تبليغاتX
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم


سلام به همه ی دوستای گلمون

بعد از یک هفته برگشتم

واقعا دنیا بدون اینترنت وحشتناکه

ما دیروز ساعت 4 رسیدیم

تا جاییکه تونستم وبلاگارو خوندم اما همه حرف خداحافظی زدن

کاش این اداره هاتون زودتر باز شن برید سرکار و آپ کنید

خاطرات مسافرتمو اولین فرصتی که پیدا کنم می نویسم

فعلا اتفاقات دیروز و امروز

راستش وقتی اومدم و دیدم وبلاگ و دوست جون آپ نکرده خیلی دلم گرفت

خب اون میدونست این وبلاگ چقدر برام مهمه

اما بهرحال اینکارو نکرد

می خواستم بهش بگم که ازش دلخورم اما جلو خودمو گرفتم

به امام رضا قول دادم از هیچ کس جز خودم انتظار نداشته باشم

خب دیروز ساعت 4 رسیدیم خونه اما چون یه 2 ساعتی رانندگی کرده بودم

خیلی خسته بودم (نه اینکه 2ساعت زیاد باشه یکم جاده ها شلوغ بود بابامم گرفت تو ماشین خوابید خب من احساس مسئولیت می کردم می ترسیدم تصادف کنیم)

 سریع وسایلمو ریختم یه گوشه و  اومدم به وبلاگای دوستای نازمون سرزدم و گرفتم خوابیدم

ساعت 8 رفتیم تو کوچه یکم از خودمون آتیش بازی و ترقه در کردیم

(دیگه باید قید کار دولتی رو بزنم چون حتما گزینش ردم می کنه با کارایی که ما دیشب کردیم)

بعدشم طبق سنت رفتیم عیدی عمه هامو دادیم و شیر برنج مادربزرگ و خوردیم وبرگشتیم

سریع چمدونهارو باز کزدیم و لالا

(گرچه من و دوست جون 2:30 خوابیدیم)

ساعت 9صبح وقت آرایشگاه داشتیم

رفتم دیدم خیلی شلوغه گفتم میرم یه ساعت دیگه میام

با آبجی خانوم رفتیم شال و روسری ،پنکک ، رنگ مو، سمنو ، سیر،سنجد و وسایل تزئین سفره هفت سین گرفتیم و برگشتیم آرایشگاه تا ساعت13:30 به خاطر 2پر ابرو نشستیم آرایشگاه

بابا اومد دنبالمونو اومدیم خونه

همه جارو جارو و دستمال کشیدیم

شکلات و شیرینی و آجیل و میوه رو چیدیم

سفره هفت سین درست کردیم

تردمیلمم بالاخره آوردن ولی هنوز آقاهه نیومده نصب کنه

بسیار از خودم IQ به خرج دادم

بیچاره اقاهه رو مجبور کردم دستگاه به اون سنگینی رو تا بالا بیاره

بنده خدا نفسش بالا نمی اومد

گفت خانوم حالا پریز کجاست

که یهو من یادم افتاد راهروی بالا پریز نداره

از خجالت مردم گفت حالا یه سیم سیاره بلند پیدا کن تا من برگردم

حالا رفته که بیاد

خب امروز کلی با ندا حرف زدیم

دیروز برای عروس خانومی عیدی آورده بودن

جشنشون 9 فروردینه دعوتم کرد با مامان و آبجی خانوم

مرضیه و احسانم عروسیشون 11 فروردینه

اونام 2ساعت پیش زنگ زدن منو دعوتیدن

گفتن کارت و هفته بعد میارن

خلاصه همش عروسی افتادم

دوست جونمم گفته از الان فکر لباس اینا باشم که اون موقع حرص نخورم

فردا سال جدید شروع میشه

یه پست مفصل راجع به سالی که گذشت و سالی که می یاد می نویسم

فعلا همتونو دوست دارم و آرزوی یه عالمه خاطره قشنگ براتون دارم

شاد باشید

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 22:31 توسط من و دوست جونم |


سلام سلام صدتا سلام

وای من چقدر مسافرت ندیده شدما

همش چپ می رم راست می رم به همه می گم داریم میریم مشهد

خب گرچه من هیچ وقت مسافرت تو زمانهای شلوغ مثل عید و دوست ندارم

اما حس می کنم این مسافرت برای خانواده ام و تمدد اعصابشون لازمه

وسعی می کنم ذهنیت خوبی داشته باشم تا بهم خوش بگذره

نمی دونم چرا انقدر دلم می خواد فقط برم حرم امام رضا بشینم

وقتی گنبد طلاشو می بینم گریم می گیره

خب دوستای نازنینم من واسه همتون دعا می کنم واسه تک تکتون

بهار- ملیکا- الی- ساقی- نارنجدونه - 2تا گلی- فروغ – لیلی - سمیر(عروس خانومی) -

 مستانه- استاتیرا- فلفل بانو-

مامان طلا که نی نی ش چند روز دیگه به دنیا می یاد

و همه ی همه

امیدوارم همتون خوشبخت، شاد، سلامت و همیشه عشقولانه باشید

واسه دوست جونمم یه عالمه دعاهای مخصوص و خوب خوب می کنم

خلاصه من و حلال کنید دیدید رفتم بر نگشتما

ما فردا می ریم و احتمالا 28 بر می گردیم

امیدوارم بتونم قبل رفتن دوست جونمو ببینم

آخه امروز جلسه دارمو گفت که میاد دنبالم

دعا کنید باباییم نیاد دنبالم

حالا اگه بشه حتما از اونجا آپ می کنم

اگه نتونمم شاید دوست جون زحمتشو بکشه

من و فراموش نکنیدا

بوس بوس بابای

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 14:17 توسط من و دوست جونم |


سلام سلام سلام

دیگه مثل اینکه واقعا داره بهار میادا

همه مشغوله خونه تکونی و خریده عیدن

منم تقریبا کارامو مرتب کردم

اتاقم تمیزه

کارت پستالامو جز یکی فرستادم

خریدامو انجام دادم(به جز شال، صندل،شلوار سفید،رژگونه و کیف)

زیادم واجب نیستن اگه شد از مشهد می گیرم

چون اینجا چیزی پیدا نکردم

از آرایشگاه وقت گرفتم واسه ۲۹ اسفند

تردمیلم بابا گفت ظهر میریم می خریم اما میگیم از مسافرت که برگشتیم بیارن خونه

وای ما 5شنبه میریم مشهد

چقدر دلم امام رضا می خواد

تمامه تلاشهای منم برای اینکه عیدیه دختر کوشولومونو قبل عید بدیم بی نتیجه موند چون خانم تشریف بردن کرج

(راستش یکم مشکوکم که اینا واقعا نیازمند باشن حالا یه تحقیقی می کنم)

دیروزم اتفاق خاصی نیوفتاد همه چی آرومه و ساکن

و من در حال پوسیدن

دیروز یکی از همکلاسیا و همکارای تهرانم زنگ زده بود که یه مقاله از پایان نامم بنویسم

و کلی من و دعوا کردن که چرا به این وضع فلاکت بار افتادم و دنبال کارهای علمی نیستم

و تو جلسات انجمن شرکت نمی کنمو از این حرفا

حرفاش خیلی تکونم داد

یادم اومد با چه بدبختی پایان نامه نوشتم

چقدر حرص خوردم و این ور اون ور رفتم واسه 2تا پرسشنامه

چقدر هزینه متحمل شدم

چقدر تلاش کردم که باعث افتخار خانوادم بشم

چقدر خودمو کشتم معدلم بالای 19 شه

حالا من نشستم اینجا

بیکار و دنباله خانه داری

وای دیگه دارم افسرده میشم

از تنبلی و اینکه حاضر شدم تو این شرایط بمونم و هیچ کاری نمی کنم از خودم بدم میاد

غصه م گرفت فعلا برم

 بابای

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 12:42 توسط من و دوست جونم |


خب چیهه مگه ادم بعضی وختا حرصش در میاد دیجه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 11:13 توسط من و دوست جونم |


سلاااااااااااااااااااااااااااااام

کوزت وارد می شود

وای که چقدر من از شستن بدم میاد مخصوصا پتو و روتختی

حالا این مامان خانومه ما چون امسال زیاد خونه تکونی نداریم و قبلا همه ی پتوهارو داده بود شسته بودن

گیر داد و صبح ساعت 8 منو بیدار کرده که بیا رو تختیاتونو بشوریم

منم چون تا دیروقت با دوست جون مشغوله امر شریف sms بازی بودیم چشام باز نمی شد

اما مجبور شدم روتختیارو بشورم البته من بیشتر شلنگ نگه دار بودمو مامانی شست

2تا از عروسکامم انقدر که مامان گفت شستم

خب اما اتفاقهای دیروز

دیروز صبح من با هوارتا بسته پستی رفتم اداره پست

چندتا کارت تبریک یه هدیه و 2-3تا پاکتم فاکتورای بابا

دیگه من انقدر آویزونه اداره پستم همه منو میشناسن

وقتی همشون پست شد انگار یه باری رو از رو دوشم برداشتن

از اونجام رفتم فیش برق و ریختم و برگشتم خونه

بعد از ظهر داشتم نماز می خوندم دیدم یه صداهایی از اتاق مامان میاد

مامانم عادت نداشت تلفنی محرمانه با کسی بصحبته

منم که فضووووووووووووووووووووول اصلا نفهمیدم چی خوندم

داییم بود

بابا به مامان گفته بود که با داییمم صحبت کنه و نظر اونو راجع به ازدواج من و دوست جون بدونه

همینطور که داشتن صحبت می کردن شنیدم که مامانم گفت نظر الهه مساعده

اینو که نگفت من آتیش گرفتم

مامان که تلفونو قطع کرد گفتم واسه چی به دایی زنگ زدی

کی گفته نظر من مثبته

من هیچ تصمیمی راجع به امیر ندارم تا زمانی که وضعیت امیر مشخص شه

مگه من و امیر حرف نزدیم باهم

هیچ تعهد و قول و قراریم بینمون نیست

و چرا امیر و تحت فشار می ذارید و از این حرفا

که مامانم گفت من اشتباه کردم فکر کردم تو نظرت مثبته

خلاصه همه چی ختم به خیر شد و مامانم گفت پس انگار اتفاقی نیفتاده

دیروز خیلی حرفای خوبی با مامانم زدیم حس کردم بزرگ شدم

ساعت 9 ام با بهار جونم چتیدیم

وای انقدررررررررررررررررررررررررررررررر بهار نازه

بعدشم که با دوست جون sms بازی کردیم و خوافیدیم

امیر دیشب مهلبون بود با من

الام ندا زنگ زده دیشب بله برونش بود

فعلا بابای

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 11:34 توسط من و دوست جونم |


خب همه از ترساشون نوشتن منم مجبورم بنویسم دیگه

آخه بی انصافا فکر ماهایی که مجردیم و بکنید

حالا من از ترسام بنویسم

فردا دوست جونم سو استفاده نمی کنه

هی باید از زیر تشکم قورباغه از تو لباسام سوسک و از خونه گربه جمع کنم

خب می دونید من از اینکه کسی برام عروسک، شکلات و بستنی و ماشین و لباس بخره خیلی میترسم

هر کس خواست منو بترسونه اینارو بگیره برام(قابل توجه دوست جون)

از کتابم یکم می ترسم

از شوخی گذشته از هر حیوون جهنده یی می ترسم

مثلا یه گربه بپره جلوم یا مرغ و خروس

اصلا من از حیوونا خوشم نمی یاد جز اسب

از سوسکم زیاد نمی ترسم جز سوسکای بالداره تهران

بیشتر چندشم میشه

از فیلمای خون آشام و اینایی که دل و روده بیرون می ریزن و آدمخواری اینام می ترسم

یعنی اگه ببینم شبا خوابم نمی بره

ولی خوابگاه که بود اصلا کم نمی اوردم می گفتم

 اه چرا فیلمه وحشتناک نگا نمی کنید این فیلم سوسولیایه عاشقانه چیه آخه

بعد که چراغ و خاموش می کردن من پشت به tv می نشستم و تو گوشم هدفون می ذاشتم

آخه صداش ترسناک تره

ولی هیچ کس نفهمیده تاحالا و من کلی به شجاع و خشن بودن معروفم

ازشب تنهایی تو خونه موندنم می ترسم اصلا شب یه جورایی ترسناکه

از اینکه کسی دوسم نداشته باشه خیلی می ترسم

از این که بهم توجه نکنن و فراموشم کنن خیلی خیلی می ترسم

از قبرستو ن و شب اول قبر و اون دنیام خیلی می ترسم

از گناهام خیلی می ترسم

از اینکه کاری کنم خدا از دستم ناراحت شه می ترسم

از اینکه آبروم بره می ترسم

از اینکه شوهرم معتاد و خسیس و بی خیال باشه می ترسم

از اینکه بچم ناقص باشه می ترسم

واییییییییییییییییییییییییییی

از مریضی و آمپول و آزمایش و دکتر از همه چی بیشتر می ترسم

قربونه خودم برم سنگین تر بودم می نوشتم از همه چی می ترسم

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 12:46 توسط من و دوست جونم |



اومدم تا ببينم لحظه عاشق شدنو
به دلم افتاده بود صدا زدين آقا منو
دل تنهامو آوردم با يه دنيا دلخوشي
كمتر از آهو كه نيستم ميشه ضامنم بشي
اومدم همسايه هاي پاپرت رو دون بدم
دلمو رو دست بگيرم تا بهت نشون بدم
روبروي گنبدت سجده كنم سلام بدم
خسته نيستم اگه من از راه دوري اومدم
روبروت بي اختيار دوباره زانو بزنم
ميون گريه بگم غريبو در به در منم
تو رو شاهد بگيرم كه با خدا حرف بزني
ميدونم كه دست رد باز به سينم نميزني
ميدونم شفاعت بي منتت زبون زده
به همين اميد دلم به مشهد تو اومده
تو كه اسمت با غم نقاره ها روي لباست
همه صحن طلات ردپاي فرشته هاست
دست خالي هيچكسي از در خونت نميره
يا رضا رضا ميگم تا قلبم آروم بگيره


+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 9:2 توسط من و دوست جونم |


سلام

دیروز عصر بدجوری دلم گرفته بود اصلا نمی تونستم خونه بمونم

به دوست جون sms زدم  یکم بحرفیم که اونم خوابش میومد و

می خواست بخوابه اما من بدجنسی کردمو نذاشتم

دیگه دیدم گناه داره گفتم بخواب من می خوام برم کارت تبریک برای عید بگیرم که گفت اونم میاد

اما چون هوا روشن بود قرار شد من برم خریدامو انجام بدم بعد دوست جون بیاد دنبالم

منم تندی آماده شدمو زدم بیرون همین که از تاکسی پیاده شدم

خواهر دوست جون و دیدم که می خواست برای بچه هاش لوازم تحریر بخره

(اینم از ویژگی های شهرای کوچیک)

یه مقدار از مسیر و باهم رفتیم و بعد من ازشون جدا شدم

اصلا کارت های خوبی تو بازار نبود

کلی تو ذوقم خورد اما تونستم 9تا کارت بگیرم

اگه تهران بودم می تونستم کارت های یونیسف بگیرم

خیلی دوسشون دارم

کارت هارو که گرفتم زنگ زدم به دوست جون و جلوی نمایندگی نوکیا قرار گذاشتیم

تو راهه خونه کارتارو نشون دادم دوست جونمم

 فقط از اونایی که من خوشم اومده بود خوشش اومد

تا برسیم خونه 15 دقیقه ای تو راه بودیم  که دوست جون بیشترشو با موبایل حرف زد

دلم خیلی گرفت حس کردم همه چی بی رنگ شده

امروز صبحم طبق نذر هرساله عمو وسطی شعله زرد داشتن

ساعت 10 رفتیم اونجا به من که خیلی خوش گذشت

یه عالمه سر دیگ دعا کردم

واسه همه ی مردم، خانواده م، واسه دوست جون، واسه همه ی دوستای نازنینمون

خیلی روحیم بهتر شد کم مونده بود سر دیگ گریه کنم

بعدشم همه ی شعله زرد هارو تزئین کردیم

سهم خاله ها و مامان بزرگارو گذاشتم پشت ماشین عمو گفت چند تام برای دوستات بردار

حدودای ساعت 1 بود که برگشتیم مامان و فندق و گذاشتیم خونه

و من و آبجی خانوم رفتیم خونه ی ندا اینا که شعله زردشون و بدیم

ندا دیروز با آقا رضا رفته بودن آزمایش داده بودن و جوابشو گرفته بودن

قراره 2شنبه بله برون باشه و 5شنبه یه عقد خصوصی  و احتمالا 7-8 فروردینم جشن نامزدی بگیرن

 ندا جونم حتما خوشبخت میشه چون هم خودش خیلی ماهه و هم آقا رضا خیلی دوسش داره

ساعت 4رفتیم خونه مادربزرگم چون همه ی خاله ها جمعه اونجا جمع میشن

 شعله زرد هارم بردیم اونجا دادیم بهشون

دیگه ساعت 7 رفتیم دنبال بابا و برگشتیم خونه

یکم فکر بابام این روزا مشغوله فکر کنم کاراش زیاد شده

یه مقدارم از بی مسئولیتیه دیگران حرص می خوره

منم تمام سعیم اینه که کاراشو تا می تونم سبک کنم

اما در مورد وضعیت خودمو دوست جون

مثل اینکه فرصت دادن من به امیر باعث شده خالم از دسته امیر ناراحت شه

و یکم بحث کنن خالم گفته اگه فعلا تصمیم نداشتی نباید می رفتی خونشون

و باباشم گفته فکر تهرا ن و از سرت بی کن و همه اول زندگی مشکل دارن

خودم کمکت می کنم و از این حرفا

البته یه حرفایه دیگه ایم بوده که اگه دوست جون خواست خودش توضیح میده

البته خونه ما خبری نیست و مامانم خیلی راحت قبول کرد

و گفت حس میکنه امیر پشیمون شده اما بهش فرصت بده کاری که می خواد و انجام بده

 بعد تو تصمیم بگیر جوابت چیه

فعلا همین

این شبا اصلا نمی تونم بخوابم

کاش همه چی زودتر تموم شه انقدر خستم که حس می کنم دیگه واسم مهم نیست چی میشه

حس می کنم که دوست داشتنه من یه عادت شده واسه امیر

چقدر از این فکرا بدم میاد

شاید فردا خوب شم

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 20:54 توسط من و دوست جونم |


+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 11:30 توسط من و دوست جونم |


سلام

وای ببخشید من نتونستم امروز آپ کنم

بهار جونم معذرت می خوام به خدا نرسیدم

چقدر خجالت کشیدم امروز اینهمه به وبلاگمون سرزدی

خب حالا از اتفاقای دیروز

دیروز بعد از اینکه دوست جونینا رفتن از خونمون

دوست جون واسم شارژ ایرانسل گرفت و شمارشو برام فرستاد

منم سریع خط و عوض کردمو زینگولیدم به دوست جون

یه عاااااااااااااااااااااااااالمه حرف زدیم

گفت آبجی خانومش کلی از من تعریف کرده و گفته که آهای آقای دوست جون

حواست باشه ها ما طرفه الهه ایم

منم کلی بی جنبه ذوق مرگ شدم

یه عالمه ام sms بازی کردیم

انگار دوست جون بعد از اینکه از خونه ما رفته بود خیالش راحت شده بود چون دوباره مهربون شده بود

ساعت 4 من دست از سر دوست جون برداشتمو گرفت خوابید

من و داداش فندقمم رفتیم تحقیق راجع به تردمیل

یه عالمه 2تایی قدم زدیم

خوراکی خریدیم رفتیم پارک خوردیم باهم

بعد رفتیم تردمیلو انتخاب کنیم که آقاهه 30 دقیقه بدون وقفه راجع به تردمیل توضیح داد

من به جای اون کف کردم

3تا تردمیل و انتخاب کردم گفت چون احتمالا فروش ویژه داشته باشن  صبر کنیم تا فردا

و گفت شمارتونو بدین فردا بهتون زنگ بزنم بیایید ببرید

دوباره از وقتی رسیدم خونه با دوست جون sms بازی کردیم تا حدودای ساعت 2 نصفه شب

البته یکمم بحثمون شد که من هنوزم دلخورم انتظار داشتم بیشتر به حرفم اهمیت بده

امروز صبح 7 بیدار شدم و مثل دخترای خوب سریع ایمیلای بابارو فرستادم

تا از خواب بیدار شه ذوق کنه

بابا 8بیدار شد و یه چندتا شماره حساب داد گفت الهه امروز اینا مسئولیتش با تو

من انقدر از این کارای ادارات بدم میاد هزارتا خورد خورد آدم باید پول بریزه

تازه هرکدومشونم یه سر شهر

دخترخالمم گفته بود امروز ظهر میاد خونمون واسم فیلم بیاره

سمانه دخترخاله ی کوچیکمه من خیلی دوسش دارم

مثل خواهره کوچولوم میمونه

زنگ زدم که من حال ندارم تنها برم اونم گفت باهام میاد

من رفتم اداره پست صندوق پستیمو چک کردم

چندتام پاکت نامه گرفتم

آخه امسال می خوام واسه چند تا از دوستام کارت پستال بفرستم

پارسال الکترونیکی فرستادم اما اصلا بهم مزه نداد

من عاشق اینم که هدیه یا نامه رو پست بیاره

حالا نوبت رسید به عیدیای دخمل کوشولومون

 

 

 رفتم فروشگاه رسام 2تا دفتر نقاشی یه جعبه مداد رنگی مداد و پاک کن  و ... گرفتم تا سمانه اومد

بعدشم رفتیم  بانک کارای بابارو انجام دادیم

از اونجا رفتیم 4تا اشانتیون گرفتم

بعد رفتیم عروسک خریدیم از ایران زمین

وایییییییییییییییییییییی نمیدونم من که خیلی از عروسکه خوشم اومد

بعد چندجا لباس بچه دیدیم

بالاخره یه بلوز و شلوار براش گرفتیم

من دوست داشتم صورتی باشه اما نداشت

یه ست لوازم تحریرم گرفتیم که طرحه باربیه همه چی داره

کاعذ کادو گرفتیم

قرار شد شکلاتم هروقت رفتیم دیدنش بگیریم

چقدر خوشحال بودم واسه لیلا خرید می کردم

 خیلی احساس خوبی داشتم

 دیگه ساعت یک و گذشته بود که رسیدیم خونه

سمانه حدود 12تا فیلم dvd آورده بود(واسه دوستش بود) که برای خودم و خودش رایت کنم

که قرار شد شب رایتشون کنم

فعلا دیگه هیچی یادم نمی یاد

عکسای هدیه های لیلا کوشولو رو براتون می ذارم

دوست دارم چند تا دعا کنم

خدایا هیچ وقت مارو با فقر امتحان نکن

خدا جونم  سایه همه ی پدر مادر هارو بالای سر بچه هاشون نگه دار

خدایا غرور و تکبر و ازمون  دور کن

و کمک کن یادمون نره که ما فقط دست های توییم  روی زمین

و تو دنیارو برای محبت و عشق آفریدی

خیلی دوست دارم و خیلی بیشتر از گذشته حضورت و تو زندگیم حس می کنم

(من یه نی نی سالم و خوشگل ازت می خوام(از خداها))

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 18:8 توسط من و دوست جونم |


سلام به همگی

بابا استرس نداشته باشید من اومدم

وای هنوز سرم گیجه فکر کنم سرما خوردم اما باید خاطره امروزو می نوشتم

چون به هر حال یه خاطره مهمیه

دیروز عصر ساعت 6:45 بود که دوست جونم sms زد که الان مامانش زنگ میزنه خونه ما

قرار بذاره فردا صبح بیان خونه مون

خلاصه مامانش زنگ زد و قرار گذاشتن واسه امروز صبح ساعت 10

جاتون خالی تو دلم آشوب بود

نمی دونم چرا سردردم داشتم

خلاصه 2نوع شیرینی درست کردم شاید اینطوری حواسم پرت شه

ولی فایده نداشت

دوست جونمم sms میزد که خودتو تقویت کن

پرتقال بخور میوه بخور و از این توصیه ها

حالا تصور کنید ساعت 10 شبه من نه حموم رفتم نه اتاقمو مرتب کردم

نه تصمیم گرفتم چی بپوشم

چون بابا و داداشیه فندقمم خونه بودن نمی تونستیم با مامان بحرفیم

دیگه دیدم حالم خوب نیست رفتم بخوابم

چند تا sms به دوست جون زدمو قرار شد 7 صبح منو بیدار کنه

و گرفتیم خوابیدیم

صبح من 6 بیدار شدم کلی صفا دادم به خودمو اتاقم

بعد رفتم حموم شد ساعت 8

اما ایندوست جونه ما انقدر که ماشالا استرس داشت هنوز در خوابه ناز بسر می بردن

اومدم یکم آرایش کردم یه لباس انتخاب کردمو رفتم پیش مامان

شیرنی و شکلات و اجیل و میوه رو مرتب کردیم

مامانمم رفت یکم به خودش رسید

یکم با من حرف زد که چی می خوام بگمو اینا

منم گفتم عمرااااااااااااااااااااااا چایی نمی گیرما

که گفت باشه

حالا بماند که این مامان من امروز اصلا یه جوری شده بود

یه شال داده بهم میگه اینو سر کن

یه شال نازک و کوتاه که سر نمی کردم سنگین تر بودم

می گم این چیه آخه همه ی موهام بیرونه

می گه اشکال نداره امروز فرق میکنه

منم گفتم نخیییییییییییییییییییییییییییر

من کلی متعصبم

و بالاخره سر یه شال دیگه به تفاهم رسیدیم

حدودای 10:30 بود که دوست جونینا اومدن

الهی بچم از خجالت داشت میمرد اما من کاملا ریلکس بودم

با خواهرش اومده بودن

و یه دسته گل گندهههههههههههههههههههههههههههه

مامانمو خواهرش به جای ما هل کرده بودن

خواهرش که دخترخاله بنده باشن و من هم خیلی دوسش دارم و برام قابل احترامه

کم مونده بود بره تو جارختی

بعدش رفتیم نشستیمو مامانم پذیرایی کرد

کلی از شیرینی های بنده تعریف فرمودند

که خواهرش گفت ما میریم اشپزخونه شما حرفاتونو بزنید

من دیدم نههههههههههههههههه داره همه چی خراب میشه

 اخه من می خواستم اتاقمو عروسکامو نشون دوست جون بدم تازه کلی اتاقمو خوشگل کرده بودم

حالا امیر اونسر نشسته من اینسر

هی میگه تو بیا نزدیکتر من روم نمیشه تکون بخورم

دیدم اینطوری نمیشه که

رفتم آشپزخونه به مامان گفتم ما میریم بالا اتاق خودم

و منتظر جواب نموندم و

بعدشم یه اشاره به امیر و پیش به سوی اتاق خوشگلم

دوست جونوبه عروسکام معرفی کردم چندتا عکس نشونش دادم

اونم با موبایلش چندتا عکس از من گرفت

و دی ری ری رین

رسیدیم به صحبتهای جدی

خودتون که می دونید من و امیر حرفایی که تو این مراسمنو خیلی وقت بود بهم زده بودیم

یکم راجع به شرایط عقد و مهریه و کار و تحصیل و رابطمون با دوستامونوآزمایش ژنتیک حرف زدیم

و بحث اصلیمون امروز این بود که چیکار کنیم که به امیر فرصت بدیم

جوری که خانواده ها از دستمون ناراحت نشن

نتیجه این شد که امیر به من گفت احتمالا تا چند ماه دیگه یه جابجایی شغلی داشته باشه

منم گفتم عجله ای ندارم هروقت وضعیتش ثابت شد و هنوزم مشتاق این ازدواج بود اونوقت صحبت می کنیم

اما منم قولی واسه ازدواج بهش نمی دم

اینو به مامانم گفتم

گفت از نظر ما مشکلی نداره

حالا مامان  هی به من میگه جوری حرف نزدی که ناراحت شن

گفتم نه به خدا مگه ما بچه ایم اتفاقا خیلی منطقی و خوبم حرف زدیم

خب دیگه چیزی یادم نمی یاد تا این داداشیه خوش تیپم نیومده برم گل و قایم کنم

اما مطمئنم خالم حسابه دوست جونو میرسه که کارو تموم نکرده

فعلا بابای

 

راستی وقتی دوست جونم اومد خونمون برف قشنگی می بارید

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 14:14 توسط من و دوست جونم |


سلام به همه ی دوستای گلم

و دوست جون نازنین

دیشب عمو کوچیکه مارو شام دعوت کرده بود من که اصلا حالم خوب نبود

بابا گفت زنگ بزنم بعدا بریم که گفتم نه زشت میشه

این عموی من اصلا پر ایده های نابه

شام سیرابی درست کرده بودن و از اونجا که زن عموم فکر می کرد من سیرابی نخورم

 برام لوبیا پلو پخته بود تازه برام بستنیم خریده بودن

(نوه اول بودن اینش خوبه دیگه همه منو لوس می کنن و کلی تحویلم می گیرن)

اما من دختر خوبیم همون سیرابی رو خوردم البته با کمک عمو

بعد شامم کلی با عمو sms بازی کردیم

و عموم داشت از هنرنمائیاش تعریف می کرد که چطوری واسه خودشون ماشین ظرفشویی ساخته

آخه عمو وسطیه من فروشگاه لوازم خانگی داره و

 به عنوان دکور مثلا بدنه ظرفشویی خالی می دن بهشون  که بذارن تو ویترین

عمو گوچیکمم این بدنه رو گرفته و با وسایل مختلف من جمله شلنگ ماشین پیکان

 برا خودشون ظرفشویی ساخته که واقعا توپ کار می کرد

تا ساعت 11 اونجا بودیم

تازه زن عموم گفت این کمربندای لاغری کاملا مزخرفه و حیفه هیکل تو نیست خرابش کنی

 (اخه بابابزرگم اعتقاد داره زمین باید زیر پای نوه ش بلرزه منم فقط به خاطر احترام

 به جد بزرگوارم روز به روز به عرض مبارکم اضافه میشه

تازه هر دفعه من و میبینه بابامو دعوا میکنه که الهه چرا لاغر شده)

عمومم گفت با یه فیزیو تراپ حرف زده تردمیل و تایید کرده

احتمالا 2-3روزه تردمیل بخریم

امروز صبحم با مامان رفتیم برای سارافونم دکمه خریدیم

مانتو شلوارمو گرفتم(مانتوم یکم تنگ شده البته کوتاهم شده )

بعد رفتیم یه ریمل ورژلبVOV خریدم با یه اشانتیون ECHO

می خواستم صندل و یه شلوار کوتاه سفید با یه بلوز شومیز بخرم که هیچ کدومو نپسندیدیم

کارت تبریکم واسه عید می خواستم که گفت پنجشنبه مدلای امسال می یاد

با دوست جونمم حرف زدم گفت مامانش امروز زنگ می زنه که

 فردا بیان خونمون من و دوست جون بحرفیم

من برم یکم بخوابم سرم گیج میره

باید همه جارو مرتب کنیم

وای یادم رفت بگم مجله هنرآشپزیمم امروز رسید

احتمالا شیرنیم درست کنیم

پره دستور شیرینی واسه عیده

بابای

 

راستی من و دوست جون باید راجع به چی بحرفیم؟

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 15:25 توسط من و دوست جونم |


پناه بر توای فهم فراموشی

حالا بیا برای رسیدن به آرامش

نزدیکترین نام های کسان خویش را به یاد آوریم

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 15:3 توسط من و دوست جونم |


سلام

چه عجب این تعطیلات تموم شد و این دوستای وبلاگی ما پیداشون شد

خب اینطور که من فهمیدم همه تو محل کارشون up می کنن

بابا خوش به حالتونه ها

اندازه من بیچاره فرت فرت پول کارت و تلفن نمی دید

این روزا انقدر اتفاقای مختلف و عجیب افتاده که اصلا نمی دونم باید از کجا شروع کنم

اولیش اینه که بابایی گفت برو مدل تردمیل و انتخاب کن من میرم می گیرم

اما یه کم مرددم تردمیل بدرد می خوره یا نه؟

دومیشم اینه که دوست جونم و خواهرش قراره یه روز تو این هفته

صبح بیان خونمون تا من و عزیزم باهم حرف بزنیم

حالا چرا صبح؟

چون داداشیه فندق من مدرسه باشه

البته روزش معلوم نیست چون من یکم حال ندارم

دوست جونم گفت سعی می کنم آخر هفته بیام که حالت خوب شه

وای می خواد عین دامادا بیاد

من که خجالت می کشم اصلا روم نمیشه

بهش می گم بیا تو اتاقم حرف بزنیم عروسکا و کتابا و لباسامو بهت نشون بدم

که گفت عمرااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

حتما میذارن ما بریم اتاق تو

میبینید دوست جونا که ما چقدر حرفای مهم واسه زدن داریم

البته من میدونم حرف مهمه امیر چیه

یه جورایی پشیمون شده

میگه حس میکنه واسش ازدواج زوده و فرصت می خواد

و چون قبلنا خودش هی اصرار کرده بیان خواستگاری و الان نمی تونه زیر همه چی بزنه

می خواد من اینکارو بکنم

تو شرایط خوبی نیستم

یعنی راستش دلایلش برام منطقی نیست

می دونم از شرایط کاریش راضی نیست اما خب او الان تو شرایط متوسطی قرار داره

که واسه خیلیا قابل قبوله

البته شایدم توقعات زیاد و بالایه من این احساسارو توش بوجود اورده

بهر حال امیدوارم تصمیم درستی بگیریم

و هر چی صلاحه برامون پیش بیاد

خیلی حرفا دردو دلا و دلتنگیای دیگه پیش اومد این روزا که دلم می خواد بنویسم

خیلی حرفا زد که آتیشم زد

اما شاید فراموش شه بهتره

امیر ازم خواسته دوسته خوبی براش باشمو کمکش کنم

منم سعیمو می کنم

شاید قسمت هم نیستیم

 

candy


+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 17:7 توسط من و دوست جونم |


سلام

دیروز بعد از اینکه وبلاگ و به روز کردم  یه کم خونه رو با مامان مرتب کردیم

و رفتم بانک واسه ریختن فیشای موبایل

حدود 1:30 ساعت تو بانک معطل شدم تا نوبت من برسه

تو این فاصله یه خانومه بود که می خواست حساب پس انداز باز کنه و نمی تونست

از من کمک خواست و باهم فرم ها رو پر کردیم

وای انقدر حرف زد جاتون خالی

هی از فامیلمو ، آدرس خونمونو، اینکه سر کار میرم یا نه سوال می کرد

خودشم بلند بلند

ملتم که بیکار واستاده بودن می خندیدن

اما این خانومه مگه کوتاه میومد

دیگه دیدم کار داره به جاهای باریک می کشه

که  نوبتم رسید و جیم شدم

واقعا مردم رو دارن

از بانک که برگشتم بیرون زنگ زدم به دوست جون و رفتم 5دقیقه دیدمش

آخه اونم کار داشت و اونجا محل کارش بود کسی می دید بد می شد

اومدم خونه ناهارو خوردیم و زنگ زدم به ندا که میام دنبالت بریم یه دوری بزنیم

(رسما این چند روزه با ندا خاله بازی کردیما)

اونم گفت باشه آماده میشم

(بی جنبه گی رو حال می کنید دیگه یه روز ماشین دیدما)

قرار بود بریم مرکز مشاوره ژنتیک یه پرس و جو بکنیم که حسش نیومد

هوام ابری و مه بود و مامان ندا کلی قسممون داد که سمت کوه نریم

خواستیم بریم شهربازی که گفتیم بابا دم ظهر خلوته سرمونو می برن

حالا من به کنار، ندا بچم دم بخته

(اصلا این شهر انقدر جای تفریحی داره آدم کم میاره)

رفتیم icepack سیب ترش و طالبی خریدیم و رفتیم کنار یه پارک تو ماشین خوردیم

حدود 3:30 بود ندارو گذاشتم خونشون رفتم دنبال مامان و رفتیم واسه پرو

لباسم بد نشده بود اما باید یه فکری واسه این هیکل خوشگلم بکنم

بالاخره کارامون تموم شد و برگشتیم خونه

یه کم ذرت درست کردیم و نشستیم پای فیلم

KING SOLOMONS MINES

(گنجهای گمشده)

البته این فیلم و تلوزیونم نشون داده بود قبلنا

منم یه پتو کشیده بودم رومو به دوست جونم SMS میزدم

بماند که چقدرم جوابامو می داد

این روزا زیاد حسای خوبی ندارم

تمام دیشبم بیدار بودم و منتظر SMS اما انگار خوابش برده بود

بابائی گلمم ساعت 8 از تهران رسید

 

حرفهای نگفته به دوست جونم:

می دونم این روزا فکرت درگیر کارته اما منم یه انتظارایی ازت دارم که وقتی بهشون توجه نمی کنی احساس بدی بهم دست میده  الانم پر این احساسای بدم دلم می خواد رفع بشه نه اینکه تو دلم بمونه اما تو هیچ کاری نمی کنی گاهی فکر می کنم وقتی این دورانی که من و تو توش قرار داریم و همه می گن آخره عشق و عاشقیه و اینطوری می گذره وای به زمانی که ازدواج کنیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 10:55 توسط من و دوست جونم |


شلااااااااااااااااااااااااام

خوفید ؟ خوشید ؟ سلامتید؟

دوست جون بداخلاق من چی کار می کنه؟

دیروز ظهر بالاخره این برف به ما اجازه داد و تونستم یه سر به بابابزرگم بزنم

من که رسیدم دیدم دخترعمم اونجاست بابابزرگ بهش زنگ زده بود بیاد باهاش تقسیم کار کنه

الهی بابابزرگم وقتی دید که ما دو تامونم رفتیم اونجا که کمکش کنیم انقدر

ذوق کرد می گفت سر درد داشته اما حالا که ما رو دیده سردردش خوب شده

قبلا که گفتم این بابابزرگ من آدم با اراده ایه

حدود 15 صفحه جمع و تفریق و تقسیم کار کردیم

بعدشم یه املا بهش گفتم که وقت کلاسش رسید و عموم اومد دنبالش و رفتن سر کلاس

مادربزرگم رفته بود روضه که برگشت

خیلی دلش پاکه و خیلیم آدم احساساتی هست

یکمم با مادربزرگم نشستیم و با دختر عمم رفتیم خونه ی اون یکی مادر بزرگم

آخه یکم سرما خورده بود

مامان دوست جونمم اونجا بود

خلاصه دختر عممو گذاشتم خونشونو برگشتم خونه

که مامان گفت آبجی خانومم الان می رسه بریم دنبالش

دوباره شال و کلاه کردیم و رفتیم راه آهن

بعدشم خواهرمو گذاشتیم خونه و با داداشیه فندقم رفتیم پیتزا خورون

آخر شبم 2تا فیلم جاسوسی دیدیم

SPY KIDS2

جاسوس I-SPY

یکمم با دوست جونم sms بازی کردیم و خوابیدیم

امروزم باید برم واسه پرو سارافونم

مانتو شلوارمم آماده ست اونارم باید بگیرم

دیگه یادم نمی یاد چیکار داشتم

فعلا بابای

 

پ.ن: طلا جون ممنون از کمک و راهنماییت ایشالا نی نی نازت به سلامتی پا تو زندگی قشنگتون می ذاره

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 9:29 توسط من و دوست جونم |


سلام

اینجا دو روزه که داره برف می باره

کلی کار دارم اما نمی تونم ماشین و در بیارم بیرون

حالا ببینم تا ظهر چی میشه

اگه هوا خوب شه می خوام یه سر به بابابزرگم بزنم و باهاش درساشو کار کنم

البته زیادم مهم نیست چون قولی ندادم

اتفاق خاصی نیفتاده فقط دیشب یکم از دسته دوست جون ناراحت شدم

نمی دونم شایدم بیکاری بهم فشار میاره و باعث میشه انقدر حساس شم

دیشب تا 3 بیدار بودم و باریدن برف و نگاه می کردم

خیلی خوشگل بود

برف باعث شده بود اتاقم روشن شه

چندتام وبلاگ خوندم که مامانا واسه نی نی هاشون می نوشتن

حس های جالبی داشتن

امیدوارم یه کار خوب پیدا کنم

یه کاری که صبح تا شبم و پر کنه و حتا وقت نداشته باشم به خودم فکر کنم

فعلا همین

حرفی ندارم

Love is in the Air

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 9:41 توسط من و دوست جونم |


سلااااااااااااااااااااااااااااااااااامHello

وای اینجا یه عاااااااااااااااااااااااااااالمه برف اومده

همه جا سفیده سفیده

دیشب باباییم واسه یه سمینار ۲-۳ روزه رفت تهران

آبجی خانومم که تهرانه

و این یعنی اینکه من و مامان و فندق تهنا موندیم

دیشب بابا گفت فردا صبح بیدار شدی ماشین و ببر در مغازه وسایلاشو خالی کنن

منم که عشق رانندگی و شوماخر

ساعت ۹ آماده شدم به مامانم گفتم آماده شه بریم یه کم واسه عید خرید کنیم

خلاصه رفتیم مغازه بابا واستادیم وسایل و خالی کردن

حالا هی این شاگردا می گن شما بفرمائید خریداتونو انجام بدید

 سوییچ و بدید به ما حواسمون به ماشین هست

منم که عمرا ماشین دسته کسی بدم

کارشون که تموم شد ماشینو قلف کردم و رفتیم بسوی خرید

بهار داره میادا

spring
رفتیم آجیل عید و خریدیم

شکلات گرفتیم

وای دلم کفش و کیف خوشگل می خواد

یه چندجا هم واسه مامان گوشی نگاه کردیم اما هم برف میومد و هم وسایلامون سنگین بود

برگشتیم ماشین و برداشتیم و اومدیم خونه 

دوست جونمم این روزا حال روحیش زیاد خوب نیست

هر وقتم من بهش زنگ می زنم اینجوری میشه

Cell Phone
میگه از وضعیت کاریش راضی نیست

با همکاراش حال نمی کنه

می خواد دنبال یه کار سبکتر بره و واسه درس خوندن وقت بزارهReading a Book

و یکمم دچار خارج زدگی شده

میگه باید همونجا میموندم

Tornado

راستش من نمی دونم باید چی بهت بگم دوست جون

خب همه جا شرایط کاری اینجوریه دیگه

آخه چرا انقد خودتو اذیت می کنی

یکم آروم باش همه چی درست میشه

قول میدم

فکر می کنید اگه تردمیل بگیرم لاغر میشم؟

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386 12:38 توسط من و دوست جونم |


سلام به بهونه ی قشنگم برای زندگی و همه ی دوستای خوبمون

خب بالاخره من تونستم این عروس خانومو گیر بیارم

کلی دیشب نقشه کشیدیم که که یه وقت پیدا کنیم ندا بتونه بیاد خونمون

آخه 10 باید می رفت خیاط، بعد از ظهرم قرار بود مامانه آقا رضا بیاد خونشونو

روزای دیگه ام همش خرید و ...

بهش گفتم من صبح زود بیدار می شم پاشو 7:30 بیا خونمون

گفت نمیشه مامانتینا خوابن اخه

گفتم میای بالا (اتاقم طبقه بالاست)اصلا بیدار نمی شن

خلاصه امروز صبح من 7 بید ار شدم کلی به خودم رسیدم

 و 7:45 بود دیدم یه ماشین جلو خونمون ایستاد

از پنجره گفتم زنگ نزن میام در و باز میکنم

وای چقدر دلم براش تنگ شده بود

تازه واسم شکلاتم خریده بود

(دوست جون من همشو دادم به مامان که جلو چشم نباشه ها)

فقط 2ساعت حرف زدیم یه عالمه راهنماییش کردم

اونم کلی لیست و سوال واسم آورده بود

یه عالمه واسه اینده برنامه ریزی کردیم

قابل توجه دوست جونم تیرماه با ندا دوتایی می خوایم بریم استانبول

کلیم واسه تو و آقا رضا نقشه کشیدیم

احتمالا 20-30 اسفند یه جشن نامزدی بگیرن ااما ما قراره بریم مسافرت

 خداکنه یه روزی بندازن منم باشم ناراحت شد گفت باید باشم تو مراسمش

حالا ببینیم چی میشه

با تمام وجودم براش آرزوی خوشبختی می کنم

دیشب زیاد نتونستم با دوست جونم بحرفم آخه درگیر رزرو هتل بودم

ماشالا بابای منم بی خیال

اما من از بی برنامگی خیلی بدم میاد دوست دارم آدم همه ی

 هماهنگیاشو قبل از مسافرت انجام بده

فقط اخر شب یه کم راجع به عیدی دخملمون حرف زدیم

چون دوست جونم خیلی خسته شده بود خوابیدیم

حدود 5ماهه من و دوست جونم حامی یه دختر کوچولو 5ساله به اسم لیلا شدیم

البته هنوز ندیدیمش فقط عکسشو دارم

حالا می خوایم هفته بعد بریم دیدنش

اما نمی دونیم واسش چی بگیریم

عروسک؟

لباس؟

لوازم تحریر و مداد رنگی اینا؟

نمی دونم اگه نظری دارید بهمون بگید

منتظریم

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 11:39 توسط من و دوست جونم |


سلام و صبح بخیر به دوست جون نازنین و همه ی دوستای گلمون

امیدوارم هفته خوبی رو شروع کنید

خب دوست جون من ساعت حدودای 7 شب پنج شنبه بود که رسید اینجا

خدارو شکر که به سلامت رفت و برگشت

و من تونستم دیروز خونه مادربزرگم یه نظر ببینمش

اما اتفاق دیگه ای که این روزا افتاده نامزدی دوستم ندا بود

خب واسم خیلی غیر منتظره بود

ندا هیچ سابقه ای با این خواستگارش نداشت یعنی از قبلش نمی شمناختتش

دیشب بهم sms زد که خبرشو بده و گفت که احساس میکنه نیمه ی گمشده شو پیدا کرده

یاد ماهه پیش افتادم که با ندا رفته بودیم بیرون

تو یه کافی شاپ خوشگل نشسته بودیم و از نگرانیاش می گفت

می گفت که از خدا خواسته تا قبل عید تکلیف ازدواجش  روشن شه (البته اون موقع خبری نبودا)

چون بعد عید آزمون دکتراست و ندا شانس زیادی برای قبولی داره

خب الانم نامزدش دکترای مکانیک داره و استاد دانشگاست

و حتما خیلی می تونه کمکش کنه

ندا دوست خوبیه و دختر خیلی نازی

خانواده ی فوق العاده ای ام داره

حالا قراره امروز یا فردا یه سر بیاد خونمونو اطلاعات تکمیلی بده بهم

"عروس خانوم خوشگل از طرف خودم و دوست جونم بهتون تبریک می گم

 امیدوارم خوشبخت شید و همیشه شاد باشید"

حالا برسیم به خودمون

راستش من اصلا حالم خوب نیست

کلیم با امیر از وقتی اومده کل کل کردم

راستش به ندا حسادتم می کنم

به این که چقدر قاطع تونست تصمیم بگیره

من و دوست جون 10ماهه با هم ارتباط داریم اونم از اول به قصد ازدواج

 اما من تا حالا نتونستم تصمیم بگیرم

خسته شدم  واقعا بریدم

دوست جون میگه من هنوز از زندگی متاهلی می ترسم و دوست دارم تفریحات مجردی رو داشته باشم

 و فکر می کنم با ازدواج محدود می شم

میگه من  به این که اون دوسم داره یا نه و بعد ازدواجم دوستم خواهد داشت یا نه شک دارم

و بهم گفت اینا طبیعیه و من باید بیشتر فکر کنم تا تصمیم اشتباهی نگیرم

نمی دونم واقعا نمی دونم

میشه بهم بگید شمام از این احساسا داشتید یا نه؟

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 9:45 توسط من و دوست جونم |


اول سلام

خب خیلی عجله دارم تند تند باید این پست و بنویسم و برم

دیروز صبح پارچه خوشگل پاره پورمو بردم پیش خیاط اما گفت

 به دلیل اینکه دور کمر محترمت زیاد شده اصلا از این پارچه نمی تونم واست بلوز درآرم

ولی واسه مینا(خواهرم)میتونه

گفتم نهههههههههههههههههههههههههه

این پارچه خوشگل منه

خلاصه با کلی دپرسی برگشتم خونه

به این امید که شاید لاغر بشم

دیروزم با دوست جونم حرف زدم

امروز پرواز دارن و برمی گردن

تازه هوارتا سوغاتی خریده اما نمی تونم بگم چی

بذارید خودش بیاد و بگه

الانم دارم میرم مانتو مامانمو که آماده شده بگیرم

بعد برم آرایشگاه و برگردم

فعلا بوس بوس

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 9:15 توسط من و دوست جونم |