تبليغاتX
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم


سلام به همه ی دوستای ناز و مهلبون

خب اول از همه عرض کنم که من بسیار امتحان استخدامی رو بد دادم

خیلی ناراحتم اما سعی می کنم بهش فکر نکنم

تازه حقمه چون من باید همه ی توکلم به خدا می بود اما یه ذره ته ته ته دلم به دیگرانم امید بسته بودم

حالا خدا جون حاضرم امتحان اصلا قبول نشم اما تو با من دوست باشی

دوم از همه ام عرض کنم که بدجوری سرما خوردم

تمام بدنم درد می کنه و دوست جونم فرمود یه گشتی تو اینترنت بزنی خوب میشی

(می دونه من معتاد اینترنت و دوستامم دیگه)

تازه وقتی بهش گفتم گلوم درد میکنه

گفت:" دله من آخه تو یکم لختی می گردی دیگه

 تازه سرما کجا رو بهتر از گلوی نازت می تونه پیدا کنه

یکم استراحت کن و آب میوه و ویتامین c بخور"

و من هنوز در کف این love به سر می برم

انقدر این دوست جون به من محبت نمی کنه که من عقده ای شدم میبینید تورو خدا

دیروز عصر خونه مادربزرگم بودیم اما من نرفتم تو اتاقی که امیر بود بشینم

آخه خوب هنوز یه ذره هنوزم دلخورم دیگه

ولی امیر رفتنی یه کرانچی به غزاله داد بهم بده

من اصلا اهل پفک و چیپس و کرانچی اینا نیستم اما چون امیر داده بود یکمشو خوردم

ولی شب یه عالمه بهم smsزدیم و دوست جونم به من گفت

 من خیلی خوشگلم و اون خیلی ناشکره که انقدر دست دست  می کنه

(الان کله مو میکنه این چیزارو می نویسم)

دیشبو به خاطر سرما خوردگیم خیلی بد خوابیدم

امروز صبحم با مریم (دخترخالم)رفتیم پیش یه دکتر واسه رژیم(مایندگی دکتر کرمانی)

که همین یه ذره روحیمم از دست دادمو گفت 25 کیلو اضافه وزن دارمو تو 6ماه میتونم حلش کنم

و قرار شد 3شنبه بریم برناممو بگیرم

بعدشم تهنایی رفتم دکتر عمومی واسه سرما خوردگیم

که یه دکتره مهلبون بود و گفت با آمپول راحتی یا قرص منم گفتم قرص

واسم کپسول نوشت و یه چکاپ کامل و تعیین گروه خونی و اینا

تازه کلیم واسم وقت گذاشتو همه چیو بررسی کرد

آخه چی میشد من نمی ترسیدمو می رفتم آزمایش می دادم؟

الانم که با امیر حرف زدم و گفت باید بهم می گفتی باهم میرفتیم دکتر

تازه از رفتار دکترم غیرتی شده بود

اما من همیشه دوست دارم تنها برم دکتر

الانم به خاطر قرصا دچار گیجی و منگی و گنگی هستم

امییییییییییییییییر یکم بهم روحیه بده لفطا

احتیاج دارم لوووووووووووووس شم

 

 

پ.ن.1:راستی ملیکا کجاست؟

پ.ن.2: امیر چرا گلی اینا و طنین اینا میرن شمال خب منم دلم یه عالمه شمال می خواد

پ.ن.3: وای نی نی طلا جونم 20 فروردین به دنیا اومد انقده خوشگل نوشته وبلاگشو که من گریه م گرفت

مانی جون به این دنیا خوش اومدی

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 13:0 توسط من و دوست جونم |


پاک باش ولی نه آن چنان که با تو استحمام کنند.
بذله گو باش ولی نه آن طور که چوپان دروغگویی بر جدیّت خود سازی.
و سرانجام آن قدر خوب نباش تا راه برگشت نداشته باشی.
"بدی هم نعمتی است از سوی خداوند که همه آن را با دید حقارت می نگرند.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 12:59 توسط من و دوست جونم |


شیرینی نارگیلی و گردویی (روزی که امیر اومد خونمون درست کردم)

برانیز شکلاتی و کیک (که تو جشن دوستانمون درست کردم)

مدل لباس نامزدی

مدل لباس نامزدی2

مدل لباس نامزدی3

مدل لباس نامزدی4

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 21:13 توسط من و دوست جونم |


"لذت داشتن  دوستای خوب توی یک دنیای بد

 مثل خوردن یک فنجون قهوه گرم توی هوای برفیه.

درسته که هوارو گرم نمیکنه ولی آدمو دلگرم میکنه"

 

من و امیر با هم حرف زدیم

اومدم آپ کنم و از همتون به خاطر همراهیتون تو این روزای سخت تشکر کنم

می خوام اینو بدونید که همتون برام مثل یه دوست واقعی هستید و خیلی با ارزش

و ازتون می خوام منو ببخشید که باعث ناراحتیتون شدم

وقتی کامنتاتونو می خوندم که همتون واقعا وقت میذاشتید و راهنمائیم می کردید

دلداریم می دادید و نگرانم میشدید

خیلی احساس خوبی بهم دست میداد و حس می کردم واستون مهمم

دوست دارم از بهار قشنگم که واقعا نمی دونم چطور باید ازش تشکر کنم

از الی کوچولو از گلی خانوم مستانه جونم نارنجدونه پرتقالی طنین عروس خانومه کوچولو

از دوست خوبم مهربان(که هیچ آدرسی ازش ندارم) از ساقی نازنینم  هانیه جون ملیکای گلم

لیلی خانومی باقلوای خوشمزه و دوست جدیدم دلی جون وای مامان آرتا با اون آرتای آتیش پاره

و راحله ی نازنینو زهرای مهلبونم همه و همه تک تک تشکر کنم

یه عالمه بوووووووووووووووووووووووووووووووووووس

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 14:15 توسط من و دوست جونم |


سلام به همه دوستای دوست جون
البته اس ام اسی که الی برام فرستاده بود اینی نیست که نوشته
اون اس ام اس این بود
چرا منو زیاد دوست نداری؟
کاش منو خیلی دوست داشتی احساس می کنم عقده ای شدم
دیگه نه غر می زنم نه حرف
شبت بخیر

حالا

خب تو روزی که به من سخت گذشته باشه

چرا سخت گذشته؟ به خاطر اینکه یکی از عزیزامون که الی هم

میشناستش دچار مشکل مالی شده بود

و از طرفی من با بچه های فدراسیون سر هزینه های سفر ترکیه

یکم بحث کرده بودم

و اینکه دیر وقت اومدم خونه و خستگی مسافرت هنوز تو تنم بود

از طرفی چون دامادمون دچار مشکل قلبی شده بود

 باید برای عیادتش می رفتم پیشش

تو خونه آبجی اینا وقتی ۴تا آدم چشماشون به دهن من هست

که چی میگم و در مقابلشون نمی تونم گوشی دست بگیرم اس ام اس بفرستم

دلم نمی خواست یه اس ام اس برام بیاد از کسی که اینقدر دوسش دارم

و توش بگه چرا منو دوست نداری

یعنی اینکه هنوز دوست داشتن منو درک نکرده

خب خیلی حرفا رو به قول الی

نباید هرجا گفت و لی این یکی لازم بود

چون میبینم همه دوستای دوست جون منومقصر می دونن

ولی کاری که دارم کل وقتمو پر می کنه و

من حتی برای خودم نمی تونم وقتی بذارم

موقعی که چندبار به الی می زنگم دوست دارم

به جای جواب ندادن وقت بذاره و با من صحبت کنه

چندین بار هم گفتم که با اس ام اس به مشکل بر میخوریم و

هر کدوم بنا به احساس درونیه خودمون اس ام اس ها رو میخونیم

فرضا

شما بنویس دوست دارم

این رو هم میشه با لحن تمسخر خوند هم عاشقونه هم جورای دگه حالا

از کجا می دونی من با چه لحنی بهت

گفتم دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی من دوست دارم الی

با لحن عاشقونه

خیلی پر رو هستم

نه؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 9:34 توسط من و دوست جونم |


سلام به همه ی دوستای نازنینم

ممنونم این چندروز به فکرم بودید و تنهام نذاشتید

نمی دونم چطوری و از چی بنویسم

حتی نمی دونم چی بگم جز اینکه دلم شکسته خیلیم شکسته

انقدر که توان بلند شدنو تو خودم نمی بینم

شاید بهتر باشه جریانو تعرف کنم تا بعدها بدونم چی حرمت رابطمونو شکست

یه مدت بود امیر خیلی سرش شلوغ بود و مشغولیتای زیادی داشت

منم در حد خودم سعی می کردم زیاد مزاحمش نشم

 یعنی مایی که شبی 200-300تا sms بهم میزدیم

 smsمون رسیده بود به 3-4تا که اونم فقط شب به خیر بود

دلم می خواست امیر تو همون 2-3 تا smsمونم بهم بگه منو دوست داره بگه منتظر زندگیمونه

دوست داشتم اشتیاقشو حس کنم اما هیچ خبری نبود

دیگه واقعا حس می کردم سبک شدم حس میکرم غرورم شکسته و خیلی حسای بد

خلاصه تصمیم گرفتم خودم زندگیمو جمع کنم به امیر sms زدم

دقیقا یادم نیست چی نوشتم تقریبا مضمونش این بود

که من به عشقت احتیاج دارم و حس می کنم از هم دور شدیم

اما امیر جواب نداد و 3ساعت بعد smsزد که خونه خواهرم بودیم و بستنی خوردیم و خندیدیمو از این حرفا

 و نوشته بود خیلی خوابش میاد

واقعا داشتم دیوونه میشدم که هیچ اهمیتی به sms من که به نظر خودم خیلی مهم بود نداد

فقط گفتم شب به خیر گرچه امیر قبلش خواب بود

من اصلا نخوابیدم فرداش امیر 5بار زنگ زد بهم

منم smsزدم که لطفا زنگ نزن چون خیلی ناراحتمو واقعا نمی تونم باهات حرف بزنم

حتی نپرسید از چی ناراحتی؟

امیرم رفت و پشت سرشم نگاه نکرد تا حالا

بماند که این روزا چه بلایی سرم اومد

بماند که چه فکرایی کردم

30 دقیقه پیش امیر دوباره زنگ زد اما دیگه نمی تونم باهاش حرف بزنم

آخه من به آدمی که منو از همه بهتر می شناخت و میدونست

 من از بی خبریش دیوونه میشمو این کار و با من کرد چی میتونم بگم

کسی که حتی در مقابل منی که مثلا دوسم داشت غرورشو نشکوند

نمی دونم ، الان هیچی نمیدونم

متاسفم اگه این چندروز ناراحتتون کردم

و متاسفم من و امیر به اینجا رسیدیم

همین

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 14:8 توسط من و دوست جونم |


ما با هم قهریم

دیشب الی sms زد و چون زود خوابم برده بود ( آخه دو شب بود نخوابیده بودم ) نتونستم جواب بدم

صبح به الی sms زدم که سلام بدم و صبح به خیر بگم ولی جوابمو نداد

هر چی با موبایلش تماس گرفتم گوشی رو بر نداشت

تا اینکه یه sms زد بهم که بهش زنگ نزنم چون حس صحبت کردن نداره

منم دیگه زنگ نزدم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 12:53 توسط من و دوست جونم |


برای آرزوهایی که می میرند سکوتی می کنم

سنگین تر از فریاد

RBP9024708

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 0:32 توسط من و دوست جونم |


سلام

امیدوارم آخر هفته خوبی رو شما و دوست جونم سپری کرده باشید

اما بریم سر خاطرات این دو روز:

5شنبه یکم خونه رو جمع و جور کردیم که جمعه مهمون داشتیم

ابجی خانومم رفت کلی خرید کرد

شبم یکم با بهار چت کردیم

یه قرارایی گذاشتیم که اردیبهشت تهران همو ببینیمparty

من به امیر گفتم میخوام برم بهارو ببینمnailbiting

اونم گفت من دیگه به تو اطمینان دارم daydreaming - New!اگه فکر می کنیthinking کارت درسته انجامش بده

و من کلی از این اطمینان و اینکه امیر مخالف نیست خوشحال شدم

داشتیم با بهار می چتیدیم که خالمینا اومدن خونمونو مجبور شدیم خداحافظی کنیم

تا 12:30 بودن و بعد رفتن

جمعه صبح زود بیدار شدم 2رنگ ژله درست کردم و 2تا کیک پختم

مامانمم میوه هارو شست و خلاصه همه چیو آماده کردیم

چون امیر تهرانه و نمی اومد خونه مادربزرگم منم نرفتم

بابایی و داداش فندقمو بزور از خونه انداختیم بیرونو مامانمم رفت خونه مادربزرگم

من و مینام سریع آماده شدیم و چون تازه 2تا عروسی رو پشت سر گذاشتیم حسابی حرفه ای شدیم

سریع ارایش کردیم موهامونو درست کردیم(بچه ها فکر کردن ما رفتیم آرایشگاه)

ندام زنجان بود اما نه وقت شد ببینمش نه با هم تلفنی حرف بزنیم

دیگه خانوم نومزد بازی میکنه وقت نداره که

ساعت 4:30 بود که نازیلا اومد

ولی بقیه یعنی عسل و پریا و مریم و صبا ساعت 5:30 اومدن

عین عروس خانوما فکر کردن دیر بیان کلاس می ذارن

گرچه من و مینا حالشونو جا آوردیم واسه تاخیرشونو در و باز نمی کردیم

اما انقدر تو کوچه کولی بازی در اوردن که در و باز کردیمwhew!

مهمونی بدی نبود یه عالمه رقصیدیم حرف زدیم و عکس انداختیم

حدودای 9 رفتن من ومینا همه چیو جمع کردیم ظرفارم شستیم

مامانینا 10 اومدن خونه

بعدشم مینا گفت دلم میخواد یه گشتی بیرون بزنیم

ماشین و برداشتیم یه دوری این اطراف زدیمو برگشتیم

اینم از خاطرات این دو روز

امیرم الان تو راهه فکر کنم تا یه ساعت دیگه برسه زنجان

بیدار میمونم برسه خونشون خیالم راحت شه بعد بخوابم

خوب خوب بخوابید و یه عالمه خوابای خوشگل ببینیدwave - New!

 

 

******************************

برای امیر نوشت:

طبیعیه که یکم نگرانم باشی و این برام با ارزشهbig hug

من دوست دارم همه چیزو مثل دو تا دوست بهم بگیم

حتی اگه با تفکرات و عقاید هم مخالف باشیم

و برای کارها و تصمیمات همدیگه احترام بذاریم

ممنون از اطمینانت

 

 

 

*****************************************

برای خودم نوشت:

رفتم سایت بازار کار 50 تا تست معارف و 50 تا تست ادبیات زدم ولی نمونه سوالاش یکم سخت بود

 30 صفحم از کتاب مزینانی خوندم

آرایه های ادبی رو پیدا کردم و خوندم

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 23:43 توسط من و دوست جونم |


سلام به همه ی دوستای خوبم

امیدوارم هوای روابطتون آفتابی و قشنگ باشه

از دیروز تا حالا که اتفاقی نیوفتاده  فقط آبجی خانومم دوستای دبیرستانشو

جمعه دعوت کرده خونمونو مشغول تدارکات و برنامه ریزیه

میگه منم باید باشم اما زیاد حوصلشونو ندارم شاید برم خونه مامان بزرگم

پریروز که داشتم میرفتم پیش لیلا انقدر دلم گرفت دیدم من حتی یه دوستم تو زنجان ندارم

 که گاهی باهم این ور و اون ور بریم

درسته ندا هست ولی اونم شنبه میره کرج 4 شنبه بر می گرده

5شنبه جمعه رو باید با نامزدش باشه دیگه و من نمی خوام مزاحمشون بشم

تازه مشغول نوشتن پایان نامشم هست و حسابی مشغوله خلاصه

خب امروز می خوام یکم ازتون کمک بگیرم

راستش حس می کنم رابطه من و امیر یه جوری شده

و حالا که هیچ اتفاقی بینمون نیوفتاده من می خوام یا درستش کنم و اگه نشد .....

خسته شدم عین دخترای بدبخت صبح تا شب فکر و خیال کردمو کارای امیر و تجزیه و تحلیل

امیر منو دوست داره اینو مطمئنم (عاشقم نیست اما دوسم داره)

از حس خودم به امیر زیاد مطمئن نیستم راستش چون از اول رابطه ی ما بر پایه خواستگاری امیر و ازدواج بود و اینکه فامیل هستیم من خیلی جلوی احساساتمو گرفتم به خاطر همین نمی تونم دقیقا حسمو بیان کنم البته من امیرو دوست دارم و امیرم پسریه که اخلاقای فوق العاده ای داره و به قول همه اهل زندگیه

نمی دونم شایدم من زیادی حساس شدم اما دلم می خواد اون مدام پی گیرم باشه یه کارایی کنه بفهمم خیلی دوستم داره یه حرفایی بزنه بدونم که واقعا می خواد با من ازدواج کنه و جواب مثبت من براش با ارزشه

بفهمم زندگی مشترک با من براش خیلی مهمه

یه چیزیم که هست امیر خیلی توداره یعنی معمولا به همه چیز فکر می کنه و برنامه ریزی می کنه اما اهل این نیست زیاد راجبشون حرف بزنه خودش میگه دنبال یه زندگی آروم با منه و میگه مشکلات مالی روابط و تحت تاثیر قرار می ده و تلاشش اینه که این مشکلاتو به حداقل برسونه بعد زندگیمونو شروع کنیم

یه چیز دیگه ای که اذیتم می کنه اینه که وقتی بحثمون میشه دلم می خواد باهام حرف بزنه اما امیر فقط سکوت میکنه و این منو آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااتیییییییییییییییییییش می زنه

امروز صبح بهش میگم تو خودخواهی

Sms زده میگه:الان خودمو میبرم بیرون میندازم زیر ماشین. تا دیگه خودخواه نباشم

من فدای الی جونم.

آخه بگید من با این دوست جونم چیکار کنم؟

 

 در ادامه تصمیم من برای راه اندازی یه باشگاه خونگی الان آقای رسولی

یه دستگاه برای آب کردن شکمو این چیزا برام آووردن من برم ببینم این آقاهه چی میگه بیام

 

واسه خودم نوشت:

104 تا نکته و تست ادبیات (صنایع ادبی رو باید بخونم)

100 تا تست احکام شرعی

308 تا تست معارف

40 صفحه از کتاب مزینانی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 10:12 توسط من و دوست جونم |


سلام به دوستای نازنین خود خودم

امیدوارم همتون خوب خوب باشید

به خاطر بهار گول می خوریم درس نمی خوانیم و آپ می کنیم

امیر دیروز 5 رفت تهران

احتمالا جمعه بعداز ظهر برگرده و فعلا تا برگرده در حال خوش گذرونی می باشند

البته نه اینکه بیکار باشه ها

اتفاقا چون صبح ها باید بره کلاس بعد از ظهرام که داوره

وقت بیکاری نداره

اما بهر حال از کارش تو  اینجا که هی غر می زنه و

 از حساسیتای خالم واسه سفر حجش خلاص میشه

دیروز بعد از ظهر مریم و مامانش اومدن خونه ماو

به همین خاطر من 3ساعت از درس خوندنم پرید

البته من از دیدنشون خوشحال شدم و کلی با مریم نقشه کشیدیم

قراره چند تا مدل بلوز ابداع کنیم و با حریرای رنگی که تو خونه داریم بدیم برامون بدوزن

شلوار سفیدم بخریم

چندتام کتاب که من نداشتمو  گفت داره و برام میاره

یه کمم غیبت کردیم  و حدودای 7:30 بود رفتن

بعدش من زنگ زدم به آقای حنفی که بازرس ویژه رئیس جمهور تو زنجانه(یعنی میتی کمانه)

از دوره لیسانسم میشناسمش تقریبا هر چی تو این شهر اتفاق بیوفته ازش خبر داره

خودش و خانومش لیسانس کتابداری دارن و خودش فوق لیسانس مدیریت گرفته

یه کم حرف زدیم و گفتم چقدر احتمال تقلب تو این آزمون میره

و اگه کسایی که قراره استخدام بشن تعیین شدن من بیخودی امیدوار نشم

گفت اینا چندتا رشته غیر مرتبط و اعلام کردن که بتونن نیروهای قراردادیشونو رسمی کنن

اما این در حد 2-3 نفره و اگه بخوان تقلب کنن ما حواسمون هست و پی گیری می کنیم

بعدشم گفت واسم آمار شرکت کننده هارو در میاره

چند تام توصیه بهم کرد و گفت فقط وقتمو رو معارف و ادبیات بزارم

منابع ازمونم می دونست گفت امروز کتابارو برام میاره

(گلی جون این منابع آزمون سکرت نبود ولی من بیخبر بودم)

و گفت که یه سر امروز به رئیس نهاد تو زنجان بزنم

و ببینم چه خبره به قول آقای حنفی تو چشم باشم

آبجی خانومم که ساعت 10 رسید اینجا شام خوردیم و همه زود خوابیدن جز من و بابایی که

باباییم کاراشو انجام میداد و منم تست ادبیات می زدم

ساعت 12:30 بود دیگه خسته شدم بابایی رو که رو مبل خوابش برده بود بیدار کردم

رفت سر جاش منم به امیر شب به خیر گفتمو خوابیدمو

صبحم امیر زنگ زد داشت می رفت سر کلاس

آقا امروز به این نتیجه رسیدن که ایشون یه سال مرخصی بگیرن

کارای خونه رو انجام بدن و بنده برم سر کار

به حق چیزای نشنیده

 

واسه خودم نوشت:(چیزایی که تا الان خوندم)

خلاصه ۴۰ تا کتاب مهم کتابداری که واسه ارشدم خلاصه کرده بودم

70 صفحه از کتاب مزینانی

کتاب خدمات فنی

مبانی کامپیوتر و ۲۰۰ تا تست

205 تا تست و نکته ادبیات

۱۰۰تا تست هوش

یکمم مسائل شرعی

و اطلاعات سیاسی

اینا که خیلی کمن(

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 10:38 توسط من و دوست جونم |


سلام صبح همگی به خیر

امروز حس یه روز بهاری قشنگ و دارم

صبح که بیدار شدم از پنجره بیرونو نگاه کردم

کوچه رو جارو کرده بودن و  بارون باریده بود و بوی خاک بارون خورده میومد

یه عالمه درخت با شکوفه های رنگی تو کوچه جلب توجه می کرد

دلم واسه شعرای هوشنگ ابتهاج و حمید مصدق و فریدون مشیری

دلم واسه بهارای دانشگاه تبریز و اردوهامون تو ایوند و هوارتا جای دیگه

و دلم واسه خیابون ولیعصر تهران از پارک وی تا تجریش با اون درختای بلند و ... تنگ شده

چند تا نفس عمیق کشیدم و کلی حال کردم از خنکی و تازگی هواو اومدم پایین دیدم مامان و بابا خوابن خواستم وبلاگ و آپ کنم گفتم اول کارای بابارو انجام بدم که خیالم راحت شه

خلاصه بالاخره کارای بابا تموم شد و صبحونه خوردیم و یه کم به خونه رسیدیم و الان اومدم وبلاگو آپ کنم

دیروز اتفاق خاصی نیوفتاد

 امیر که این روزا حسابی مشغوله و جز چندتا sms و چند دقیقه صحبت چیز به ما نمی رسه فقط دیشب گفت شاید بتونه کاراشو سبک کنه و امروز باهم بریم پیش لیلا

بعد از ظهرم قراره بره تهران و دیگه کرمان رفتنش کنسل شده

خالمم که حسابی ذوق زده و درگیر کارای مکه رفتنشه و انقدر که حساسه امیرو کلافه کرده

دیشب دوست جونم تا ساعت 11:30 داشت پیاز سرخ می کرد واسه آش پشت پای مامانش

(وقتی منو تحویل نمی گیری همینطوری میشه دوست جون خان)

پریروزم رفتن سالن گرفتن که امیر sms زدو منو دعوت کرد اینطوری:

 

سرکار خانومی گل خودم

بنده به عنوان تک پسر ماهه مامانم شمارو برای مراسم

ناهار برگشت حاج خانوم 5 خرداد به تالار فرهنگیان

از همه ی همه جلوتر دعوت می کنم.

 

دیگه اینکه از همه ی دوستام ممنونم که بهم دلداری و آرامش دادن واسه این امتحانه

حق با شماست من تلاشمو می کنم و از خدا می خوام هر چی خوبه همون پیش بیاد

راستش از وقتی درسامو دوره می کنم خیلی روحیه م عوض شده

 خب دیگه روز خوبی داشته باشید

 

 

ادامه نوشت:

خب من که چشم آب نمی خورد دوست جونم با من بیاد زنگ زدم بهش

 گفت تو آژانس بگیر بیا با هم بریم

البته یه جوری گفت که اگه اون نیاد بهتره

منم که کلی تیزم رو هوا گرفتم که نمی خواد بیاد گفتم خودم میرم

مامان بیرون بود نگران بودم بیاد اون همه وسایل و ببینه شک کنه زنگ زدم بهش گفت حالا حالاها نمی یاد

 و من با خیال راحت یه ماشین گرفتم و رفتم

حالا اونجارم نمی شناختم کلی گشتم تا پیدا کردم

لیلا با خالش اومده بود کاملا مثل عکسش بود

هدیه هارو بهش دادم دونه دونه بازشون کرد و خوشش اومد

اما یه کلمه با من حرف نزد خالش می گفت خجالتیه

منم نخواستم اذیتش کنم

ولی موقع خداحافظی باهام دست داد و بوسم کرد

و گفت که برام چندتا نقاشی می کشه

اومدنی از خانوم امیری چندتا پاکت واسه واریز ماهانه لیلا گرفتم و آدرس صندوق پستی مو دادم

 که نامه هاشون نره محل کار امیر تابلو شه

 اینم از دیدن لیلا خانوم

فعلا بابای

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 9:57 توسط من و دوست جونم |


سلام

خب من حس آپ کردنم فعلا نمی یاد

کلیم روحیم داغونه دیشبم نخوابیدم

اولیش به خاطر چندتا sms خوشگلیه که با امیر رد و بدل کردیم

 

 

دومیشم به خاطر تضعیف روحیه ای که برخی از کتابداران و اهل فن

روی من انجام دادن و بهم گفتن بی خودی واسه این امتحان نخونم

چون همین 20 نفری که قراره استخدام شن حتما از قبل انتخاب شدن

و من الان خیلی ناراحتم

مامانم رفته خونه مادربزرگم و من تهنام

منم زنگ زدم به خانوم امیری که لیلا رو ببینم حالا قراره هماهنگی کنه و بهم بزنگه

دیگه برم اتاقمو مرتب کنم شاید حالم بهتر شه

(دارم به تشابهاته احتمالیم با گوسفند می اندیشم)

 

پ.ن: قرار شد فردا ساعت ۱۲ لیلا رو ببینم حالا چه بهونه ای واسه مامان جور کنم و چطوری تا اونجا برم آخه؟

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 10:2 توسط من و دوست جونم |


سلام سلام صدتا سلام

خوفید؟ خوشید؟ سلامتید؟

دیروز ظهر با مهری حرف می زدم کلی سر به سرش گذاشتم و گفتم از وقتی خوشگلتر شدی تحویل نمی گیریا(آخه بینی شو عمل کرده) کلی قسم و آیه خورد که همش مهمون داشتنو از میانه پاشو بیرون نذاشته و به خاطر بینیش از خونه بیرون نرفته و از این حرفا من جریان آزمونو بهش گفتم فکر می کردم خبر داشته باشه اما نمی دونست و بیچاره هول برش داشت بهش شماره حساب دادمو گفتم امروز آخرین مهلته سریع ثبت نام کن

شانس آورد چون فقط 30 دقیقه مونده بود ساعت اداری بانکا تموم شه

کل عصرو درس خوندمو تست زدم و تصمیم اساسی گرفتم زیاد مزاحم امیر نشم و بهش گیر ندم که خدارو شکر درس خوندن باعث میشه بتونم تصمیممو عملی کنم

بابائیمم الهی من فداش شم سعی میکنه کاراشو خودش انجام بده که من درس بخونم تازه واسم بستنی ام خریده بود و هی می گفت یه ذره بخورا کالریش زیاده(انقدر من حرف کالری تو این خونه زدم کسی راحت نمی تونه غذا بخوره) دیشبم یکم احکام شرعی و نماز و اطلاعات سیاسی باهام کار کرد

صبحم که پاشدم دیدم چندتا چیزی که نمی دونستم و برام یاد داشت گذاشته

خدایا به خاطر همچین خانواده ای ازت ممنونم

من ذاتا آدم تنبلیم اگه تلاشای خانوادم نبود به هیچ جایی نمی رسیدم

خدایا من و شرمنده خودت و خانوادم نکن

و کمک کن هر چی صلاحه برام پیش بیاد

امروز صبح یکم کار بانکی داشتم بعدشم رفتم اداره پست صندوق پستیمو تمدید کنم که گفت آخر فروردین برم

و هزینشم شده 13300 تومان  (پارسال 1400 تومان بود)  ناقابل به خاطر اینکه سیستمشونو کامپیوتری کردن و یه سری امکانات خاص اضافه کردن

بعدشم رفتم کتاب نمونه سوالات آزمونهای استخدامی که توسط سازمان سنجش برگزار می شه رو بگیرم اما هیچ جا نداشت و من 2تا کتاب زبان انگلیسی و تست هوش آزمونهای استخدامی رو گرفتم

اومدم خونه دیدم مامان داره با خالم(مامان امیر) صحبت می کنه که آش بپزن و چیکارا کنن و سالن واسه چه روزی و کجا رزرو کنن مهمونا کی باشنو از این حرفا

منم اومدم با داداش فندقم چند تا گوشی نگاه کردیم و من از تصمیم خودم واسه خریدن گوشی nokia n81 منصرف شدم و فعلا افتادم رو خط nokia n82  یا nokia 6500 slide

بیچاره امیر 2ماه پیش گفت n82 خوبه ها اما من کلی زدم تو ذوقش که  قیافش زشته

آبجی خانومم که امروز صبح رفت تهران و لپ تاپ و برد و من با کامپیوتر فندق مجبورم آپ کنم

خبر دیگه اینکه احتمالا اون تغییری که امیر انتظار داشت تو شرایط کاریش بوجود نمی یاد و دیشب می گفت می خواد دنبال کار جدید بگرده

خب من دیگه دختر خوبیشمو برم درس بخونم

(آخه کی اینهمه رو بخونه

فعلا بابایی

دعا یادتون نره ها

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 12:55 توسط من و دوست جونم |


سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام

چه عجب این دوستان ما تشریف آوردن سر کاراشون

نمی گید شما نباشید کا این مملکت می خوابه

امیدوارم به همتون حسابی خوش گذشته باشه

من و دوست جونم خوبیم

صبح زنگ زد و گفت از کمیته امداد برامون کارت تبریک و احتمالا خودکار فرستادن

قرار بود سه شنبه بره تهران برای داوری مسابقات واترپلو

اما متاسفانه واسه شوهر خواهرش یه اتفاقی افتاده که احتمالا فردا بره کرمان

من که خیلی ناراحت شدم

امیدوارم حالش خوب شه

این روزا فقط درس می خونم و ورزش می کنم

و هر چی به زمان امتحان نزدیک میشه استرسم بیشتر میشه

کاش بیشتر وقت داشتم همش 13 روز مونده

من تلاشمو می کنم حالا هر چی میخواد بشه

اما اتفاقات این چند روز:

مامان و بابای دوست جون از مسافرت برگشتن و مثل اینکه خیلی بهشون خوش گذشته

و از سالاد الویه ای که من و دوست جون باهم درست کردیم خوردن و حسابی خوش به حالشون شد

البته فکر کردن کار دوست جون بوده و گفتن باید دوباره درست کنه

پریشب دوباره من و دوست جون یک دعوای sms ای رو پشت سر گذاشتیم

دیروزم خونه مادر بزرگم بودیم

کلی سر به سر مامان دوست جون گذاشتیم که می خواد بره مکه و کلی سفارش سوغاتی دادیم

امیرم هی با sms لاو می ترکوند

بعدشم رفتیم خونه اون یکی مادربزرگم

اونام وسایل مسافرتشونو آماده می کردنو کلی ذوق داشتن

اردیبهشت و خرداد خیلی از فامیلامون میرن مکه

شبم من و آبجی خانوم رفتیم پیرتزا خریدیم و اومدیم خونه

سریال شهریارو دیدیم و زدیم تو رگ

دیگه خبری نیست

واسه امتحان منم دعا کنیدا 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 11:26 توسط من و دوست جونم |


سلام به همه ی دوستای نازنینم

خب به سلامتی این تعطیلات داره تموم میشه و زندگی به روال عادی خودش برمی گرده

اما اتفاقات این چند روز اخیر

 

شنبه 10 فروردین:

تولد بابایی بود و مامان عصر رفت کیک خرید شبم کسی نیومد خونمون همه زنگ زدن تلفنی

تبریک گفتن یه عالمه با بابایی رقصیدیم و شاباش گرفتیم و عکس انداختیم

 

یکشنبه 11 فروردین:

خدارو شکر امسال و با عروسی شروع کردم ،عروسی احسان و مرضیه بود

خیلی بهم خوش گذشت

مخصوصا که عروس و داماد بسیار مرا تحویل گرفتن و این باعث حسادت میهمانان شد از ساعت 6 تا 2 نصفه شب عروسی بودیم البته 12 اومدم خونه ماشین و برداشتیم و رفتیم عروس گردونی من اولین بارم بود خودم رانندگی می کردم در این جور مواقع، بسیار وحشت کردیم و البته جو زده شدیم

واسشون یه قاب عکس خوشگل  و گل گرفتم. آخرشب کلی رقصیدیم

عروسم خیلی خوب درست کرده بودن و لباس عروسش ازهمونایی بود که من دوست دارمdaydreaming - New!

2تا از بچه های تبریزم اومده بودن رضا و خواهرش و مقصود(فامیلاشون یادم نیست) مامان گفت دعوت کن شب بیان خونه ما که گفتن قراره خونه بابای احسان بمونن

 

دوشنبه 12 فروردین:

ناهار خونه خاله کوچیکه دعوت بودیم دوست جونمم دعوت بود ولی چون زنونه مردونشsilly کرده بودن من

 دوست جونو زیاد ندیدم. دایی و زندایی از کرمانشاه اومده بودن .الهام و نادرم ظهر از تهران رسیدن

خاله یه کوفته تبریزی به سفارش دایی جان درست کرده بود خیلی خوشمزه بود

گرچه من غذاهای نونی دوست ندارمdon't tell anyone

 

                                                          سه شنبه 13 فروردین:

از اونجاییکه امسال 13 به در مامان دوست جون نبود که برنامه ریزی کنه واسه بیرون رفتن،

مامانیم پسرارو ظهر دعوت کرده بود خونمون البته به دخترخالمینا که خواهر امیر باشه ام گفته بود بیان

مامانم حسابی زحمت کشیده بود 2جور خورشت و 4نوع زله و سالاد و آش وخلاصه سنگ تموم گذاشتkiss

بابامم با امیر خیلی خب و عادی برخورد می کردsmug

ساعت 5 همگی رفتیم سد تهم چادر زدیم یکم شلوغ کردیم قدم زدیم و برگشتیم

خلاصه رهبری 13 به در امسال با مامان خانمی من بودapplause

کلی خسته شدیم

 

چهارشنبه 14 فروردین:

صبح قرار بود برم از آقای محمدی کتاب نمونه سوالات واسه آزمونهای استخدامی رو بگیرم

یکم خرید کردمو واسه امیر سالادالویه درست کردمcowboy

بعد امیر منو برد کتابخونه کتاب و گرفتم و منو رسوند خونمونbig hug

خوش گذشت بد نبود این روزا خوشحالم چون از فکر ازدواج فعلا خودمو خلاص کردم و اینطوری آرامش دارم

ناهارم ماهی خوردیم و الان حس می کنم مغزم پر فسفرهwhistling و من حتما این امتحان و قبول می شمgood luck

مامانینای دوست جونمم امروز میان

فعلا باباییwave - New!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 14:51 توسط من و دوست جونم |


سلام

خانوم دوست عزیزم به خاطر اینکه

دیروز باعث شدم احساسات بدی کنی ازت معذرت می خوام

آخه من چند روزی هست که تنهام و درگیر کارهای

سفر مامان خانومم هستم.ولی همه این حرفا می دونم که دلیل قانع کننده ای واسه دیروزمون نیست.

دیروز وقتی داشتم با خانوم دوست می صحبتیدیم

عموی بزرگم ییهو اومد پشت خطم

به دوست جون گفتم که چند لحظه صبر کنه و چون این عمو خان من

اگه کار مهمی داشته باشه با من تماس می گیره

از قضا همینطوری هم بود

باید میرفتم فیشهای حج مامان خانوم و زن عمو خان رو

می گرفتم و مدارکشونو رو تکمیل میکردم

واسه امروز که ببرم بانک.

من هرچقدرم بخوام بهونه بتراشم فایده نداره.

خانومم ناراحت نشو.

بدجنس من

آشتی؟

تازشم مگه قرار نبود عکس سبد گلی رو که

خریده بودی رو بذاری تو وب؟ خب من دلم می خواد ببینمش

که چه بلایی سر گل فروش آوردی که از دستت

گریه می کرد؟

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 9:40 توسط من و دوست جونم |


این پست کاملا شخصیه

نخونیدش چون اعصابتون بهم می ریزه اما من باید بنویسم چون جزئی از خاطراتمه

دارم تند تند می نویسم فقط حسائیه که این لحظه دارم شاید تا آخر این پست پشیمون شم ازشون

داغونم؛ قاطیم، عصبیم، دلم شکنده، گریه دارم، احساس بدبختی می کنم و همه ی حسای بد بد اومدن سراغم

نمی خوام منطقی باشم اصلا من از منطقی بودن بدم میاد

آخه امیر چرا کاری می کنی که اینطوری بشم

احساس می کنم خودمو کوچیک کردم احساس می کنم برات بی اهمیت شدم احساس می کنم خودمو سبک کردم

خسته شدم از بس فکر عروسی و نامزدی و خونه و ماشین و  مهریه و هزارتا .... و .... دیگه رو کردم

 از خودم بدم میاد آخه چرا من همش فکر همه چیو می کنم

چرا من نخود هر آشی میشم

وقتی ناراحت و عصبانیم سکوت می کنی دیوونه می شم

وقتی فکر می کنم اگه قهرم کنیم تو اصلا پی ام نمیای

وقتی داریم باهم حرف می زنیم و تو پشت خطیاتو جواب میدی قاطی می کنم

وقتی میگم باهات عروسی نمی کنم و تو میگی اشکال نداره عزیزم میریم ماه عسل

وقتی میگم مامان ندا گفت ایشالا زود زود جشن خودتون و تو عین غریبه ها میگی ایشالا

وقتی حس می کنم کاری کردم که تو خیلی به جواب من مطمئنی

وقتی میگم من عزیزت نیستم و تو میگی خانومم که هستی

وقتی هیچ حرفی از برنامه هات نمی زنی و من واسه خودم خیال پلو می پزم

وقتی فکر می کنم هرکاری خواستی کردم

هر چی تو گفتی به خانواده هامون گفتم

وقتی فکر می کنم گاهی اوقات چقدر اویزونت بودم

وقتی فکر می کنم تو دوسم نداری

هزار تا ذهنیت و فکر بد میاد سراغم

از خودم بدم میاد

از امروز دیگه من اصلا حرف نامزدی و این چیزا رو نمی زنم

نه که حرفشو نزنم اصلا فکرشم نمی کنم

خدایا کمکم کن

 

شاید یکم فقط یکم بی انصافی کرده باشم اما زیاد نه

باهات قهره قهرم دوست جون بدجنس 

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387 21:12 توسط من و دوست جونم |


دیروز جشن نامزدی ندا جونم بود

تصمیم گرفتم براش گل بگیرم اما چون جمعه بود چند تا گل فروشیه خوب که رفتم بسته بودن

زنگ زدم به دوست جونم جریانو گفتم

امیر زنگ زد به موبایل آقای گل فروش و اونم گفت تا 30 دقیقه دیگه میاد

 و دوست جونم سفارش منو بهش کرد

و من و آبجی خانومم رفتیم یه سبد گل بستیم

بد نشد در کل راضی بودم

(البته پدر گل فروش رو درآوردم انقد که حساسیت به خرج دادم)

ساعت 12:30 رسیدیم خونه سریع ناهار خوردمو رفتم آرایشگاه

باباییم میگه دختر رانندگی یاد بگیره همینه دیگه آدم ماشین خودشم نمی بینه

از کار آرایشگره خوشم اومد مهمتر اینکه لفتش نداد و سریع موهامو درست کرد و یکمم آرایشم کرد

اومدم خونه لباسامو پوشیدمو با مامان و آبجی خانوم رفتیم خونه ندایینا

من خانواده ندارو خیلی دوست دارم مخصوصا مامانش که خیلی مهربونه

دل تو دلم نبود که ندا و آقای داماد و ببینم

وای ندا خیلی ناز شده بود از آقا رضام خوشم اومد آدمه قابل احترامی بود

یکم پیش ندا نشستم یکمم باهم رقصیدیم

ساعت 7 برگشتیم خونه موهامو باز کردم یه مدل دیگه بستم لباسامونم عوض کردیم و با بابایی و داداش فندقم ساعت 9رفتیم تالار واسه شام

وقتی رسیدیم مامان ندا بازم منو بوس کرد و گفت الهه جون برو پیش ندا، تنهاست

تازه بهم گفت ایشالا زود زود بیام جشن نامزدی خودت

چند تا با ندا عکس انداختیم که عکسای خوبی شد

خلاصه خیلی بهم خوش گذشت

خانواده ندام  خیلی به ما لطف داشتن

دوست جونمم دیشب عروسی خواهر یکی از شاگرداش دعوت بود

من دیشب خیلی خسته بودم چون دوست جونمم عروسی بود زود خوابیدم

صبحم با فندق رفتیم پول این ماهه حساب پس انداز مسکنش و ریختیم

بعدشم رفتیم یه ادکلن واسه بابایی خریدیم

اما کیک پیدا نکردیم قرار شد عصر دوباره بریم


Under a blanket
Under a blanket

 

خدایا امروز تولد عزیزترین موجود زندگیه منه

به خاطر ش ازت ممنونم

به خاطر وجود و حضورش

 و به خاطر اینکه من و لایق دونستی و همچین پدری بهم دادی

بابایی گلم دوست دارم

تولدت مبارک

 

 

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387 13:38 توسط من و دوست جونم |


سلام به همه ی دوستای گلمون.

دیگه کم کم داره این تعطیلات تموم میشه

بابا زود بیاین حوصلمون سر رفت

دیروز صبح رفتم بانک و حق ثبت نام و واریز کردم

و اینترنتی ثبت نام کردم

مامانم خیلی امیدواره به این آزمون استخدامی

 

اما واسه من زیاد فرقی نمی کنه

انقدر که پارتی بازی و این جور چیزارو دیدم

من توکل کردم و مطمئنم چیزی که صلاحمه برام پیش میاد چون خدا همیشه هوامو داشته

خب قرار بود من و دست جون دیروز عصر همدیگرو ببینیم

که نشد و ضدحال اساسی خوردیم

امروز صبح مامان و بابای دوست جون رفتن مسافرت طرفای جنوب

امیر به خاطر کارش موند البته فکر کنم زیادم دوست نداشت بره

دیگه این یعنی اینکه ما ماشین داریم

صبح ساعت 9:45 اومد دنبالمو و تا 12:30 باهم بودیم

خیلی خوش گذشت

تازه هوارتام پول نو دوست جون بهم عیدی داد

چند دست لباس خوشگلم برام خریده بود از ترکیه

که خیلی خوشگل بودن و کاملا اندازه

وای انقده من ذوق کردم.

ولی به دلایل امنیتی قرار شد فعلا پیش دوست جونم بمونن

دوست جون که منو رسوند خونمون(یعنی سر کوچمون)

مرضیه زنگ زد که خونه باش برات کارت عروسی بیارم

با احسان اومدن

بیشتر از یه سالی میشد که مرضیه رو ندیده بودم

احسانم حدود 8 ماه

خیلی از دیدنشون خوشحال شدم

مخصوصا از دیدن احسان که همیشه برام حکم یه برادر بزرگتر و داشته

ما خاطرات زیادی تو تبریز با هم داشتیم

انقدر اردو و مسافرت رفتیم که تعدادشون یادم نیست

مطمئنم اگه احسان و تو لباس دامادی ببینم گریه م می گیره

(احسان ورودی 79 بود من و فرشته 80و مرضیه 81)

امیر میگه هیچ کس داداش آدم نمیشه و ناراحت میشه من احسان و بقیه رو اینطوری صدا می کنم

منم حرفشو قبول دارم فقط احساسمو گفتم نمی تونم که قایم کنم

مراسمشون 11 فروردینه که من از ساعت 4 دعوتم تا 12 شب

اینطوری که جنازمم نمیرسه خونه

خوبه که فرشته جونمم هست و من تهنا نیستم

فردام که جشن نامزدی نداست

اول قرار نبود برم آرایشگاه

آخه هر دفعه میرم یه گندی به این موهام میزنن و من اعصابم خورد میشه

اما دیگه زنگ زدم وقت گرفتم

می خوام خودم آرایش کنم اما دوست جون میگه بذار یهو آرایشتم بکنه

میگه اینطوری کلاس کار میره بالا

حالا باید برم ببینم، خوشم نمی یاد مثل زنای 50 ساله آرایشم کنن

خب فعلا دیگه خبری نیست دوست جونمم امشب عروسی دعوته

امیدوارم بهت خوش بگذره عزیزم

بابای

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 19:25 توسط من و دوست جونم |


بهار بهانه ایست بر باور بودن...

نشانی نو از نواحیه نیاز...

نگاهت که کرد،

یاد نسیمی کن که روزی از کوچه دوستی هامان گذشت

Spring

 

6روز از سال 1387 می گذره

ما که حسابی سرمون شلوغ بود و بیشتر مهمون خونمون اومد

آخه ما مثلا بزرگیم تازه از مشهد اومدنمونم بهونه بود

منم فقط خونه ی خاله ها، عمو ها و عمه رفتم

بقیه جاهارو مامان و بابا رفتن

امسال دوستای آبجی خانوم و داداش فندقمم با خانواده هاشون اومدن خونمون

مامان دوست داشت ندا یینام بیان اما من گفتم سرشون شلوغه

اگه وقت داشته باشن حتما میان

وقتی شما نیستید زیاد حس آپ کردن ندارم

امروزم کلی با ندا حرف زدم

حسابی این چندروز مشغول بوده به هر حال عروس خانومه

منم عین بچه کوچولوها با تردمیلم ذوق می کنم و با تهدیدای دوست جون می دوم

خیلی بی جنبه ام  بابا میگه می خوای شبام رو تردمیل بخواب

فردام اگه خودمونو چش نزنم قراره دوست جونمو ببینم

آخه خیلی وقته همدیگرو درست حسابی ندیدیم

تازه روز اول عید قرار گذاشته بودیم که عیدیامونو با دوست جون تقسیم کنیم که تا اینجا من بدهکار شدم

امروز یکی از همکلاسیای دوره ارشد زنگ زده بود و گفت که یه ازمون استخدامی آخر فروردین برگزار میشه

و آخرین مهلت ثبت نامش 15 فروردینه

خدا کنه قبول شم از بیکاری خسته شدم

خب دیگه چی یادم مونده؟

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاااهااااااااااااااااااااااااااان

مامان دوست جون بابای من و بابابزرگ و مامان بزرگم اردیبهشت ماه میرن مکه

باباییم تولد من اینجا نیست 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 19:8 توسط من و دوست جونم |


براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي
 براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي
 براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي
 براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي
 براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي
 براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
 براي همه وقت هايي كه  به فكر من بودي
 براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي
 براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي
 براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي
 براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي
 براي همه وقت هايي كه در چشمام نگاه كردي و صداي قلبم را شنيدي
  به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :
 لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت دارم "
 آغوش من هميشه براي تو بازه
 هميشه براي گوش دادن به حرفهات آمادَم
 هميشه پشتيبانتم
  مي خوام هميشه كنار تو باشم
  هميشه دوستت دارم
  تو هميشه برام شادي مياري به خصوص وقتي كه لبخند ميزني
 من هميشه دلم براي تو تنگ ِ
 هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن
 من هنوز در چشمات گم شده هستم
 تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387 19:10 توسط من و دوست جونم |


عموی من زنجیرباف بود. او همه زمستان برف ها را به هم بافت و سرما را به سرما، گره زد و یخ را به یخ دوخت. و هی درختان را به زنجیر کشید و پرنده ها را به بند و آدم ها را اسیر کرد. جهان را غل و زنجیر و بند و طناب او گرفت.
ما گفتیم: ای عموی زنجیرباف! زنجیرهایت را پاره کن که زنجیر، سزاوار دیوان است، نه آدمیان که آزادی، سرود فرشتگان است و رهایی، آرزوی انسان.
او نمی شنید، زیرا گرفتار بندهای خود بود و هیچ زنجیربافی نیست که خود در زنجیر نباشد.
فصلی گذشت و سرانجام او دانست تنها آنکه سرود رهایی دیگران را سرمی دهد، خود نیز طعم رهایی را خواهد چشید. پس زنجیرهای خود را پاره کرد و زنجیرهای دیگران را هم. و آنها را پشت کوه های دور انداخت.

پرنده آزاد شد و درخت آزاد شد و بابا آمد، با صدای بابونه و باران با صدای جویبار و قناری. و با خود شکوفه آورد و لبخند.

***
عموی زنجیرباف، زنجیرهای پوسیده و خودِ کهنه اش را دور انداخت؛ و از جهان نام تازه ای طلب کرد و از آن پس ما او را نوروز صدا کردیم.

***
نام مادرم ، بهار است. و ما دوازده فرزندیم. خواهر بزرگم، فروردین و برادر کوچکم، اسفند است. پدرم، بازگشته است، پیروز و عمویم نوروز، پیش ماست. و مادر به شکرانه این شادمانی، سفره ای می چیند و جشنی می گیرد.

اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورِ آفرینش چیده است، آن روز که از بهشت بیرون می آمد. ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع شد؛ همرنگ عشق.

مادر سکه هایی را در ظرف می چیند، سکه هایی از عهد سلیمان را، سکه هایی که به نام خدا ضرب خورده است و می گوید: باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا ابد، رونق بازار جهان است.

مادر به جای سنبل و به جای سوسن، گیاه سیاووشان را بر سفره می گذارد، که از خون سیاوش روییده است. این سومین سین هفت سین ماست. تا به یادآوریم که باید پاک بود و دلیر و از آتش گذشت. و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست.

مادر می گوید: ما عاشقی می کنیم و پاکی، آنقدر تا سوگ سیاووش را به شور سیاووش بدل کنیم.
و سین چهارممان، سرود سروش است تا از سبزپوشان آسمان یادی کنیم و یاری بخواهیم که جهان اگر سبز است، از سبزی آنان است و هر سبزه که هر جا می روید از ردّّّّّ پای فرشته ای است که پا بر خاک نهاده است.

مادر، تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی، بی تاب می شود. زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان را می شناسند. و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران، عشق را یکریز شنا کند.

مادر می گوید: ما همه ماهیانیم بی تاب دریای دوست.

مادر، پری از سیمرغ بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قافی و ما همه مرغانیم در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوار سیمرغ است. مبادا که گنجشکی کنیم و زاغی و طاووسی، که سیمرغ ما را می طلبد.

مادرم، شاخه ای سرو بر سفره می نشاند که نشان سربلندی است و می گوید: تعلق بار است، خموده و خمیده تان می کند. و بی تعلقی سرافرازی. و سرو این چنین است، بی تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشیم.

سین هفتم هفت سین مان، سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را توتیای چشمش کرده است. ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن.

***

مادر آب می آورد و آیینه و قرآن، و سپند را در آتشدان می ریزد و گرداگرد این سرزمین
می چرخاند، سپندی برای دفع چشم زخم آنکه شور و شادی و شکوه این سرزمین را نتواند دید

(عرفان نظر آهاری)

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 9:18 توسط من و دوست جونم |