم کار

اینجا کارش یکنواخت و فشرده ست اذیتش می کنه

واسه منم فرصتیه که تصمیم اخرم و بگیرم

من و دوست جون از اردیبهشت باهم رابطه داریم

دوستای خوبیم واسه هم هستیم

نقاط مشترک زیادی باهم داریم

راجع به خیلی چیزا باهم حرف زدیم

خانوادش خیلی من و دوست دارنو بهم احترام می ذارن

خانواده منم بدی از دوست جونم ندیدن

گرچه همشون انتظارای زیادی از شوهر من دارن(من هم بچه اولم هم نوه اول)

 و فکر می کنن هنوز زوده من ازدواج کنم

هی بهم می گن دکترا شرکت کن بعد

بابام خیلی بهم وابستست منم همینطور بابائیم

طفلک بابام خیلی تو فکره این روزا نگران تک پسر بودن دوست جونمه

و می گه اکه من واقعا قصد ازدواج دارم باید اجازه بدم خواستگارای دیگمم بیان و اونارم بسنجم

اما تصمیم و به عهده خودم گذاشتن

خیلی کلافم به خدا انقدر که فکر کردم دارم دیوونه می شم

آخه چرا من نمی تونم  تصمیم بگیرم

خواهش می کنم بهم بگید شمام اینطور بودید؟ چطوری انتخاب کردید؟

 

خب بریم سراغ اتفاق های امروز

از صبح چون قرار بود شام عمه اینا و مادربزرگم بیان خونه ما در تکاپو بودیم

یکم که خونه رو مرتب کردیم من رفتم سراغ درست کردن شیرینی

2ساعت تمام طول کشید تا شیرینیا آماده شن

خیلی خوب شده بودن جای همتون خالی همه کلی ازم تعریف کردن

مامان دوست جونم که خاله گرامی بنده باشن زنگ زدن که بعداز ظهر یه سر میان خونه ما

که چون مامان و آبجی خانمم رفته بودن دکتر

دیگه منصرف شدو  نیومد دارم از فضولی میمیرم یعنی چیکار داشت؟

مهمونامون ساعت7 بود اومدن وای انقدر با فریماه بازی کردم که جونم در اومد

شامم ماهی درست کرده بودیم با آش گوشواره

بابا بزرگمم واسم یه کتاب هدیه آورده بود گفت معلمش داده گفته

ببر بده به او نوه ات که بهت املا میگه

خلاصه الانم مامان و بابام رفتن خونه عموی مامانم آخه حلیم گذاشتن

اما من دیگه نا نداشتم برم اونجا

دوست جون حواس پرتمم سیم کارت ایرانسلشو جا گذاشته

ولی 4-5بار امروز بهم زنگ زد و 20-30 تایی هم sms  با اون یکی خطامون بهم زدیم

از حوصلتون ممنون

حتما جواب سوالمو بدین واقعا به کمکتون احتیاج دارم

من و دوست جونم میریم لالا

شمام خوب بخوابید

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 23:52 توسط من و دوست جونم |


سلام سلام صد تا سلام

دیشب با دوست جونم هماهنگ کرده بودیم که امروز همدیگر و ببینیم

چون من ماشین نداشتم و همکاره دوست جون تهران بود قرار شد یه سر برم شرکتشون

8 صبح از خواب بیدار شدم و داشتیم صبحونه می خوردیم که

بابا: کجا میری

من: جلسه دارم

بابا: می رسونمت

من: نه بابایی من 9:30 می خوام برم شما دیرتون میشه

بابا: نه دخترگلمو خودم می برم هوا سرده

و اینجا مامان وارد ماجرا می شود

مامان: من تنها خونه نمی مونما همتون میرید بیرون

بابا: خوب مسیره الهه با تو یکیه باهم برید

خلاصه من مجبور شدم نصف راهو با پدر محترم برم

 کلیم به خاطر شک نکردن مامان راهم و دور کنم

مثلا با دوست جونم 9:30 قرار داشتم

10:30 بود تونستم ببینمش

یه ساعتی پیشش بودم و برگشتنی رفتم واسه دختر عمم که 5سالشه کیف و پاک کن و این جور چیزا خریدم

یه مجله آشپزیم گرفتم

12 بود رسیدم خونه دیدم مامان هنوز نیومده دختر عمم که اسمش فریماهه زنگ زده بود و واسم تو پیغام گیر پیام گذاشته بود

فریماه: سلام الی جونم من خیلی دوست دارم چراگوشی رو برنمی داری پس منم واست پیغام می ذارم

واست یه نامه نوشتم که خیلی جالبه زود بیا دنبالم منو ببر خونتون واست کارتون باربی آوردم با هم ببینیم

من خیلی دوسش دارم فوری بهش زنگ زدم و کلی با هم حرفیدیم و قرار شد فردا شام بیان خونه ما

 

ناهارو که خوردیم ابجی خانومم کلاس داشت و بابا گفت اگه خسته نیستم برسونمش

منم از خدا خواسته ماشین و برداشتم و تحت تاثیرات مجله آشپزی رفتم کلی خرید کردم

(آرد شیرینی، آرد ذرت، شکلات سفید تخته ای، شکلات کاکائویی، ترافل رنگی،

 ورقه ژلاتین،زله هلو و انگور، پودینگ توت فرنگی، پودر نارگیل،و بقیشو یادم نیست)

خیر سرم می خواستم از خودم کلی هنر در کنم که مامان گفت میشه من و ببری جالباسی بخریم

گفتم مامان من می خوام شیرینی درست کنم اخه

گفت زود بر میگردیم حالا امروز بابات ماشین و نبرده دیگه فرصت نمی شه

دیگه یه جوری نگام کرد که نتونستم بگم نه

زود بر می گردیمش شد ساعت 9 شب

 

حالا بگم چرا خودم و کشتم که دوست جونمو امروز ببینم

آخه امروز عصر رفت تهران

3روز که داوری مسابقات واترپولو

3روزم کلاس اموزش شرکتشونه واسه سیستم معاملات جدید

تا اینجاش 6 روز تهرانه

بعدشم بایدحدود 9 روز بره ترکیه واسه دوره آموزشی کلینیک داوری

اگه این دوره رو بگذرونه و چندتا مسابقه سوت بزنه دوست جونم میشه داور بین المللی واترپولو

و اینا یعنی اینکه 15 روز دوست جونم اینجا نیست

من از الان غصه م گرفته

اونم که نمی رفت می گفت نمی تونه تحمل کنه منم با کتک فرستادمش بره

خلاصه سرتونو درد اوردم ببخشید

آخه شما که دوست جوناتون پیشتون نیستن چی می کشید؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 21:13 توسط من و دوست جونم |


سلام

با اینکه مدت زیادی نیست با شما اشنا شدم

اما همش دلم واستون تنگ میشه و یه جورایی دوستون دارم

تازه بدمم نمی یاد ببینمتون

مثلا دیروز تقریبا 5-6 بار تلاش کردم وبلاگ الهه رو باز کنم اما باز نمی شد اعصابم ریخته بود بهم

از دیدن لباس عروس سمیر خوشحال شدم و از اینکه از دوست جونش دوره ناراحت شدم

واسه نخود گلی خانم ذوق کردم

ازخوشبختی نارنجدونه و ملیکا شاد شدم و خیلی چیزای دیگه

یه جور حس خوبه

نمی دونم شایدم من خیلی احساساتی و پروانه ای ام

 

الانم دارم از خستگی میمیرم اما نمی تونم روی گل الی جونمو زمین بندازمو وبلاگ و آپ نکنم

اما اتفاق هایی که دیروز افتاد:

صبح همه رفته بودن بیرون و من تنها خونه بودم

یهو به ذهنم رسید هدیه ولنتاین که واسه دوست جونم خریده بودم و

 تا کسی خونه نیست واسش بفرستم

چون تو کمدم قایمشون کرده بودم و می ترسیدم کسی ببینتشون

با دوست جونم هماهنگ کردمو زنگ زدم یه آژانس اومد وهد یه رو بردش

همش نگران بودم اقاهه ادرس و پیدا نکنه و برگردونه بسته رو خونه و ضایع شه

که دوست جونم زنگ زد و گفت به دستش رسیده و من یه نفس راحت کشیدم

کلیم ذوق کرده بود

واسه عزیزم یه خرس خوکشل خریده بودم از همین خرسای قالب وبلاگمون

 که دوست جونم عکسشو واستون می ذاره

فعلا بابای

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 21:12 توسط من و دوست جونم |


سلام بی معرفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتا

اصلنم بهتون نمی گم دوست جونم می خواد کجا بره

انگار هیچکدومتون فضول(ببخشید کنجکاو) نیستید

نمی دونم چرا دو روزه سرگیجه دارم

خب حالا بگم دیروز چی شد

دیروز صبح مامان دوست جونم زنگ زد خونمونو با مامانم صحبت کرد

 البته چون دخترخالم خونه ما بود (5ماهه خونه ماست آخه دانشگاه شهر ما قبول شده)

 زیاد حرف نزدن

آخه قراره تا این جریان ما قطعی نشده کسی چیزی نفهمه

مامان دوست جونم به مامانیم گفته بود که اگه اجازه بدین  اینا (یعنی من و دوست جونم)

حضوری با هم صحبت کنیم

(الهی واسه خودم و دوست جون بمیرم که اصلا همدیگر و نمی بینیم)

 که به دلیل حضور دخترخاله محترم که یه بوهایی برده قرار شد تا رفتنش به تهران صبر کنیم

من که اصلا دلم نمی خواد حضوری حرف بزنیم آخه من خندم می گیره

مطمئنم ضایع می شه

 

دیشب عمو وسطیم خونه ما بودن  2تا دختر ناز داره

 به بابائیم یه dvd player  هدیه داده بودن عمو جونم که end این تجهیزاته اومده بود تستش کنه

کلی عمو جونم واسمون فیلم آورده بود

 وای یه فیلم آورده بود که من یه سالمه باباییم دستمو گرفته دو تایی راه می ریم و من هی تلو تلو می خورم

گفت می خوام اینو بذارم اول فیلم عروسیت

انقدر التماس کردم که گفت می ذاره فیلمه یه روز دستم بمونه

بعدشم من واسه تشکر ارگم و با یه عروسکه باربی و یه پاستیل دادم به دخترعموهام

ساعت 12:30 شب بود که رفتن

دوست جونم  خیلی تلاش کرده بود که نخوابه اما خوابش برده بود

منم بیدارش نکردم تا بد خواب نشه

کاش امروز بتونم یه بهونه جور کنم برم پیش دوست جونم

فعلا بابای

 

When all of your wishes are granted, many of your dreams are destroyed.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 10:57 توسط من و دوست جونم |


سلام

سلام به همگی دوستای خوب دوست جونم که می بینم تو وبلاگ

دوست داشتنی و پراز نشاط ما شریک شدن و نظراشون برامون عزیزه

خودشونم برامون عزیزن

البته قبلش سلام به دوست جون خود خودم که ته زندگیمه

چند روزیه که وقتی وبلاگمون رو می خونم از نظرات همه و مخصوصا پستهای

دوست جون روحیه عالی میگیرم

هال می کنم

اما بگذارین من یه ذره سرم خلوت بشه اونوقت می گم که کی بهتر می نویسه

( خانوم دوست عزیزم این قسمت رو که گفتم بیشتر در موردش دقت کن )

من و دوست جون هر شب تا ساعت حدودای ۱:۳۰ یا ۲ مشغول sms زدنیم و خلاصه هر کی زودتر خوابید فردا باید

جواااااااااااااااااااااااااااب  پس بده

ولی من هر شب که با خانوم دوست sms chat می کنیم فکر خواب از سرم می پره

من دوستت دارم خانوم دوست عزیزم

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 13:59 توسط من و دوست جونم |


سلام دوس جونای نازنین

نه اصرار نکنید اینجارو بنویسم

 روحیمو از دست دادم آخه شما همتون از من کوچیکترید

خجالت نمی کشید

البته هنوز نمی دونم نارنجدونه و سمیر چندسالشونه

احساس پیر بودن بهم دست داده

 

دوس جونا خواهش می کنم واسم دعا کنید

ناراحتیم از فیش موبایل ماهه گذشتمه

قبلا که گفتم مامانمینا تازه اجازه دادن من و دوست جونم با هم بحرفیم

و نمی دونن که ما 10 ماهه با هم رابطه داریم

چند روز پیش که باباییم به ابجی خانومم گفته که این ...(منظور از سه نقطه منم) نگرانم کرده

همش گوشیش دستشه نکنه کسی اذیتش میکنه؟

و گفته باید یه بررسی کنم

حالا فک کنید اگه کار به پرینت اینا بکشه ابروی من و دوست جونم میره

خیلی فکرم مشغوله

 

 

 

این چند روز که ننوشتم من و دوست جونم کلی راجع به وسایل خونه و سلیقه هامون حرفیدیم

فداش شم خیلی خوش سلیقه است

 به مامانم پیشنهاد کردم به جای جهیزیه واسم یه پرشیای مشکی بخرن

کلی از خودم فکر در کردم به این نتیجه رسیدما

نظرتون چیه؟

 

دیروز شام خونه مادربزرگمینا دعوت بودیم

پدربزرگم حدودای 80 سالشه شایدم بیشتر اما خیلی آدم با اراده والبته کله شقیه

باورتون میشه الان کلاس چهارم نهضته

تازه عشق رانندگیم گرفتتش میگه می خوام یه ماشین تمام اتوماتیک سفارش بدم واسه خودم

اخه یه پاش حس نداره و با عصا راه میره

با این وجود از کلاسای درسش نمی زنه

فکر کنم روزی 8-9ساعت درس می خونه

و از اونجائیکه بنده نوه ی اول این خاندان هستم همیشه انشا و املاش پای منه

(خدایا من از انشا نوشتن متنفرم)

هز چقدرم غر می زنم کسی به روی مبارک خودش نمیاره

پس تصمیم گرفتم یه کتاب انشا واسش بخرمو خودمو خلاص کنم

اما فایده نداشت چون حالا باید انشاهارو بهش املا بگم

خدایا کمممممممممممممممممممممممممممک

واقعا بهش حسودیم میشه من تو 24 سالگی تو این زندگی کم آوردم

 اونوقت بابابزرگ نازنینم به کنکور فکر می کنه

خلاصه بعد از خلاصی از دست بابابزرگم رفتیم کلی فیلمای نی نی بودن و کوچولو بودنمو که عموم اورده بود دیدیم

وای من انقده ناز می رخصیدم

بعدشم گیتارو و آواز و غیبت

             

امروزم کار خاصی نکردم به خاطر اعصاب خوردیم واسه موبایل با آبجی خانم و دخترخالم بد دعوا کردم

خب هی بهم گیر می دن تو این شرایط

دوست جونمم که شنبه ها حسابی سرش شولوغه

ساعت 6بعداز ظهر بود که یکم باهم حرفیدیم و رفت خونشون

وقتی رسید سریع سیم کارتامونو عوض کردیمو این سیم کارتای ایرانسل مبارک و انداخنیم

الانم چون رفته دوش بگیره من وقت کردم بنویسم

والا اکه دیر جواب sms بدم غر می زنه

 

راستییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

یه چیزی دوست جونم امروز بهم گفت

اگه 20 تا coment  داشته باشم بهتون می گم

(فرصت طلبی رو حال کردید)

 

خب دوست جونم اومد

همتون خوب بخوابید دوستای کوچولو وناز من

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 23:40 توسط من و دوست جونم |


اگه خدارو دیدید بگید بهم سربزنه

هوارتا گله و غصه و درد دل دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 16:16 توسط من و دوست جونم |


My Skoda

My AudiHello from Peugeot

My Mercedes-Benz and bunch of flowers

 

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چقده ماشین

بنز ماله منه ها خودم پیداش کردم

انحصاریه

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 10:4 توسط من و دوست جونم |


من اینطوری قلب دوس جونمو دزدیدما

             

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 9:49 توسط من و دوست جونم |


سلام به همگی

و دوست جون خود خودم

دارم از ذوق می میرم ببین نرگس ، مهناز و سمیر جونم واسمون   comment گذاشتن

الهه عزیزم ممنون که مدام به وبلاگمون سر می زنی

تو یکی از بهترین خاطره های وبلاگه ما هستیا

ببخشد این پست و دیر می نویسم آخه بابائیم رفته تهران و من  شدم مرد خونه

مردم از بس رانندگی کردم My Mercedes-Benz and bunch of flowersو خرید کردم و هزار تا کار دیگه

دیشبم دخترخاله کوچولوم اینجا بود تا ساعت 3 نذاشت بخوابم

صبحم 7 بیدارم کرد منم تا ظهر مشغول هنر در کردن از خودم در زمینه اشپزی بودم

یه سوتی ام دادم اساسی

داشتم ناهار درست می کردم که مامان اومد و گفت با دوست جون حرف زدم یا نه

منم گفتم چون دخترخاله ها اینجا بودن نشد بیشتر از 5 دقیقه حرف بزنیم

مامانم پرسید خوب چی گفتید؟

منم یه ساعت و نیم حرف زدم

بعد مامانم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت:

همه ی این حرفارو تو 5 دقیقه زدید

منم سریع حرفو عوض کردم

بعد از ظهرم با مامان رفتیم خونه مادربزرگم

الهی فداش شم من عاشق مادربزرگمم

تو همه ی زندگیم پشتم به دعاهاش گرم بوده

یه عالمه بوسم کرد واسم با اون دستایه نازش که می لرزه میوه پوست کند

(حسودیت درد گرفت دوست جونم؛ خوب چیه مگه دوسم داره)

2ساعتی اونجا بودیم و بعدشم رفتیم خرید میوه و سبزی

منم یه عالمه هله هوله خریدم و اومدیم خونه

و از دیدن comment ها ذوق زده شدمو

دارم این پست و می نویسم

الان دوست جونم sms  زد که فردا واسه داوری مسابقات باید بره تهران

و من واسش دفترچه کارشناسی ارشد و بگیرم

دوست جون بدجنس مگه نگفته بودی 18ام میری

غلط نکنم یه خبری تو این شهر هست که همه دارن میرن از اینجا

اول بابائیم، بعد ابجی خانومم و حالام دوست جون

نظرتون چیه؟

 

 هوارتا دوست دارم دوست جون شکلاتیه من

 

 

پ.ن: پست هایی که من می نویسم معمولا بنفش و صورتی هستن و دوست جونم با رنگ آبی می نویسه زورگوئه دیگه اخه من رنگ آبی رو خیلی دوست دارم

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 19:43 توسط من و دوست جونم |


سلام به همگی و دوست جونم

اول از همه تشکر می کنم از الهه خانمی که بهم کمک کرد شمارشگر بذارم تو وبلاگمون

همه ی الهه ها ماهن دیگه

هورا دیدین امروز بالاخره از خودم ابهت و عصبانیت در کردم و دوست جونمو

مجبور کردم این وبلاگ و بنویسه

اونم نه یه پست 2تا پست

الهی بمیرم کلی وجدان درد گرفتم اخه امروز بهش گفتم یا وبلاگ و می نویسی یا نه من نه تو

دوست جونمم که سرش خیلی شلوغه تا 7 بعد از ظهر سرکار بود

بعدشم چون کلید شرکت و جا گذاشته بود خونه

مجبور شده بود با همکاراش از شرکت بیاد بیرون و به خاطر اینکه من ناراحت نشم

 رفته بود کافی نت و تا 9 واسه نوشتن وبلاگ اونجا بود

(دوست جونم خونه کامپیوتر نداره ولی این هفته یه سیستم جمع می کنه)

فکر کنید از 7 صبح دوست جونم بیرون بود تا 9شب

 شبام که من انقدSMS می زنم نمی تونه زود بخوابه

امروز یکی از مشتریای دوست جونم واسش شکلات سوغاتی آورده بود

دوست جون نامردم کلی تعریف کرد از شکلاتا منم دلم این طرف داشت ضعف می رفت

اما منم میدونم چیکار کنم

قبلا گفته بودم که عزیزم عاشق نسکافه ست

منم انواع نسکافه با مارکای مختلف و جمع می کنم

یه جور کلکسیون نسکافه

اما دوست جون که نمی دونست انقد از طعم نسکافه ها تعریف کردم که حالش اومد سر جاش

تا بدونه با من سر شکلات شوخی نکنه نمیگه چشای بچم چپ میشه

(اما بیشتر شکلاتارو واسه من کنار گذاشته گفت فردا برم بگیرمشون)

تازه امروز دوست جونم به من قول داد که کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد شرکت کنه

امتحان اردیبهشته منم قول قول دادم کمکش کنم

خیلی خوشحالم واقعا دوست دارم کارشناسی ارشد قبول شه

شمام دعا کنید

الان به دوست جونم شب بخیر گفتم تا بخوابه خیلی خسته شده امروز

خواهرمم رومانتیک بازیش گرفته

چراغارو خاموش کرده و شمع روشن کرده

گیر داده من واسش شعر بخونم

منم یه دیوان حافظ دادم دستش تا بیخیال شه و من بتونم این پست و بنویسم

امشب یاد خیلیا افتادم

من 4-5سالی میشه وبلاگ می نویسم البته نه تو بلاگفا

یادم میاد دوستای زیادی داشتم که ارتباطمون از دنیای مجازی به دنیای واقعی کشید

همشون عاشق بودن اما هیچکدومشون به هم نرسیدن

و خیلی بد خاطرشون تموم شد

هنوزم تو حکمتش موندم

و حالا که من این وبلاگ مشترک و با دوست جونم می نویسم

دوستایی پیدا کردم  و وبلاگایی رو دیدم که همشون خوشبختن

خدایا شکرت از اینکه آرامش و شادی تو زندگیشون وجود داره

وای ساعت ۲ نصفه شبه

شب همتون بخیر خوب بخوابید

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 0:35 توسط من و دوست جونم |


تقدیم به خانوم دوست عزیزم

نمیدونم از کجا بگم تو این هفته بقدری برام خاطره های خوب پیش اومد

 که کم میارم واسه نوشتنشون .

بالاخره مامان خانوم رفت واسه خواستگاری قرار شد خانوم دوست تردیدش رو نشون بده و

و مامان خانوم ما هم از همه جا بی خبر با این عکس العمل جرقه اینکه آخ جون

 بدو تا تنور داغه نون رو بچسبون بهش

 خاله جونم رو ول نکنه

مادو تا هم که نشستیم  انگار داریم بازی شطرنج می کنیم

چقدر جالب و حرفه ای مهره هامون رو جابجا می کنیم

هر از گاهی از این کارم خیلی ناراحت میشم که چرا اینطوری مامانم و خالم و  سر کار گذاشتیم

این هفته هم از ترس اینکه حاجی رو خونه مادر بزرگم ببینم و

نتونم جلوش سرمو بلند کنم نرفتم خونه مادربزرگم و

 آخر وقت رفتم که یه وقت نباشن تا روم بشه برم تو.

من عاشق حاجی هستم(حاجی بابای خانوم دوسته) دوست دارم تو زندگیم هم مثل حاجی باشم.

تازه من یه دفعه با حاجی همسفر هم بودم

دوتایی باهم رفتیم تهران و تو مسیر باهم خیلی حرفا رو زدیم ولی اگر می دونست

من سرتق دوباره میرم خواستگاری دخترش سرمو همونجا می کرد زیر آب

 آخه حاجیه و یه دخترش و دنیا که می خواد سر به تن هیچ کس نباشه الا دخترش

خلاصه قرار شد من و خانوم دوست با هم تلفنی صحبتی کنیم تا ببینیم

مثلا ما با هم می تونیم به توافق برسیم تا بعدش حضوری همدیگه رو ببینیم و صحبت کنیم

که مامان خانوم ما هم الاسرار و فی مکانه شدیدا غریبا

که چرا تو با خانوم دوست تا حالا نصحبتیدی؟

من هم که پیش خودم می گفتم آخه من تماس بگیرم چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شبش با خانوم دوست نشستیم و اساسی فکر کردیم منتها چون هر دومون خسته بودیم

وسطا من خوابیدم ( چرا دروغ بگم خوابم برد ) خانوم دوست هم طبق معمول هر روز صبح

که منو از خواب بیدار میکنه با عصبانیت  که تو بهم اهمیت نمی دی و وسط حرفامون می خوابی

 به خدا من نمی فهمم کی خوابم می بره من تو ۲۴ ساعت همش ۵ ساعت و نیم می خوابم .

( بذار یه ذاره خودمو مظلوم نشون بدم )

خلاصه بعد از کلی تهدید در مورد این که من به مامانم می گم که تو بهم نزنگیدی

 منم دست پاچه شدمو سریع زنگیدم حالا دیگه ایجاشو سانسور می کنم

با زور ساعت ۱۱:۳۰ ظهر از خواب بیدار شدم.

تقریبا یه ۱۳ یا ۱۴ دقیقه بیشتر نتونستیم صحبت کنیم چون مادر بزرگم خونه اونها بودن

 و می خواستن ناهار بخورن

خلاصه شب گزارش صحبتون تقریبا با چربی حدود یکی دو حلب از نوع روغن حیوانی

 رو میز کار خاله جونم واسه بررسی توسط خانم دوست ارائه شده بود

 وقتی خانوم دوست در مورد اینکه به خالم چیا گفته از صحبتمون

باور نمی کنید داشتم شاخ در میاوردم که انصافا عجب

یعنی من واقعا همه اینایی هستم که گفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی حال کرده بودم .اینقدر ذوق کرده بودم که نمی تونستم ابراز احساسات کنم.

از گفته های خانوم متوجه شدم که خالم هم از شنیدن حرفای من

( البته خانوم دوست از طرف  من )

با یه حس تعجب انگیزی گفته که من واقعا این چیزا رو گفتم؟

حالا من نمی دونم که واقعا اون چیزا رو گفتم یا نه؟ولی اگر هم نگفته باشم میگم.

خانوم دوست عزیزم می دوستمت

 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 20:46 توسط من و دوست جونم |


سلام

ساعت حدود ۸ صبح شنبه هستش کاور رو از روی کامپیوترم بر میدارم.

روشنش می کنم تا کار روزانم رو شروع کنم .اول میر م رو سایت شرکت مون تا بیاد بالا

می رم سراغ وبمون تا ببینم دوست جونم دیشب چیکار کرده .دلم لک زده واسه اینکه بتونم توش یه پست رو با آرامش کامل بنویسم

 ولی تا میام وارد قسمت مدیریت بشم و سلام رو بنویسم یکی از مشترهام میاد تو دفترم و یه سوالِ

جوابش رو میدم یکی دیگه و یکی دیگه خودم رو لعنت می کنم که یه همچین کاری رو دارم.

سرم رو از روی میز بلند میکنم ویه نگاه به ساعت میندازم .اوه نه خدای من ۲بعد از ظهر.

صفحه هایی رو که صبح باز کردم رو شروع می کنم به بستنشون وای خدا جون این صفحه

مدیریت وبلاگمونه که از صبح باز مونده و فقط یه سلام .میرم تو فکر از خجالت نمی تونم کاری کنم .

ولی دلم می خواد که یه روز رو دست پست نویس برتر این وب بلند شم و خودمو نشون بدم

ولی میدونی چیه بهتر اینه که تو هر از گاهی یه مطلب کوچیک بنویسی تا نشون بدی که تو این وب سهمی داری

وگرنه همه می تونن فقط خواننده مطالب خوبش باشن تو هم یکیش.

خانوم دوست عزیزم ازت به خاطر اینکه تو این چند روز تنهات گذاشتم معذرت می خوام

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 20:18 توسط من و دوست جونم |


 

سلام به دوست جونم و همه ی دوستایی که لینکشون کردمو

امیدوارم خاطره ی ثابتی برای ما باشن

الان که دارم اینجارو می نویسم دوست جوم رفته خونه مامان بزرگم دنبال مامانشینا

منم تازه برگشتم خونه، اما اتفاقای دیروز

یه مدت بود روحیه ی خوبی نداشتم دیروز صبح با خواهرم رفتیم خرید

کلی خرید کردیم (بلوز، عطر، شلوار، پارچه واسه مانتو و لباس و ...)

کلی اتمسفر روحیه م عوض شد

ظهر که رسیدیم خونه ناهارو خوردیم و بابا گیر داد فاکتوراشو وارد کامپیوتر کنم

منم دلم نیومد غر بزنم یه 2-3 ساعتی خلاصه کارکردم

ساعت 5 جلسه داشتم یه سخنرانی راجع به مبانی علم اطلاع رسانی

عزیزم گفت تو برو جلسه من میام دنبالت

ساعت 7 بود sms زدگفت اگه می تونی زود بیا بیرون مهمون دارنو باباش گفته زود بره خونه

حالا مگه من می تونم از جلسه بیام بیرون تا می خواستم بلند شم این آقای حنفی هی

می گفت خانم .... نظره شما در این مورد چیه

خدا می دونه چه طوری پیچوندمش

اومدم بیرون به دوست جون زنگ زدم گفتم من باید یه پارچه بخرم تا من می گیرمش توام بیا

بدو بدو پارچه رو خریدمو سوار ماشین شدیم

تازه icepacka ام خوردیم من موزی خوردم آخه جدیدن دچار جوش جوونی شدم

دوست جون بدجنسمم شکلاتی خورد(نا مرررررررررررررررررررررررررررررد)

منو رسوند خونه داشتم از خستگی می مردم

که مامان گفت عمومینا زنگ زدن میان خونمون اشکم داشت در میومد

حالا این عموکوچیکه مگه پا می شه بره 12 بود رفتن

دوست جون sms  زد که مهمونای اونام تازه رفتن

یه کم حرفیدیو که من گفتم چشام باز نمیشه شب بخیر گفتیمو من بیهوش شدم

امروز من ساعت 8 بیدار شدم  حالا هی به این آقا sms می زنم بیدار شه

میگه توروخدا بذار یه کم دیگه بخوابم

منم گفتم باشه اما به مامانم میگم زنگ نزدی اونم میگه تو پشیمون شدی

اخه خانوادهامون نمی دونن که ما با هم ارتباط داریم

هفته پیش که دوست جون دوباره خواستگاری کرد خانواده هامون قرار گذاشتن که

من و دوست جون چند جلسه با هم حرف بزنیم تا من بونم تصمیم بگیرم

حالا هی مامان اون میگه زنگ زدی

هی مامان من میگه زنگ زد یا نه

بالاخره این آقای محترم ما از خواب بیدار شد و حرفامونو هماهنگ کردیم

حالا ببینیم چی میشه

واسمون دعا کنید

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 9:54 توسط من و دوست جونم |


  دوست جون عزیزم این پست و پست قبلی رو از کتاب پیامبر جبران برات نوشتم

همیشه حس می کنم اگه هر کس تو زندگیش به تفاوت ها و عقاید طرف مقابلش ارزش قائل باشه

زندگی خوب و دوران خوبی رو تجربه می کنه

این پست ها تقدیم به تو و تمام دوستای نازنینمون

آنگاه المیترا گفت با ما از عشق سخن بگوی

پیامبر سر بر آورد و نگاهی به مردم انداخت، و سکوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.

سپس با صدای ژرف و رسا گفت:

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید

هر چند راه او سخت و نا هموار باشد

هر زمان که بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید

هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند

و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنبد،

هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند

زیرا عشق چنانچه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد

و چنانچه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس میکند

و چنانچه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند

نوازش می کند،

همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد

عشق شما را چون خوشه های گندم دسته میکند

آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد

و سپس به غربال باد دانه از کاه می رهاند ،

و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید

سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید،

و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید

عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید

و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید

.....

عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش

و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش

عشق نه مالک است نه مملوک،

زیرا عشق برای عشق کافی است

وقتی که عاشق می شوید مگویید"خداوند در قلب من است"،

بلکه بگویید"من در قلب خداوند جای دارم"

و گمان مکنید که زمام عشق در دست شماست،بلکه این عشق است که

 اگر شما راشایسته بیند شما را هدایت می کند

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش رسد

اما اگر شما عاشقید وآرزویی می جویید ،

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند

آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید

.....

آرزو کنید شب هنگام با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید،

و به خواب روید، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 17:38 توسط من و دوست جونم |


آنگاه المیترا بار دیگر به سخن آمد و گفت ای پیر خردمند از پیوند زناشویی

چه می گویی ؟

پیامبر گفت : شما با هم زاده شده اید و باید که پیوسته با هم باشید .

با هم باشید تا آن هنگام که مرگ بالهای عمرتان را بر کند .

حتی در خاطره خاموش خداوند نیز با هم باشید .

اما ، بگذارید با هم بودنتان را فضایی در میان باشد ،

و بگذارید که بادهای آسمان بین شما در رقص و پایکوبی باشند .

یکدیگر را دوست بدارید اما ، از عشق زنجیر مسازید :

بگذارید عشق همچون دریایی امواج میان ساحلهای جانتان در تموج و

اهتزاز باشد .

جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید .

از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو از یک قرص نان تناول نکنید .

به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشد .

همچون سیمهای عود که هر یک در مقام خود تنهاست ، اما همه با هم به یک آهنگ

مترنمند.

دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید .

زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگه دارد .

در کنار هم بایستید ف اما نه بسیار نزدیک :

از آنکه ستونهای معبد به جدایی بار بهتر کشند ،

و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 17:20 توسط من و دوست جونم |