تبليغاتX
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم


سلام صبح به خیر

از دسته این بلاگفا این پست و ساعت ۸نوشته بودم تازه الان تونستم ثبتش کنم

این روزا الکی الکی سرمون شلوغه و من نمی تونم به همه سر بزنم

یکشنبه بعد از ظهر کتی رو که داده بودم خیاط برای مراسم خاله بدوزه ، رو رفتم گرفتم

بد نشده یه کت فسفریه جیییییییییییییییییییییییییغ

دیروز صبح با مریم رفتیم یه تاپ مشکی مجلسی گرفتیم و بعدش رفتیم دکتر واسه کنترل وزنمون

اینام تغییراته وزنم تو این یه ماه(مجبورم خودمو تحویل بگیرم وگرنه بی خیاله رژیم میشم)

1 اردیبهشت:79350

3اردیبهشت:78750

16 اردیبهشت:77200

30 اردیبهشت:75400

(البته گفت چون شلوار لی تنته احتمالا تا 500 گرم وزنتو زیاد نشون میده)

خانوم دکترگفت نسبتا راضیه باید 2هفته دیگه همین رژیمو ادامه بدم بعد 2هفته

 برنامه های ورزشی رو بهش اضافه میکنه و رژیم و عوض میکنه

به نظرم رژیمه خوبیه چون من تاحالا زیاد احساسه گرسنگی نکردم

ولی تا یه ماهه دیگه نهایتا بتونم همین 5کیلو رو کم کنم این خیلی بده

با 70 کیلو که نمیشه لباسه پف پفی پوشید میشه؟

از دکتر که برگشتیم قرار بود بریم دکمه و چند تا گیره سر بخریم

اما وقت نبود سریع برگشتم خونه رفتم یه سبد گل خریدم اومدم سریع رفتم حموم

و آماده شدیم که بریم مراسم ناهار(مامان و خواهر زن عموم از مکه برگشته بودن)

مراسم از ساعت 12:30 تا 14 بود ولی ناهار و ساعت 14:15 دادن

من که دختر خوبیم یه ذره خوردم

تازه چون بستنیم خورده بودم کل دیروز هیچیه هیچی نخوردم ولی هنوز معده م سنگینه

 اخه من اصلا غذای روغنی نمی خورم

از سالن که برگشتیم من تا ساعت 6 خوابیدم بازم خوابه نی نی کوشولومو دیدم

الهی مامان فداش شه

3قسمت از سریالموو نگاه کردیمو

امیر چندتا از کارتای خاله رو داده بود ما پخش کنیم رفتیم اونا رو دادیم و

 یه سر رفتیم خونه اون دخترخاله م که خواهر امیره

دوست جونمم اونجا بود

یه ساعت نشستیم و اومدیم خونه و خوافیدیم(البته 2 قسمت دیگه از سریال و قبل خواب دیدیما)

الانم اتاقم انگار سیل اومده همه ی لباسام پخشه زمینه

تازه قراره امروز خونه رو هم مرتب کنیم

کمممممممممممممممممممممممک

بابایی گلم داری میایا

 

پ.ن.:من احتمالا به دلایلی این وبلاگ و حذف کنم یا به ادرس جدیدی منتقل کنم

اما حجمش زیاده و نمیشه منتقل کرد اگه کسی راهه دیگه ای بلده  لطفا راهنمایی کنه مرسی

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 11:4 توسط من و دوست جونم |


سلام وای بابایی من 4تا دیگه بخوابم میاد

چقدر دلم براش تنگ شده

بازم دم این تکنولوژی گرم که ما روزی 2-3بار با بابایی می حرفیم

خب دیروز بعد از ظهر ساعت 5جلسه داشتیم

(همون جلسه نقد ماهانه همیشگی)

بد نبود قرار شد شنبه یه جلسه دیگه بذارن که بریم کتابایه امسال و انتخاب کنیم

 و یه برنامه ریزیم کنیم که امسال چند تا کارگاه آموزشی برگزار کنیم

هر وقت من جلسه دارم امیر میره خونه ماشین و بر می داره و میاد دنبالم

اما این دفعه چون روزا بلند شده، اینجام شهر کوچیکیه و مهمتر از همه دخترخالم

 هفته پیش من و امیر و باهم دیده بود یکم می ترسیدیم

به امیر گفتم نیاد دنبالم اما جلسه که تموم شد دلم طاقت نیاورد و زنگ زدم که بیاد

یه عالمه حرفیدیم مخصوصا که دوست جونم تو شک بود آخه همکارش 5شنبه رفته خواستگاریه

 یه دختری که قبلا اصلا ندیده بودتش بعدشم شنبه رفتن آزمایش و جوابشو گرفتن و عصر عقد کردن

امیر اصلا باورش نمیشد همه چی انقدر سریع و با خونسردی اجرا شه

انقدر که من بیچاره رو سر هر مسئله جزئی حساس کردم

تازه 2تا رانیم خرید که واسه خودشم داد به من

البته می دونید که من رژیم دارم و فقط یکیشو خوردم

یکم دور زدیم و امیر منو رسوند خونه که دم آخر مریم یکی دیگه از دخترخاله هام فکر کنم مارو دید

حدودای 8بود رسیدم خونه مامان گفت سریع شام بخوریم باید بریم خونه عمه م تا یکم برای

مراسم اومدن بابایینا صحبت کنیم ببینیم چه کارایی باید انجام شه

اونجام کارتارو نوشتیم و مهمونا مشخص شدن حالا امروز فردا کارتارو پخش می کنیم

12 برگشتیم خونه صبح مینا دوباره رفت تهران

مامانمم رفت ارایشگاه منم یکم جمع و جور کردمو نشستم پایه سریالم

البته یکمم با خواهر امیر حرف زدم زنگ زده بود از مامانم مشورت بخواد که چیکارا باید بکنن

یکمم بهم استرس وارد کرد که چی بپوشیمو آرایشگاه بریم یا نه

میوه چی بخریم چند رنگ باشه و ...

منم گفتم بی خیال بابا سخت نگیر

امیر میگه خدا رحم کنه شما دو تا یه جا باشید آدمو ورشکست می کنید

دیگه اتفاق خاصی نه نیوفتاده

فقط دیروز یه چیزی رو فهمیدم

 من زیاد دوست نداشتم برم مکه یعنی فکر میکردم هنوز زوده

حتی بابا اصرار میکرد که امسال باهاش برم اما نرفتم آمادگیشو تو خودم نمی دیدم

حتی ته دلم راضی نبودم ثبت نام کنیم فکر می کردم بهتره یه ماشین دیگه بخریم و از اینکارا

اما دیروز خدا بهم نشون داد که دلش می خواد ما بریم مکه

خدایا دوست دارم منو ببخش که انقدر دنیایی شدم

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 12:18 توسط من و دوست جونم |


 

  

سلام

خب چهارشنبه که من و مامان رفته بودیم محل کار امیر

مثل اینکه همکارای امیر و بقیه کارمندا فکر کرده بودن من نامزده امیرم و ازش شیرینی خواسته بودن

اونم جوابشونو داده بود و گفته بود خبری نیست

بازم میگن خانوما حرفایه خاله زنکی میزنن فکر میکنم مردا بدترن

بعد از ظهرم خاله بزرگم اومد خونه ما،2-3ساعتی نشست و رفت

این خالم وقتی میاد خونمون یه دور اطلاعاتمونو راجع به همه چی و همه کس update می کنه

شبم از ساعت 11:30 تا 4:15 دقیقه صبح با امیر حرف زدیم

از انتظارایی که از همدیگه داریم از نگرانیامون

و مسائل مختلفی که شاید انقدر جدی راجبشون حرف نزده بودیم

به امیر گفتم مکه ثبت نام نمی کنی؟

گفت واجبتر از مکه الان اینه که باید واسه مراسم یکم خودشو جمع و جور کنه

نهایتا تا اول تیر باید تکلیف خودمو امیر و مشخص کنم

پر از احساسایه مختلفم هنوز نمی دونم باید چیکار کنم

گاهی خیلی خیلی دوسش دارم

گاهی حس میکنم امیر شریک زندگیم نیست

گاهی از آینده می ترسم

گاهی فکر میکنم اصلا چرا باید ازدواج کنم

نکنه بعد اینکه ازدواج کردیم ببینیم اشتباه کردیم و هزارتا فکر دیگه

خلاصه 5خوابیدم صبح مامان 8بیدارم کرد بریم بانک

وای داشتم از خواب می مردم اما نمی خواستم لو بدم که تا دیروقت بیدار بودم

رفتیم بانک گفتن باید بابامم باشه واسه ثبت نام

و قرار شد منتظر اومدن بابا بشیم حالا تا 5خرداد وقت هست

مادربزرگم زنگ زد ناهار می یان خونه ما سریع برگشتیم و ناهار درست کردیم

بعد از اینکه بعد از ظهر مادر بزرگمینارو رسوندم خونشون

خالمینا اومدن یه سر بهمون بزنن

چون امیر جمعه صبح امتحان کارگزاری داشت زود خوابیدیم

خدا کنه قبول شه چون وضعیت کارش بهتر میشه

خیال خودشم راحتتر میشه

جمعه ناهارم مامان امین پسرداییمو دعوت کرده بود

امینم کلی واسمون فیلم آورده بود

خلاصه این چند روز همش مهمون داشتیم

بعد از ظهرم باهم رفتیم خونه مادربزرگم

امیرم اومده بود میگه من خیلی خوش هیکلتر شدم

و کلی ازم تعریف کرد

البته واقعا من تغییر و حس می کنم تو خودم

خیلی از لباسام که تنم نمیشد الان تنم میشه

وای انقده احساسه خوبیه(خیلی خوبه که آدم به خودش توجه کنه مگه نه؟)

حالا 2شنبه دوباره وقت دکتر داریم واسه کنترل وزنمون و تغییر برنامه غذایی

اونموقع دقیقتر میتونم بگم چقدر وزن کم کردم

خب فعلا باید برم

بابای

 

پ.ن.۱:عکس هدیه های تولدم. (قول داده بودم عکس هدیه هارو بزارم البته چند تاشون تو این عکس نیست)

پ.ن.۲:این بالا عکس کیکیه که من و فریماه درست کردیم

 پ.ن.۳: اگه همینطور لاغر شم میتونم لباس پف پفی بپوشم

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 20:40 توسط من و دوست جونم |


سلام

دیروز بعد از ظهر 3ساعت از وقت مبارکمون به دیدن فیلم گذشت

بعدش ساعت 7 رفتیم دنبال ابجی خانوممون که از تهران بر می گشت

همینطور که تو راه آهن بودیم زنگیدیم با بابایی حرف زدیم

گفت فردا میرن مکه

همیشه فکر میکنم اون لحظه ای که آدم کعبه رو میبینه چقدر می تونه باشکوه باشه

مینا که اومد باهم رفتیم پیرتزا خریدیم و اومدیم خونه

و به شغل جدید "سریال تماشاکنی"  مشغولیدیم

مینا برام دو تا کتاب هدیه گرفته

"غرور و تعصب" و "عقل و احساس" اثر جین آستین

و امروز صبح ساعت 8 با مامان اول رفتیم بانک ملی بعدش رفتیم بانک سامان

بعدشم رفتیم مدارک و کپی کردیم و از اونجا رفتیم بانک ملت که چی؟ چی؟ چی؟

می خوایم خانوادگی ثبت نام کنیم واسه سفر حج

بانک یه فرمایی داد بهمون و گفت ببرید خونه پر کنید فردا بیارید ثبت نام کنید و

از اونجام رفتیم حساب مسکن جوانان داداش فندق و مورد عنایت قرار دادیم

قسط خونمونو پرداخت کردیم و اومدیم خونه

اما نکته اصلی ماجرا اینجا بود که

بانک سامان تو محل کار امیره

همین که رسیدیم اونجا دیدیم امیر داره میاد محل کارش

مامان به من گفت گه می خوای تالار و ببینی بیا باهم بریم

وای انقده محل کارشون خوشگل و باکلاسه

تازه دوست جونم کارای مامانمو سریع ردیف کرد

خدافظی کردیم و رفتیم دنبال بقیه کارا

خب من دیگه باید برم

برمی گردم حتماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

پ.ن.۱: من و امیر دیروز بعد از مدت ها خیلی در مورد وسایل خونه حرف زدیم خیلی خوش فکر و خوش سلیقه ست وای من انقدر ذوق می کنم به این چیزا اهمیت میده

پ.ن.۲:من امروز کلی تیپ زده بودم نمی دونم امیر متوجه شد یانه؟

پ.ن.۳:کاش امیرم ثبت نام کنه قایمکی

پ.ن.۴: فکر کنم دوست جونم از کیف و کفشی که خریدم خوشش نیومده چون هیچی بهم نگفت مطمئنم دیده چون امیر به این چیزا خیلی توجه میکنه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 11:44 توسط من و دوست جونم |


سلام من برگشتم

خوفید؟ خوشید؟ سلامتید؟

ازتون واقعا به خاطر تبریکا و آرزوهای قشنگتون ممنونم

راستش کلی ذوق داشتم خاطراته  این چند روز و مفصل تعریف کنم اما حسم پرید

یکی از دلایلش اینه که نگرانه یکی از دوستایه خوبه وبلاگیمم(دلی جون)

با تمامه وجودم دعا می کنم مشکل جدی نداشته باشه و زود زود حالش خوب شه

دومیشم اینه که انگار قراره همه مون هک شیم اول وبلاگه الی حالام وبلاگه توتی

یعنی واقعا نمیشه کاری کرد؟

اما خاطرات روز یکشنبه:

ساعت حدودای 3:30 ظهر بود که دیدم موبایلم زنگ می زنه و شماره عمه م افتاده

گوشی رو برداشتم دیدم فریماهه(دخترعمه م که 5سالشه)

یه بند گریه می کرد میگم چی شده اخه

میگه من می خوام بیام تولد می خوام بیام پیش تو اما هیشکی منو نمی یاره

گفتم گریه نداره آماده شو خودم میام دنبالت

عمه  گوشی رو گرفت گفت از صبح دیوونم کرده اگه کاری نداری بیارمش بذارم اونجا خودم کلاس دارم

خلاصه فریماه خانوم تشریف آوردن خونه ما

دوتایی ماشینو برداشتیم رفتیم وسایل کیک خریدیم بعدش رفتیم یه سر به خالم زدیم

از اونجام رفتیم گل خریدیم

(آخه من خیلی دلم گل رز صورتی می خواست به خاطر همین رفتم

 واسه مامانیم یه دسته گل رز البته گل بهی بستم)

اومدیم خونه 2تا کیک درست کردیم(خداییش خیلی کمک کرد)

بماند تا کیک آماده شه کچلم کرد هی میگفت

 من نمی تونم یه جا بشینم آخه هیجانزدم که کیک چطوری میشه

بعدشم شام درست کردیم عمم اومد باهم خوردیم

تا ساعت 10:30 منتظر موندیم دیدیم نخیر کسی نمی یاد

کلی تو ذوقمون خورد گفتیم خب خودمون جشن میگیریم

که یهو دیدیم زنگ میزنن

در و باز کردیم دیدم عموهام و او یکی عمم یعنی هوارتا آدم اومدن خونمون

خیلی خوش گذشت

همه می رقصیدنو فیلم برداری می کردن عکس مینداختنو خلاصه خودشونو حسابی کشتن

حدودای 1بود رفتن من یکی که داشتم از خستگی میمردم

روز دوشنبه:

خوابیدم 9صبح بیدار شدم دیدم سمانه sms  زده که ما با بچه ها میایم اونجا

(سمانه،مریم،فرشته و شقابق)

بلند شدیم تند و تند خونه رو مرتب کردیم و ناهارو اماده کردیم

تو این فاصله مصی از اهواز بهم زنگید و کلی حرف زد

این دوسته من 10 سال با یه پسری دوست بود و منم چند بار پسر رو دیده بودم و

به نظرم پسر معقولی بود

و خیلی خیلی مصی رو دوست داشت اما یهو از پارسال هر دفعه که با مصی حرف میزدم

 میگفت هیچ خبری ازش نداره منم کنجکاوی نمیکردم تا اینکه دیروز بهم گفت

 یه سال پیش بعد 10 سال بهم smsزده که دارم ازدواج می کنم

خیلی اعصابم بهم ریخت به نظر من 10 سال یه عمره حتی اگه نمی خواست با مصی بمونه

 می تونست راهه بهتری رو انتخاب کنه نه sms

مصی که قطع کرد فرشته زنگ زد

اونم بهم تبریک گفت و از پسر جدیدی که باهاش اشنا شده یکم حرف  زد

امیدوارم این پسره آدمه خوبی باشه و رابطشون به ازدواج ختم شه

فرشته 30 سالشه خیلی خیلی وسواسی شده

دخترخاله هام حدود 11 رسیدن

دوباره کلی از خومون شادی در وکردیم

ناهار خوردیم(همه ام رژیم داشتن) و ساعت 3 رفتن چون کلاس داشتن

بعد اینکه ظرفای ناهارو شستیم من از ساعت 5تا 9:15 فقط داشتم سریال و نگاه می کردم

 و جالب اینجاست اصلا متوجه گذشت زمان نشده بودم

که یهو عمو کوچیکم زنگ زد که من تو کلوپم چه فیلمی می خوای برات بگیرم

گفتم نمی دونم گفت پس خودم انتخاب می کنمو برات میارم

بعد عمو، ندا زنگ زد بهم کرج بود و 4شنبه می یاد تولد آقا رضام 26 اردیبهشته

ساعت 10:30 بود که عموم و خانوم بچه ها با یه عالمه فیلم و بستنی وارد شدن

(فیلم ها: 13 گربه روی شیروانی- نصف مال من نصف مال تو، محاکمه،

 اتوبوس شب و فکر کنم یکی دوتا فیلم خارجی که اسماشون یادم نیست)

و جالبتر اینکه انقدر من و فریماه کیک درست کردیم که به همه تو این 2روز کیک دادیم

امروز صبحم با مامان رفتیم یه پارچه خریدیم بردیم خیاط برام یه کت بدوزه

آخه هفته بعد همه از مکه بر می گردن و کلی مراسم داریم

 

"تو این روزه پر از عشق تو با خنده شکفتی

با یه گریه ساده به دنیا بله گفتی

الهی تا همیشه عزیز همه باشی

از اون چشمی که می خوای

الهی که نیوفتی

بازم شادیو بوسه

گلای سرخ و میخک

با یه قلب پر از عشق

تولدت مبارک"

 

پ.ن.1: کیک تولد من به امیرم رسید چون یکشنبه شب به یه بهونه ای اومد دم در خونمون

پ.ن.2: خیلی از دوستام بهم زنگ زدن خیلیا sms تبریک گفتن(امیر - مینا-پگاه- جواد- عموهام-مریم - فرشته- سمانه- بانک پارسیان) و من خیلی خوشحال شدم که همه یادشون بود

پ.ن.3: من کادو هایه زیادی گرفتم و این برام مهم بود که همه واقعا تلاششونو کرده بودن هدیه ها چیزایی باشه که من دوست دارم(اول از همه دوست جونم: یه ربع سکه و ادکلن - داداشیه فندقم : یه گلدونه خوشگل -سمانه:قاب عکس- مریم: 2تا رمان شب سراب و عشق مرز ندارد-فرشته: یه گردنبند که سنگ ماهه تولدم بود عمه م :یه تقویم و پول- فریماه: یه قلک فانتزیه خوشگل و یه شمع و یه تابلو-عمو: برام یه بسته گنده شکلات) اگه دوست داشتید بگید عکس هدیه هامو بذارم البته هنوز بعضی از هدیه هام تو راهه

پ.ن.4: 6روز از رفتن بابایی می گذره ولی یه عالمه باهاش حرف زدم صداش خوشحاله

پ.ن.۵: این روزا همش مشغوله نگاه کردنه این سریالم خیلی قشنگه شبام خوابشو می بینم

پ.ن.۶: هنوز از نتایج این آزمون استخدامی هیچ خبری نیست میگن نهایتا تا ۱۰ خرداد معلوم میشه

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 9:4 توسط من و دوست جونم |


سلام

اول از همه برو بچ

خودم تولد الی جونمو بهش تبریک می گم

SMP0005051

ایشالا ۱۲۰۰ سالگی نه زیاده

۱۲۰ سالگی

ببخش ۲۴ ساعت زودتر تبریک گفتم

از ترس اینه که این بهار خان و دوستای عزیز

 بازم پیش دستی کنن

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 14:9 توسط من و دوست جونم |


    

                                                         سلام سلام صدتا سلام

خب همتون اشتباه حدس زدید

این پست نه راجع به عروسیه من و امیره نه راجع به بچمون

(تازه من که گفتم این نی نی پسره بازم بعضیا گفتن دختر)

بعضیام مثل بهار افکار شیطانی به سرشون زده بود که

 باید بگم بهار جون فعلا باید مچ الی و طنین و بگیری

خب امروز یکی از بهترین روزای خداست

امروز تولد مامانیه گلمه

وای مامانیه نازنینم الهی من قربونت برم

خیلی خیلی خیلی دوست دارم

امیدوارم همیشه ی همیشه سالم و شاد باشی

دلم می خواد یه جشن خوب واسه مامانیم بگیرم البته دیشب یه جشن کوچولو گرفتیما

اما می خوام امشبم بازم جشن بگیریم

احتمال زیاد عمه ها و عموهامم بیان شاید خاله هامم اومدن

کاش امیرم یه بهونه پیدا کنه بیاد

تازه خودم می خوام کیک درست کنم

 گلم بعد از ظهر میرم براش می خرم

وای مامان یه تولدی برات بگیرم  حالشو ببری

دیشب داداشیه فندقم ۲تا گلدون خوشگل واسه من و مامان خریده بود

عکساشونو حتما میذارم انقده نازن

دیشب امیر بهم گفت امروز حتما بهش یه سر بزنم

منم امروز صبح رفتم دوست جونمو دیدم اما همش 2دقیقه

خب چون جلوی محل کارش بود و یه عالمه کار داشت تازه ممکنه براش حرف در بیارن

اگه گفتین چی شد؟

من کلی غافلگیر شدم چون هدیه گرفتم از امیر

ولی نذاشت اونجا بازش کنم بیچاره میدونست من زیادی ذوق زده میشم ابروش میره

ولی عمرا بگم چیه حالا یکم تو خماری بمونید

خب دیگه خماری بسه می خواستم فردا بگم ولی خوب حالا میگم

عزیزم برام یه ربع سکه با یه ادکلن گرفته بود انقده خوش بوئه

(BURBERRY BRIT)

وای من همیشه تو سلیقه ی امیر می مونم خداییش

ممنون عشق من

 

پ.ن.: من ۶قسمت از این سریال گمشدگان(لاست) رو دیدم خیلی جالبه و پر از هیجان حتما اگه تونستید ببینید هنوز ۷۴ قسمتش مونده

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 9:37 توسط من و دوست جونم |


 

سلام سلام سلام

امیدوارم همتون خوب باشید و هفته خوبی رو شروع کنید

توام همینطور دوست جونم

خب امروز سومین روزیه که بابایی نیست

البته 5-6باری باهم حرف زدیم خدارو شکر حالشون خوبه و بهشون خوش می گذره

از پنچ شنبه شروع می کنم:

امیر بعد از ظهر 5شنبه کنکور داشت حوزشم علوم تحقیقات بود واسه همین

صبح با قطار رفت تهران ساعت 10 رسیده بود یه سر رفته بود نمایشگاه کتاب

 که می گفت چیز خاصی نداشته بعدشم رفته بود سر جلسه

می گفت امتحانش سخت بوده البته امیر اصلا وقت نکرده بود بخونه

 حالا هر چی خدا بخواد همون میشه

بعد امتحانم برگشت زنجان حدودای 11:30 شب رسید

جمع ام مامان یکم آش درست کرد و بردیم خونه مادربزرگم

 که همه خاله ها اونجا جمعن خوردیم

دختر خالم مریمم نومزدنگ کرده 23سالشه

خودشون میگن هنوز کاملا جدی نیست ولی وقتی مهریه و این چیزارو تعیین کردن

و قرار عقد گذاشتن یعنی جدیه دیگه

امیدوارم خوشبخت شن

وای من یه عالمه حرف واسه گفتن داشتم چرا الان یادم نمی یاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

آهان، حالا جریان مهربون بودنه دوست جون که باعث خوشحالیه من و نی نی بوده

 خب امیر از 5شنبه صبح کلی از خودش توجه و مهربونی در کرده

هرجا میرفت به من زنگ میزد حرف میزدیم یا sms میزد بهم

یکمم خاله زنک بازی دراوردیمو از نامزدی دختر خالم گفتیم

امیر میگفت نباید مهریه رو انقدر کم می گرفتن که طرف فکر کنه

 دختره رو دستشون مونده

دیشبم که من حالم خیلی بد بود همش هوامو داشت

هی من میگفتم بخواب فردا هوارتا کار داری خواب می مونیا

میگفت نه من تهنات نمی ذارم حالا تو بخواب بعدش من می خوابم

به رژیمم توجه میکرد کلی اصول تغذیه ای و ورزشی بهم میگفت

و کلی نکات اخلاقی

مثلا اینکه من هدفمو در درجه اول باید رو سلامتیم بزارم نه خوشتیپیم

و اینکه ما باید به خاطر همدیگه خوشگل و مرتب و خوشتیپ باشیم

 نه جشن نامزدی و مردم

بعد گفت من زیادی حساس شدم و به حاشیه ها توجه می کنم

 و این اصلا خوب نیست

تازه من کلیم خودمو لوس کردم که میشه واسه جشن نامزدیمون کیک بگیریم؟

گفت بله که میشه یه کیک کوچولوی رژیمی میگیرم برات

گفتم پس اینهمه مهمون چی؟

گفت مگه چقدر مهمون داری؟

گفتم نیدونم آخه هنوز که چیزی معلوم نیست شاید جشن نامزدیم نگرفتیم

امیرم گفت پس فعلا فکر کیک تولدت باش

ولی من اصلا امسال حسه تفلد ندارم

در نتیجه همه مسائل بالا توهم بود

اخرشم گفت که من چند ماه پیش مشکل مالی داشتم الانم از نظر مالی یکم عقب هستم

 ولی می تونم زندگی رو جمع و جور کنم و این یعنی یک گام به جلو

ولی کلی مهلبون بود منم که بی جنبه و سواستفاده گر

انقدر باهاش حرف زدم و sms زدیم فکر کنم دیگه پشیمون شه بهم توجه کنه

 

ولی یه چیزی خیلی برام عجیبه نمی دونم شمام اینطور بودید یا نه؟

من همش دارم از زیر بار تصمیم گیری در میرم

یعنی همش به مسائل بعدی مثل نامزدی و اینا فکر میکنم

باور کنید اگه امیر الان بگه الهه با من ازدواج میکنی یا نه

یا اگه بیان خواستگاریم نمیدونم جوابم چیه

اصلا بحث این نیست که من امیرو دوست ندارم یا اون پسره بدیه

فقط نمی دونم مشکل من چیه و باید چیکار کنم؟

پ.ن.۱:همین الان سریالی که سفارش داده بودم رسید ۲۰ تا دی وی دی وای کیفیتش که خیلی خوفه

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 12:0 توسط من و دوست جونم |


سلام به همه ی دوستای نازنینم

شما الان با یک عدد الهه دلتنگ دپسرده روبرو هستید

خب بابایی که دیشب رفت

امیرم امروز بعد از ظهر کنکور ارشد داره اونم رفت تهران

پس حق دارم ناراحن باشم دیگه

اما خاطرات دیروز:

دیروز بعد از ظهر تقریبا همه کارامونو انجام داده بودیم

با بابا کلی مسخره بازی درآوردیم

تمام لباسا و هیکل منو وجب میکرد و تو یه کاغذ می نوشت که برام لباس بخره

الهی فداش شم هر وجب بابام 25 سانتی متره و من 2وجبه بابامم

مامانم مرده بود از خنده

بعدش بابام رفت از مادر بزرگ و پدربزرگم خداحافظی کرد(مامان و بابایه مامانم)

منم یکم آرایش ملایم کردم و اومدم شام بابارو اماده کردم قبل از رفتن بخوره

شامو که خوردیم اماده شدیمو بابا رو از زیر قرآن رد کردم

واسه سلامتیه بابایی و همه ی مسافرا صدقه انداختیم و رفتیم ترمینال

من واقعا خیلی سعی میکردم دختر خوبی باشمو گریه نکنم

اما همه انقدر اذیت کردن که کم مونده بود اشکم در بیاد

اما در نیومد که من خیلی مقاومم

قبلنا گفته بودم که مامانه امیر و بابا و مامان بزرگ و بابابزرگ من باهم میرن مکه

یعنی تو یه کاروانن

ما که ترمینال بودیم اونام رسیدن خلاصه همه با هم روبوسی کردن و التماس دعا گفتن

بعضیام که دعاهای خاصی داشتن بالاخره حاجتاشونو در گوشی بیان کردن

منم باباییمو بغل کردم و بوسیدم

بابامم گفت همه چیزو اول به خدا و بعد به تو سپردم

و اتوبوس راهی شد به سمته تهران

ماهم یه سر رفتیم خونه مادربزرگمینا و جاشون خالی نباشه گفتیم و برگشتیم خونه

وای من که بر گشتم خونه دیدم بابا نیست انقدر دلم گرفت

اما امیر یکم ارومم کرد باهام حرف زد و گفت

بابام که جایه بدی نرفته و من باید خوشحالم باشم که 2هفته می تونه خوبه خوب استراحت کنه

شب اصلا خوابم نمی برد ساعت 12:30 زنگ زدم به بابا

من: سلام بابا

بابا:سلام بابایی

م:خوبی؟مشکلی ندارید؟

ب: نه همه چی خوبه

م: رسیدید؟

ب: نه هنوز کالیم(شیطنتش گل کرده بود)

ب: الی تو چرا نخوابیدی؟

م: الان می خوابم دیگه

ب: برو به سلامت خوب بخوابی مراقب خودتم باش

م: باشه بابایی شبت به خیر

و من دیگه خوابیدم صبحم بیدار شدم سریع یکم از کارایه بابارو که باید میدادم مغازه انجام دادم

الان این پست و نوشتم برم ماشینو بشورم و مادربزرگم(مامان مامانم)یکم حالش خوب

نیست اونو ببرم دکتر و بیام

با بابامم حرف زدیم

ساعت پروازشون 4:30 صبح بود ولی با تاخیر هواپیما 7 پرواز کرد

 

پ.ن.:خدای مهربون باباییمو به تو سپردم داره میاد خونه تو ،کسی به میزبانی تو شک نداره

حجشو قبول کن  و مراقب عزیزدل من باش

پ.ن.2: خدایا واسه من خیلی مهمه امیر ارشد قبول شه کمک کن امتحانشو خوب بده و موفق باشه

پ.ن.۳:وای نمی دونم چرا دلم یه انگشتره ظریف خوشگل می خواد (آهان چون با ندا که رفته بودیم کافی شاپ یه دختره و پسره کوچولویه فنچ انگشتر دستشون بود وای خدا چقدر من حسودما)

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 8:49 توسط من و دوست جونم |


من خیلی دلم می خواست آپ کنم اما

الکی الکی سرمون شلوغه

خونه رو مرتب کردیم میوه شیرینی آماده کنیم

وسایل بابارو مرتب کنیم و از این کارا

امروز ساعت 8 شب باباییم میره مکه

وای اصلا نمی خوام بهش فکر کنم 15 روز بابام نباشه

خیلی واسم سخته

دیروز صبح با ندا قرار گذاشتیمو دیدمش

با هم رفتیم یه کتابفروشی که جدیدا افتتاح شده چند تا کتاب دیدیم

(همیشه با ندا اول میریم کتابفروشی)

راستی کسی رمان "غرور و تعصب" و " ربه کا" رو خونده؟

بعدشم رفتیم یه کافی شاپ

کلی حرف زدیم و روحیم یکم عوض شد

از اونجام چند تا بلوز واسه تولد مامان دیدیم

آخرشم شیرینی خریدم و برگشتیم خونه

شامم مادربزرگم گفته بود بریم اونجا

تازه خونشونو کاغذ دیواری زدن

به نظرم خوب شده بود

تا رسیدیم اونجا مامانم شروع کرد به تغییر دکوراسیونو جا به جا کردنه مبلا

واقعا مامانم تو این کارا حوصله و ابتکار فراوونی داره

شامو که خوردیمم با عموهام کلی از خودمون رقص در کردیم و sms بازی نمودیم

روی هم رفته خوش گذشت

ساعت 12 برگشتیم خونه و تا 1:30 فاکتورای بابارو مرتب کردم

صبحم بیدار شدم آماده شدم بابا منو رسوند اداره پست کاراشو پست کردم بعدشم رفتم بانک

یکمم وسایل برای بابا خریدم و قدم زنان اومدم خونه

صبح به بابا میگم اگه احیانا یه ماشینی بیاد بخوره به ماشین ما من باید چیکار کنم

میگه نگران نباش نمی خوره

میگم خب حالا یه راهنمایی کن

میگه اگه بخوره آدمای راهنما زیاد هستن

قبل از اینکه این پست و بنویسم سری اول سریال گمشدگان lost"" و اینترنتی سفارش دادم

تعریفشو خیلی شنیدم من کلا از سفارشای اینترنتی خوشم میاد

حالا به نظرتون میرسه به دستم؟

 

پ.ن.: پست پایین و امیر نوشته

پ.ن.۲: زنگ زدم به این فروشگاه اینترنتیه و سفارش بسته کامل سریالو دادم یعنی ۸۰ قسمت ۴۲ دقیقه ای

مسئولش گفت کیفیته  دی وی دی هارو تضمین می کنن و اگه احیانا مشکلی داشته باشه با هزینه خودشون تعویض می کنن پک کاملش ۲۵۰۰۰ تومنه که البته هزینه پستشم با خودمه

و شنبه دستم میرسه

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

من عاشق اینم که پستی چیزی به دستم برسه

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 11:48 توسط من و دوست جونم |


سلام

یکی دلش به صد دل بنده

یکی صد دل به یه دل میبنده

یکی یه دل به یه دل میبنده و تا آخر پایبنده

یکی دل به هیچکی نمیبنده

یکی نمیدونه دلش به کی بنده

یکی هربار به یکی دل میبنده

یکی دل میبنده تا بخنده

یکیم دلش آکبنده و مونده به کی دل ببنده

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 11:0 توسط من و دوست جونم |


شلام من اومدم

امیدوارم همتون خوب باشید

منم هی میگذرونم

حال امیرم از کارش بپرسیدنه از من، منو که تحویل نمی گیره

این روزا اتفاقای خاصی نمی یوفته

اما چون بابایی می خواد 18 ام بره مکه گاهی مهمونی دعوتمون می کنن

وای من از الان دلم گرفته آخه باباییم نباشه من دق می کنم

دیروز بعد از ظهر مامان گفت خیلی وقته از خونه بیرون نرفتی بیا بریم یکم قدم بزنیم

همینطور که قدم میزدیم گفتیم بریم خونه خاله اینا

(آخه خونه یکی از خاله هام نزدیک خونه ماست)

رفتیم خونه نبودن زنگ زدم به مریم گفت ما دم در خونه شماییم

خلاصه ما برگشتیمو رفتیم پارکی که کنار خونمونه و کلی من و مریم راه رفتیم و حرفیدیم

مامان و خالمم رو نیمکت نشستن

قرار دکترمون واسه چک کردنه وزن 3شنبه بود اما چون مریم 3شنبه میرفت تهران امروز صبح رفتیم

وای من که روم نمی شد برم آخه اصلا حس نمیکردم وزن کم کرده باشم

ولی خودمونو زدیم به اون راهو خندون رفتیم پیش دکتر

وزنمون کرد و گفت من 1550 گرم و مریم 1800 گرم کم کردیم

البته یکمم دعوامون کرد و گفت باید 3کیلو کم میکردیم

اما اصلا به منو مریم بر نخورد کلیم خوشحال شدیم

ولی قول دادیم دیگه از این به بعد بیشتر فعالیت کنیم

 آخه من و مریم کاملا همون رژیمو که داده رعایت کردیم

بعدشم اومدیم خونه حالا از این به بعد بعد از ظهرا هم میریم پیاده روی و هم رو تردمیل میدویم

هم دراز نشست میریم تازه می خوام دمبلم بخرم

اومدم خونه دیدم مامان خورشت بادمجون گذاشته ناهار

منم که مثلا می خواستم دیگه رژیممو جابجا نکنم باید کوکو می خوردم

البته تو رژیمه من اصلا نباید خورشت بخورم

ولی یه عالمه سر خودمو شیره مالیدم که من میتونم تحمل کنم واسه همین سریع

۲تا کوکو سیب زمینی با قارچ(قارچ جزو غذاهایه آزاده) درست کردم

با یکم سالاد و سس سالادم با یه قاشق ماست و ابلیمو درست کردمو

ساعت ۱۲ قبل اینکه داداشم و بابام بیان غذامو خوردمو پریدم تو اتاقم تا دلم نخواد ناهار بخورم

بعدشم زنگ زدم سانس سینما رو پرسیدم بعد از ظهر با مامان و خاله و مریم بریم سینما

اینجا الان دایره زنگی و زن دوم رو پرده ست

البته من دایره زنگی رو قبلا دیدم

حالا بابای

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 11:31 توسط من و دوست جونم |


منم دوست دارم تو بازی "من" شرکت کنم

البته یکم واسم سخته چون من جدیدا پر از رفتارای ضد و نقیض شدم

البته اعتقاد دارم با نوشتن آدم راحت تر می تونه به افکارش نظم بده

شایدم چون کامل خودمو نمی شناسم هنوز نتونستم راجع به زندگی خودمو امیر تصمیم بگیرم

پس سعی می کنم بنویسم

خب من متولد ماه اردیبهشتم و بیشتر خصوصیاته متولد این ماه و دارم

یعنی معمولا افراد می تونن حدس بزنن که من دختر اردیبهشتم

من فرزند اول یه خانواده 5نفریم یه خواهر دارم از خودم 16ماه کوچیکتره و یه داداش فندق که 16سالشه

خیلی بابائیم و یکم لوسم ،خانوادم تو دنیا از همه چیزو همه کس برام مهمترن

البته اخلاق خوبی ندارم و همه معمولا به خاطر اخلاقم ازم شاکین

خیلی تلاش میکنم اخلاقمو درست کنم اما تاحالا که موفق نشدم

یکم اخلاقای پسروونه دارم همیشه سعی کردم تو فامیل با پسرا رقابت کنم

 ، رانندگیم بد نیست در حدی هست که بابام تو جاده وقتی من رانندگی می کنم راحت بخوابه

 من دیوونه ماشینم و یکی از اولین اولویتام تو زندگی خریدنه ماشینه

به کامپیوتر و زبان انگلیسیم خیلی علاقه دارم

از آشپزی خوشم میاد اما اگه تو مودش باشم

عاشق گلم مخصوصا رز صورتی و بستنی و شکلات ام

(هر چقدر بهش پول بدم فکر نمی کنم پولمو دور ریختم)

از هدیه دادن و هدیه گرفتن خوشم میاد ولی بیشتر نیت کسی که بهم هدیه میده مهمه

 دوست دارم رو هدیه ای که بهم میدن یا خودم به کسی میدم وقت گذاشته باشه

مخصوصا به بسته بندی هدیه حساسم

معمولا همه چیزو نگه می دارم و از کاغذ آدامس تا یه نامه یا یه شاخه گل

 یا هر چیزی که برام یاداور یه خاطرست

معمولا آدم مادی هستم مادیات برام خیلی مهمن البته تا وقتی که معنویاتو زیر سوال نبرن

حسابگر و مقتصدم دوست دارم تو کارای مالی و برنامه ریزیا دخالت کنم

به تکنولوزی خیلی علاقه مندم مثلا داشتن و استفاده از  غذاسازو مایکروفرو موبایل و تردمیل

 و تلویزیونه گنده و سیستمای صوتی و سینمای خانواده این جور چیزا ارضام میکنه

از عروسک خیلی خوشم میاد و هوارتا عروسک دارم اما کم کم انگار دارم بزرگ میشم و زیاد عروسک نمی خرم

قبلنا زیاد مطالعه می کردم اما الان یکم کمرنگ شده ولی دوباره دارم شروع میکنم

بهترین کتابی که تو زندگیم خوندم کتاب شازده کوچولوئه

تو کارم آدم دقیق قابل اعتماد و منظبطیم و مطمئنم کاری که بهم سپرده بشرو به نحو احسن انجام میدم

به خدا خیلی اعتقاد دارم و با تمام وجودم حضورشو تو زندگیم حس می کنم

اما یه مدته از هم دور افتادیم البته خودم دلیلشو میدونم من کارایی کردم که خدا ازم انتظار نداشت

به دعا اعتقاد دارم به چشم زدنم همینطور آخه مادربزرگم همیشه میگه خاندانه مارو معمولا چشم می زنن

کلا اعتماد به نفس بالایی ندارم

خیلی از پیشرفتامو تو زندگیم مدیونه خانوادمم چون ذاتا آدمه تنبلیم یعنی زود تو شرایطم غرق میشم

انعطاف پذیرم و شرایط محیطمو می پذیرم البته گاهی

از دبستان تا فوق لیسانس همیشه شاگرد زرنگ بودم و معلما و استادام خیلی دوسم داشتن

البته اصلا خودشیرین نبودم و از آدمای خودشیرین بدم میاد کلا رابطم با همکلاسیامم خوب بود

در واقع مورد توجه بودم و از آدمایی نیستم که زود فراموش شم

تو شرايط نادر و استثنايي‌ مي‌تونم با يكدندگي‌عجيبي‌ و به‌ طرز زجرآور و آزار دهنده‌اي‌

 حق‌ به‌ جانب  لجباز، خشك‌، سخت‌ گير، جدي‌، مقرراتي‌، اهل‌ جرو بحث‌، خسته‌ كننده‌ و بهانه‌گير

بشم و به‌ يك‌ زندگي‌ يكنواخت‌ و خودبينانه‌ ادامه‌بدم

اگه کسی بهم توهین یا بی احترامی کنه شاید ظاهرا ببخشمش اما فراموش نمی کنم

معمولا دوست دارم مدام بهم افرین و مرحبا بگن و تشویقم کنن

اینطوری عزت نفس و غرورم تقویت میشه

مهمترین چیز تو زندگی برام رسیدن به آرامشه و اگه به عشق و دوست داشتنه کسی ایمان پیدا کنم

 جونمم براش میدم ولی اگه کسی باهام سرد برخورد کنه اروم آروم ازش فاصله میگیرم

 و حتی اگه از نبودش دیوونه شم کاری میکنم که حس کنه تو زندگیم هیچ نقشی نداره

معمولا دیر عصبانی میشم  اما اگه عصبانی شم توصیه می کنم کسی دور و برم نباشه

چون کاملا خویشتن داریمو از دست میدم و خشن و وحشتناک میشم

می دونید که نماد ماه تولد من گاو خشمگینه

از اینکه بهم دستور بدن یا امر و نهی کنن متنفرم از اینکه بهم شک کنن دلم میشکنه

از دعوا و بحث خوشم نمی یاد چون فورا احساس تنهایی و بدبختی میکنم

خیلی زود رنجم همه چی بهم بر می خوره اما اگه طرفم کوچکترین تلاشی کنه که از دلم در بیاد

 آدمه بخشنده ای میشم در واقع من به یه جمله عاشقانه یا یه هدیه کوچیک

 به سرعت گوشام دراز میشه

شاید بشه گفت ادمه رفیق بازیم البته اشنا زیاد دارم اما دوستام کمن

واسه دوستی ارزش خاصی قائلم و تو دوستی دست ودلباز و وفادارم

و خیلی احساساتیم البته ضربه ام زیاد خوردم تو این زمینه

با اینکه آدمه مادی هستم اصلا خسیس نیستم دوست دارم تا جائیکه می تونم

به دیگران کمک کنم البته بعضی وقتا شورشو در میارم

عاشق بچه هام همه میگن من یه ژنی دارم که بچه هارو به خودش جذب میکنه

اما خودم دوست ندارم بچه دار شم

از طلای سفید و ظریف خوشم میاد تو جواهرات برلیان و کبود و دوست دارم

امیر فکر میکنه من مدام می خوام روشو کم کنمو حرفه خودمو به کرسی بشونم در صورتیکه من واقعا اینطور نیستم و واسه زندگیه مشترک خیلی خیلی احترام و ارزش قائلم

و دلم می خواد شریک زندگیم واقعا به من اطمینان داشته باشه و عاشقم باشه

 و عشقشو بهم نشون بده چون من بدون عشق می میرم

یادم رفت بگم من بشدت آدم غیرتی ولی روشنفکری هستم

البته حسودم هستما مثلا به خواهرزاده های امیر حسادت می کنم

ولی وقتی به کسی اطمینان کردم یعنی اطمینان کردم حتی اگه کار اشتباهی کنه تنهاش نمی ذارم

محکومش نمی کنم سعی میکنم باهاش رفیق باشم البته تذکر میدما

ولی پیش دیگران هیچ وقت مشکلاتمو جار نمی زنم

و از بی برنامگی و شلختگی بدم میاد

مثلا اگه مسافرت قرار باشه بریم دلم می خواد قبلش بلیط و هتل و همه چیز و مشخص کنیم

همه ی رنگارم دوست دارم شاید ابی و صورتی رو بیشتر

 

خب دیگه زیادی از خودم تعریف کردم هرچی یادم بیاد بازم میام مینویسم

دوست دارم اگه امیرم وقت کرد راجع به خودش بنویسه

 خیلی چیزا هست که راجع به هم نمی دونیم

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 10:42 توسط من و دوست جونم |


  رضا كوچولو که به تازگي صاحب يه برادر شده بود، مدام به پدر و مادرش اصرار مي­كرد كه اونو با برادر كوچیكش تنها بذارن.
پدر و مادر مي­ترسيدند که رضا هم مثل بيشتر بچه­هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كنه و بهش آسيبي برسونه، براي همين به اون اجازه نمي­دادند تا با نوزاد تنها بمونه.
اما در رفتار رضا هيچ نشونه اي از حسادت ديده نمي­شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش براي تنها موندن با داداشش روزبه­روز بيشتر مي­شد.

تا اینکه بالاخره پدر و مادرش راضی شدن...
رضا با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و درو پشت سرش بست.
رضا كوچولو به طرف برادر كوچیكترش رفت، صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرومي گفت:
« داداش كوچولو، به من بگو خدا چه شكليه؟ من كم كم داره يادم ميره»
 
 

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 9:23 توسط من و دوست جونم |


     

  سلام خوفید؟ خوشید؟ سلامتید

من و نی نی ام خوبیم دوست جونم خوبه

فکرای بد نکنید خب مگه شما خواب نی نی تونو نمی بینید؟

یه مدته همش خوابه نی نی میبینم یه نی نی ناز 7-8 ماهه

هیچوقتم دنباله تعبیر خواب نی نی دیدن نیستم

چون مطمئنم هیچ نی نی ای تعبیر بد نداره

حداقل که واسه من اینطوره کوچولویه من همیشه بهم آرامش میده

وقتی میبینمش دلم نمی خواد از خواب بیدار شم

انگار هیچ فکر و غم و غصه ای ندارم

الهی فداش شم نمیدونید اون صورت قشنگش و اون دستای کوچولوش چقدر آرومم میکنه

مامانم میگه گاهی تو خواب لبخند میزنی نمی دونه اونموقع ها با نی نیمم

 

چند روز پیش رو مبل خوابم برده بود تو خواب دیدم دستاشو به مبل تکیه داده و

می خواد به زور خودشو بلند کنه از خواب پریدم و رفتم پشت مبل که نیوفته

دیدم نیست خل شدم آیا؟

دیشبم خوابشو دیدم از بغل من اصلا جدا نمیشد

جالب اینه که هروقت با امیر بحثم میشه خوابه بچمو میبینم

عسل مامان ممنونم که با اون شونه هایه کوچیکت تکیه گاهه منی

خیلی دوست دارم هرشب پیشم بیا

این دنیا در مقابل وجود و حضور تو هیچی نیست

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 9:19 توسط من و دوست جونم |


سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

من برگشتم

وای انقده دلم براتون تنگ شده بود

نمیدونم از کجا شروع کنم تنبل شدم چند روز ننوشتم

تازه می خوام یه پستم راجع به اون بازی که خودمونو تعریف می کنیم بنویسم

تازه باید وبلاگه همه تونم بخونم

خب حالا شروع می کنم هر چی یادم میاد مختصر و مفید می نویسم

من شنبه 7/2/87 ساعت 11 رسیدم تهران رفتم پیش یکی از دوستام

باهم ناهار خوردیم و رفتیم کتابخونه ملی

جلسه ساعته 16:30 بود فرشته زنگ زد که مامانش مریضه و نمی تونه بیاد

اما مهری اومد جلسه خوبی بود خیلی از دوستا و آدمایی که می خواستمو دیدم

کلا من از این جور جلسات و انجمن های حرفه ای خوشم میاد

ساعت7 جلسه تموم شد و آقای داود زاده مارو رسوند خونه مهری اینا

وای که چقدر ماشین خوبه اگه اون نبود ساعت 10 شبم نمی رسیدیم اما 8 خونه مهری اینا بودیم

من اونجا خیلی راحتم چون همه بچه هارو می شناسمو رابطمون باهم خیلی خوبه

خیلی خسته بودم و چون اصلا طاقته گرما رو ندارم گرمازده شده بودم و حالم خیلی بد بود و زود خوابیدم

(لبته امیر خیلی هوامو داشت)

فردا مهری به خاطر من نرفت کارورزی و باهم رفتیم بوستان و گلدیس و تیراژه رو گشتیم

 اما من نتونستم کیف و کفش پیدا کنم اما یه بلوز خوکشل خریدم ساعت 2:30 بود رسیدیم خونه

با بهار هماهنگ کردیم و قرار شد همدیگرو ساعت 4 جلو داروخونه قانون تو ونک ببینیم

تند تند آماده شدمو و خدارو شکر به موقع رسیدم

و بالاخره من و بهار همدیگرو دیدیم

بهار میگفت تا اونموقع شک داشته که من تا حالا راست گفته باشمو احتمال میداده پسر باشم

ولی من اصلا همچین احتمالایی میدادم

آخه من کلا به حس هایی که دارم اعتماد میکنم و شایدم به قول امیر خیلی ساده ام

 و زود به همه اعتماد می کنم

بهار دختر خوشگل و ناز و مهربونیه

با هم 3-4 تا پاساژ و تو ونک دیدیم و آب پرتقال خوردیم

بعدشم رفتیم ماشینو برداشتیمو رفتیم یه پاساژی تو سید خندان

از اونجا رفتیم پارک کوروش و یه عالمه باهم حرف زدیم

آخرشم بهار منو رسوند میدون ونک و من رفتم خونه مهری

به من که خیلی خوش گذشت و تجربه جالبی بود امیدوارم بهارم همچین حسی داشته باشه

 ولی کاش طنینم میومد که مهمون داشت و نشد ما این عروس خانومو ببینیم

دوشنبه صبح می خواستم بیام زنجان اما مهری نذاشت بابامم گفت اگه کار داری بمون

مهری صبح رفت کارورزی اعظمم رفت کلینیک من تهنا مونده بودم البته کلید داشتم

رفتم دوباره یه دوری تو بوستان زدم از چندتا کفش خوشم اومد اما گفتم عصر با بچه ها میام

 نظر اونارم بدونم بلیط گرفتم واسه سه شنبه و برگشتم خونه

اعظم کلی فیلم برام گذاشته بود 2تا فیلم نگاه کردم اما حس ناهار خوردن نبود

بعد از ظهرم با اعظم رفتیم کیف و کفش خریدم بالاخره

زیادم به دلم ننشستن ولی از لج خودم خریدمشون آخه من جدیدا خیلی واسه هر چیز

 حساسیت به خرج میدمو اعصابم بهم میریزه

شبم می خواستم برم خوابگاه پیش مینا اما دوست نداشتم یه محیط جدیدو تجربه کنم

و مینا صبح تا ظهر فردا کلاس داشت و تنها میموندم واسه همین نرفتم

بچه ها خیلی سر به سرم میذاشتن و هی عروس خانوم بهم میگفتنو خط و نشون میکشیدن

 عروسی دعوتشون نکنم میکشنمو از این چیزا

چقدر قبلنا خوشم میومد بهم از این حرفا بزنن اما الان نه اصلا

 حالم بهم میخوره کسی از نامزدی و عروسی و این چیزا حرف بزنه

به نظرم خیلی خیلی مسخرست

سه شنبه صبح 11 رفتم پیش مینا(خواهرم) و باهم رفتیم فلسطین عینک نگاه کردیم

وای چه قیمتایی من که فقط از 2تا عینک خوشم اومد یکی 240000 و یکی 309000

 واقعا آدم باید مرفه بی درد باشه همچین پولی پای عینک بده

 تازه من اگه همچین پول اضافه ای  داشتم گوشیمو عوض میکردم

بعدشم رفتیم جمهوری یه مغازه عینک فروشی هست که استاد خواهرم معرفی کرده بود

 و از اونجا یه عینک واسش خریدیم

و راه افتادیم اومدیم راه آهن و با اینکه من و مینا بلیطامونو

جداگونه خریده بودیم اما صندلیامون کنار هم بود

ساعت 7 رسیدیم زنجان سریع یه دوش گرفتیمو رفتیم شام خونه مامان زن عموم

حدود 12 برگشتیمو خوابیدیم

دیگه چیزی یادم نمی یاد کلا سفر بدی نبود با اینکه واقعا دوستامو اطرافیانم بهم محبت زیادی دارن

 و اصلا واسم کم نذاشتن اما همش یه حس دلتنگی تو وجودمه

مشکلاتمونم که با امیر تمومی نداره جدیدا اصلا حرف همو نمی فهمیم

من حرف میزنم میگه تو می خوای منو کوچیک کنی اون حرف میزنه به من بر می خوره

خدایا خودت کمک کن من خیلی خسته شدم خیلی

زیاد حرف زدم ببخشید اما دلم واقعا براتون تنگ شده بود

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 9:57 توسط من و دوست جونم |


سلام

تا اطلاع ثانوی وبلاگ ما تعطیل میابشد

چون الی جون من رفته سفر

ولی قول داده که وقت آزاد پیدا کرد

حتما برامون وبلاگو آپ کنه

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 8:26 توسط من و دوست جونم |


سلام

آه این مردا چرا اینجورین چرا اصلا به جزئیات اهمیت نمیدن؟

من واقعا تو این مدت سعی کردم کلی کتاب راجع به مردا و تفاوتاشو باخانوما بخونم

اما هرچی می خونم حس میکنم واسه توجیه آقایونه

مثلا خب وقتی من تصمیم میگیرم رژیم بگیرم لاغر شم خب تصمیم مهمیه

دلم می خواد دوست جونم هوارتا منو تشویق کنه

اما فقط گفت اگه بتونی این برنامه غذایی رو رعایت کنی من واقعا نمی دونم چطوری تحسینت کنم

یا مثلا موقعی که من واسه این ازمون استخدامی اینهمه درس خوندم اصلا منو تشویق نکرد هیچ

تازه باعث دعوامونم شد و من 5روزه اخر هیچی نخوندم

باشه قبول چرا میزنید

من واسه خودم رژیم میگیرم واسه خودم می خوام برم سره کار

 و نباید از دوست جونم انتظار داشته باشم

البته می تونما سخته اما می تونم مثلا یادتونه 2ماه پیش گفتم

بی خیاله ازدواج و اینا میشمو حرفشم با امیر نمیزنم

خب من واقعا این کارو کردم و خیلیم خوشحالم

(گرچه نصفه بیشترشو امیر باعث شد چون اصلا وقتی نداد که بخوام حرف بزنم)

اگه باور نمی کنید از امیر بپرسید؟

خب دیگه زیادی غر زدم اما اتفاقای دیروز:

دیروز آبجی خانومه ما از تهران برگشتن

یه سرم دوست جون و خالم اومدن تا دم در خونمون که گوشت بدن بهمون

من رفتم دم در ولی امیرخان یه زحمت به خودشون ندادن که از ماشین  پیاده شن

بازم اشکال نداره

خب به سلامتی من اولین روز رژیممو پشت سر گذاشتم

ناهار که مامان فسنجون درست کرده بود و اخه خدایی ظلم نیست وقتی این داداش فندق

هوارتا غذا می خوره من حتی یه ذره ام نتونم بخورم

راستش رزیم زیاد سختی نیست اما من چون همش خونم یکم برام سخته

تازه به خاطر اینکه مریضمو آنتی بیوتیک می خورم بدنم ضعیف شده

اما مامان گلم الهی من فداش شم همش تشویقم میکنه

خودش غذاهامو وزن میکنه و نمیذاره دیگرانم زیاد بخورن که من دلم بخواد

میگه وقتی دخمل من انقده خوشگله حیف نیست تو مراسمش واسه 2کیلو اضافه وزن غصه بخوره

تازه مامانیم خودشم با من رژیم میگیره

شامم پیتزا نخوردم چون می خوام برم تهران برنامه غذاییو جابه جا کردم

صبحم بیدار شدم ناشتا و صبحونه رو خوردم البته مربا و قندو چای شیرین نخوردم

فقط یکم نون  یکم پنیر و چای تلخ

بعدش 20دقیقه رفتم تردمیل با شیب 3

بعدشم 40تا دراز نشست و 45 دقیقه رقصیدم

مامانم میگفت بسه خودتو کشتی میوفتیا با این حالت

وای من عاشقه رقصیدنم وقتی می رقصم دیگه هیچی نمی فهمم

البته خیلی وقت بود زیاد نمی رقصیدم

یادش به خیر قبلنا رکورد می زدیم واسه رقصیدن و من می تونستم 85دقیقه بدونه وقفه برقصم

آخه رقصیدن دل خوش می خواد

که دیگه من پیر شدمو روزگار و بعضیا دل خوشیمونو کشتن

خب من فعلا برم خوش باشید

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 11:50 توسط من و دوست جونم |


من و دوست جونم می خوایم خوش تیپ و مانکن و خوشگل شیم

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 19:42 توسط من و دوست جونم |


سلام صبح همگی بخیر

این سرماخوردگی لعنتی نمی خواد دست از سر من برداره

میگن یه ویروسه جدیده یه روز خوبی فرداش حالت بد میشه

منم خوب بودما یهو دیروز آتیش گرفت سردم شد خلاصه نگم بهتره

بعضی از دوستام تو کامنتا گفتن من کار خطرناکی کردم

باید بگم کلا این کار یکم خطرناک که نه، صحیح نیست اما اینو باید در نظر داشته باشید

 که امیر پسرخاله منه و من خوب میشناسمش

یعنی اگه در این حدم نمیشناختمشو بهش اعتماد نداشتم

دیگه فکر کردن برای یه عمر زندگی باهاش بی معنی بود

اما اتفاقات دیروز:

بعد از اینکه پست قبلی رو نوشتم ندا بهم زنگ زد و گفت اگه خونه ای من بهت بزنگم

چون ظهر بود منم تلفونو به خط اینترنت وصل کردم

ندا زنگ زد و یه عالمه حرفیدیم

الان 2هفته ای میشه کرجه فکر کنم 15 اردیبهشت سمینار داره

به خاطر همین سخت مشغول ترجمه و کارای پایان نامشه

من که بعد از جشن نامزدیش ندیدمش اما قول داد ایندفعه که بیاد همدیگرو ببینیم

ندا مدام وبلاگ مارو می خونه

دیروز کلی واسم خیال پلو پخت

که تاریخ مراسممون کیه، چه لباسی واسه نامزدیم می خوام بپوشم و اون چی بپوشه و حلقمو از کجا می خوام بخرم

کدوم اتلیه می خوام برم و کجا می خوایم و می خوان زندگی کنن و قیمت آپارتمان و اجاره و

غیبت پشت سر این آقایون و از این حرفا

منم گفتم بابا دلت خوشه من اصلا تو این مودا نیستم

کلا بی خیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااالم

حدود 40 دقیقه باهم حرف زدیم و خداحافظی کردم

ولی خیلی خوشحال شدم امیدوارم سمینارشو خوب بده و ازمون دکترا که 5شنبه ست قبول شه

واقعا لیاقتشو داره دختره با اراده ایه

بعد از صحبت با ندا رفتم کارای بابا رو انجام دادم

پگاه از همکلاسیای تهرانم زنگ زد و گفت نگین نی نی دار شده یه دخترناز

نگین دوسته زرتشتیه منه خیلی ماهه

شبم ساعت 10 بود مامانم واسه دخترخالم که اینجا دانشجوئه یه آینه قدی خریده بود

گفت اونو ببریم بدیم بهش(اینجا خونه دانشجویی دارن)

باهم رفتیم حالا من حالم خوب نیست دخترخالمو هم خونه ایاش دیشب فکر کنم حالشون خراب بود یا کمبود محبت داشتن هی میگم من مریضم منو نبوسید هی منو بوس می کردن بعدشم نمی ذاشتن بیایم

شبم که اومدیم خیرسرمون یکم smsبازی کنیمو خودمونو لوس کنیم که این ایرانسل نامرد قاط زده بود

الانم که می خوام برم رژیمم و بگیرم و یکم خرید کنم

این دکتره یه برگه بهم داده که هرچی این سه روز خوردمو براش بنویسم

امروز برگه رو نگاه کردم خندم گرفت آخه این سه روز من مقادیر زیادی فقط

آب میوه، خرما،شیر، سوپ و چای خوردم

فکر کنم تا حالا 2کیلو لاغر شده باشم

فعلا بابای ظهر برمیگردم

خب من برگشتم

صبح ساعت 10:30 وقت داشتیم رفتیم یکم دکتر برامون حرف زد و رژیممونو داد

دوباره وزنم کرد و گفت به خاطر مریضیت 550 گرم کم کردی

و من بسیار خوشحال و ذوق مرگ شدم

بعدشم از اونجا با دخترخالم مریم رفتیم ترازوی گرمی خریدیم

بعدشم من مثلا رفتم یه کرم ضدآفتاب بگیرم

رژگونه و سایه و خط چشمو مام و خلاصه حسابی پیاده شدم

واسه شنبه صبحم بلیط گرفتم

پیش به سوی تهران(اما چون دیگه خونمونو نداریم تهران رفتنی راحت نیستم)

خب از امروز رسما رژیم گرفتن ما آغاز می شود

شنبه 31/1/87  وزنم: 79300

سه شنبه 3/2/87 وزنم:78750 قد 159(اما من 160 ام خودم میدونم) دور مچ 156

وزن طبیعی:۵۳۷۵۰

تفاوت وزن:۲۵۰۰۰

مدت دوره :۶ماه

برنامه غذاییمم(تا اینجا که من با نگاه کردنش کلی لاغر شدم)

 

ناشتا:2لیوان آب +2قاشق غذاخوری آب لیمو

صبحانه: 30 گرم نان+ 1قاشق مربا خوری عسل یا مربا + چایی شیرین + 30 گرم پنیر

ساعت 10 صبح: چایی+ 1عدد میوه

قبل از ناهار: 2لیوان آب + 1عدد سیب با پوست یا 3 عدد زردآلو

------------------------------------------------------------------------------------

ناهار شنبه: 30 گرم نان+ سالاد+2عدد دلمه یا 2عدد کوکو

ناهار یکشنبه: یک کفگیر برنج+سالاد+1قطعه متوسط مرغ یا ماهی

ناهار دوشنبه: 30 گرم نان+ سالاد+2 عدد کتلت یا معادل آن کوکو

ناهار سه شنبه: یک کفگیر برنج+سالاد+گوشت خورشت متوسط یا یک سیخ برگ

ناهار چهارشنبه: 30 گرم نان+ سالاد+یک سیخ برگ یا 3 عدد تخم مرغ

ناهار پنج شنبه: یک کفگیر برنج+ سالاد+ 1قطعه متوسط مرغ یا یک و نیم کفگیر عدس پلو

ناهار جمعه: 30 گرم نان+ سالاد+1قطعه متوسط مرغ یا ماهی

_________________________________________________

عصرانه: 1عدد میوه

_________________________________________________

شام شنبه: 30 گرم نان+ 2 قاشق غذاخوری سالاد الویه

شام یکشنبه: 30 گرم نان+30 گرم پنیر+3عدد گردو

شام دوشنبه: 30 گرم نان+ سالاد + اقطعه متوسط مرغ یا ماهی

شام سه شنبه: نصف پیتزا یا 3سیخ جگر+ یک عدد نان ساندویچی+سالاد

شام چهار شنبه: دوسوم لیوان لوبیا چیتی یا سوپ جو+ سالاد

شام پنج شنبه: دو سوم لیوان عدس پخته یا یک لیوان شیر+ 20 گرم نان سوخاری

شام جمعه: 3عدد سیب زمینی متوسط یا 2عدد لبو متوسط+ سالاد

 

هر روزم باید علاوه بر اینا یه لیوان شیر یا ماست بخورم

امیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییر

آخه من از جگر و پنیر و نون بدم میاد

تازه مامان امیر می خوادآش بپزه یعنی من نخورم

تازه جمعه ام سالگرد ازدواج مامانیناست قرار بود بریم یه رستوران توپ

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 19:54 توسط من و دوست جونم |


سلام دوستای مهلبونمون

امیدوارم حالتون خوفه خوف باشه و مثل من دچار سرماخوردگی نشید

دیشب  داشتم فکر می کردم من که این روزا اتفاق خاصی واسم نمیوفته و کلا فقط روزا می گذره

با امیر حرف زدم تا از خاطرات قبلیمون بنویسم

اونم قبول کرد و قرار شد هر چی من یادم نیومد کمکم کنه

این خاطره ای که می خوام بنویسم مربوط میشه به 16 تیرماه 1386هجری شمسی

قبلش باید یکم مقدمه چینی کنم

همونطور که قبلنا گفته بودم من زمانی که فوق لیسانس می خوندم خواهرم دانشجوی لیسانس بود به خاطر همین باهم خونه گرفته بودیم یه خونه خوشگل ناز(چقدر خونمونو دوست داشتم)

حدودای 70 متر بود و 2خوابه که یه اتاقش واسه من بود و اون یکی واسه آبجی خانوم

همیشه رفت و آمدمون به زنجان و با هم هماهنگ میکردیم که هیچ کدوممون تنها تهران نمونیم

اما یه بار که اومده بودیم زنجان واسه من یه کاری پیش اومد که باید می رفتم تهران

و مینا زنجان موند واسه همین مامانم گفت به دخترخاله هات (یکی از خاله های من تهران زندگی می کنه)

 زنگ بزن شب بیان پیشت بمونن

خلاصه داشتم با امیر حرف می زدم گفت منم باهات میام تهران یکم باهم دیگه بگردیم

واسه همینم من قرار شد به مهری(دوستم) زنگ بزنم اون شب بیاد پیشم

از اون جائیکه من عاشق گردیدن با ماشینم، امیر ماشین باباشو برداشت

(یه پرشیای گوگولی که حس خوبی بهش دارم)

امیر گفت تا تهرانم با هم بریم اما من بلیط قطار داشتم تازه بابام همیشه من و می رسوند راه آهن و صبر می کرد تا قطار حرکت کنه امیر گفت اشکال نداره حالا اگه بابات زود رفت سوار قطار نشو اگه ام نرفت ایستگاه قزوین از قطار پیاده شو من اونجا منتظرت میشم

خلاصه صبح بابا من و رسوند راه آهن و من بهش گفتم منتظر نشه بره بخوابه آخه ساعت حدودای 6 بود

بابامم قبول کرد و رفت منم زنگ زدم به امیر (که آقا کله پاچه میل می فرمودن)اومد دنبالم

اونوقتا من و امیر تازه باهم یکم صحبت می کردیمو من چون آدم ترسویی هستم همش می ترسیدم حالا یکی تو جاده بهمون گیر بده و اینا اما دیگه دل و به دریا زدیم و پیش به سوی تهران

از شانس گند من همونروز صبح من دل درد و حالت تهوع داشتم

یکم تو راه حرف زدیم و من چون حالم خوب نبود خوابیدم

فکر کنم نزدیکای تهران بیدار شدم

وقتی رسیدیم تهران چون طرح بود ماشین و گذاشتیم تو یه پارکینگ شبانه روزی روبروی هتل لاله و با امیر رفتیم خونه ما (آپارتمانی که ما ساکنش بودیم 6تا واحد بود و مستاجراش خیلی جالب بودن اولا که ما تو این 2سال

2-3بار بیشتر ندیدیمشون یکیشون مجسه ساز بود اون یکی موزیسین بود یه واحد یه استاد دانشگاه بود و یه واحد یه پیرزن و پیرمرد و یه واحدم یه دختر دانشجو و واحد آخری یه خانواده 4 نفره و صاحبخونه اصلا توش زندگی نمیکرد و کاری به کار کسی نداشت فقط مهم بود پولشو سروقت بدی و به همه سفارش کرده بود هوای همو داشته باشن و فقط تو راهرو سر و صدا نکنن به بقیه چیزا کاری نداشت)

من که تا رسیدم لباسامو عوض کردمو خوابیدم

بیدار که شدم دیدم امیر رفته کلی واسه ناهار و خونه خرید کرده

یه عالمم بستنی و شکلات(توبلورن گندهههههههههههههههه) واسه من خریده بود

گفت پاشو دیگه می خوام باهم ناهار درست کنیم

بعدشم یه کارت هدیه به خاطر روز زن بهم هدیه داد

گفتم امیر بی خیال زنگ میزنم از بیرون یه چیزی میارن من اصلا حال ندارم

گفت نخیر تو میگی چیکار کنم منم همونو انجام میدم می خوام دوتایی غذا درست کنیم

از اونجائیکه ساعت 12 بود و نمیشد خورشت درست کرد به استانبولی رضایت دادیم

تقریبا می تونم بگم امیر درستش کرد

یادم نمی یاد که سالادم درست کردیم یا نه؟

ناهارو که خوردیم دوباره من رفتم تو اتاقم 2 ساعتی خوابیدم

طفلک امیر تنها مونده بود واسه اینکه من بیدار نشمم تلویزینو روشن نکرده بود

3:30 بود بیدار شدم دیدم از آشپزخونه صدا میاد رفتم دیدم امیر ظرفارو شسته

در این لحظه من واقعا باید می مردم از خجالت مثلا من میزبان بودم

(داخل پرانتز باید بگم امیر فوق العاده پسر تمیز و با سلیقه و با دیسیپلینیه)

طرح تموم شده بود امیر تا من آماده شم رفت ماشین و آورد و رفتیم سمت پونک که خونه مهری اینا بود

وای چقدر ماشین داشتن حس خوبیه منم که کلا در مورد ماشین بی جنبه ام

فکر کنم تو تهران جایی نموند که ما نرفته باشیم و هوارلیتر بنزین سوزوندیم

 اما دوست جونم هرجا خواستم منو برد

اول رفتیم مهری رو برداشتیم سر کوچشون بودیم که اعظم هم خونه ایه مهری رو دیدیم که از بیرون میومد پیاده شدیم و احوال پرسی کردیم بعدنا شنیدم به مهری گفته بود امیر پسر متشخصیه و من چون اعظم فوق لیسانس روانشناسی داره از این گفتش بسیار ذوق مرگ شدم

اول من گیر دادم که من بستنیbaskin &rabins  می خوام

ما همیشه شعبه تجریشش می رفتیم اما من چون یه بار دیده بودم تو سعادت آباد شعبه داره

 واسه اینکه راهمون دور نشه گفتم بریم شعبه سعادت آباد

بماند که ما چقدر سعادت آباد و گشتیم تا این بستنی فروشی رو پیدا کنیم

حالا هی امیر میگه الی مطمئنی اینجا شعبه داره شاید جای دیگه بوده

راستش خودمم شک داشتم که یهو داد زدم اوناهاااااااااااااااااااااش

بیچاره امیر عوض من از مهری خجالت کشید

خلاصه منم بستنی ببینم سن و سالم یادم میره

رفتم به جای همه خودم بستنیارو انتخاب کردم قرمز و نارنجی و آبی

(این بستنیا حدود 35تا طعم داره فکر کنم تا حالا 20 تا طعمشو خورده باشم)

بعدشم یکم دیگه دور زدیم که باز من ببخشید حالم بهم می خورد

 امیر پیاده شد واسه خودشون آبمیوه خرید و واسه من نوشابه گرفت

 و فقط گذاشت یه ذره بخورم گفت حالتو خوب میکنه

و دیگه رفتیم خونه چون مامانم هرشب زنگ میزد و اگه خونه نبودم نگران میشد

همین که رسیدیم خونه مامان زنگ زد و من واسه اینکه خیالش راحت تر شه

 گوشی رو دادم با مهریم حرف زد

یادم نمی یاد شام چی خوردیم فکر کنم بقیه غذایی که از ظهر مونده بود و خوردیم

آره امیر؟

دیگه حدودای 9 بود که گفتم امیر دیرت میشه ها شب کجا میری

گفت حالا میرم هی من میگم برو خونه خاله اینا گفت اونجا نمیرم همشون دخترن گفتم برو خونه دایی

گفت من خونه دایی اینا اصلا نمیرم گفتم برو خونه عموتینا گفت اونا پیرمرد پیرزنن مخمو می خورن

گفتم برو استادیوم گفت الی کی حال داره تا اونجا بره

گفتم می خواین اینجا تشریف داشته باشید در خدمتتون باشیم

پررو گفت از اول بگو دیگه اینهمه مقدمه چینی نمی خواد

منو نمیگی گفتم یعنی چی می خوای اینجا بمونی مگه میشه مهری چی

گفت باشه یکم دیگه میرم

با مهری حرف زدم گفت از نظر من موندن امیر ایرادی نداره فقط به بقیه نگو

 آدم صاف صاف راه میره پشت سرش حرف در میارن چه برسه به اینکه

بشنون امیر شب اینجا مونده

خلاصه امیر شب خونه ما موند تا ساعت 3 نصفه شب که فقط حرف زدیم

البته بیشتر مهری و امیر حرف میزدن و من شنونده بودم

ساعت 3 امیر تو اتاق مینا خوابیدو منو مهری تو اتاق من

قبلشم امیر رفت برق ماشین و قطع کرد و اومد خوابید

(آخه من کلید پارکینگ ساختمونو نداشتم و ماشین بیرون موند)

من اونشب اصلا نخوابیدم هم نگران ماشین بودم چون بالاخره امانت بود

و هم یکم یجوری بودم که امیر شب و خونمون موند

وقتی همه خوابشون برد رفتم نشست تو اتاقی که امیر خوابیده بود

صحنه جالبی بود همش فکر میکردم

این آدمی که اینجا خوابیده شریک یه عمر زندگی منه

و خیلی فکرای دیگه

میدونید اومدن امیر به تهران واسه خوشگذرونی نبود

 ما می خواستیم تو یه محیط واقعی همدیگرو محک بزنیم

فردا صبح ساعت 6 امیرو بیدار کردم گفتم اینجا طرحه ماشین و ببر یه جای دیگه بزار

جریممون میکننا گفت اشکال نداره چون امروز طرح زوج و فرده باید ماشینو

بالاتر از گیشا ببرم که امنیت نداره جریمه شیم بهتره و دوباره خوابید

منم فکر کنم رفتم سنگگ گرفتم و اومدم صبحونه رو آماده کردمو بیدارشون کردم

دوباره بحث ناهار شد دوباره این امیر خان که اون دو روز نمی دونم چرا انقدر شکمو شده بود

گفت ناهار جوجه سیخ بکشیم

گفتم امیییییییییییییییییییییر ول کن بابا آخه کی حال داره

گفتم حالا بچه تو ذوقش می خوره قبول کردمو گفتم من میرم یکم خرید کنم

امیر گفت منم باهات میام مخالفتی نکردم چون گفتم شاید چون مهری خونست

 نمی خواد مهری معذب باشه و هم اینکه می خواستم یه ضد حالی به عشاق سینه چاکم

 از میوه فروش و سیرابی فروش که با چشای ور قلمبیدشون هر روز دیوونم میکردن بزنم

اول رفتیم میوه خریدیم (فکر کنم یخچالمون شاخ درآورده بود تاحالا انقدر وسایل توش نبود)

من همیشه میوه رو دونه ای می خریدم عین خارجیا

 چون من و مینا دو نفر بودیم از هرچیزی دوتا می خریدیم که متنوعم باشه

با امیر که رفتیم همه چیو کیلویی می خرید میوه فروشه تعجب کرده بود و من خندم گرفته بود

وای سر حساب کردن خریدا که رسما با امیر دعوامون شد

اصلا نمی ذاشت من حساب کنم منم حسابام قاطی شه حرص می خورم

از میوه فروشی رفتیم سوپرمارکت

جوجه خریدیمو یکم خرت و پرت و خوراکی و اینا و چیزهای خانومانه

 (البته خیرسرم من فکر می کردم قایمکی خریدمو امیر ندیده)

خریدامونو که از محل انجام دادیم رفتیم خونه

ناهارو درست کردیم و خوردیم و یهو صبر کردیم ساعت 7 که طرح زوج و فرد تموم شد

. به مامانمینا زنگ زدیمو رفتیم بیرون

رفتیم پاسداران، شریعتیو خیلی جاهای دیگه بالاخره این دوست جون ما رضایت داد

 به ما یه غذای فست فودی بده گفت یه جای خوبی رو میشناسه

رفتیم خیابون شریعتی تقاطعش با خیابون یخچال یه فست فودی هست به اسم لیموترش

خوشگل بود و مثل همیشه سلیقه دوست جون من عالییییییییییییییی

گفتم اینجا نزدیک خونه پسرعوتیناست بریم جای دیگه

گفت نه اونا این ورا نمی یان و پیرتزا خوردیم

بعدشم دوباره یکم خیابونارو متر کردیم

راستش من تو ماشین احساس امنیت می کردم همش می ترسیدم جایی پیاده شیم

 بهمون گیر بدن دیگه 10:30 بود که داشتیم از خیابونه مفتح می رفتیم هفت تیر

و از اونجا خونمون  و امیرم نگران بود دیر برسیم مامانینا زنگ بزنن و بد شه

 که یهو گفتم امیر واستا می خوام لباس مجلسی ببینم

گفت الی دیره بد میشه ها گفتم باید ببینم

خلاصه 15دقیقه چندتا ویترینو با مهری  نگاه کردیمو رفتیم خونه

امیر بازم خودشو انداخت خونه ما دیگه اتفاق خاصی نیوفتاد

خوابیدیم صبحم امیر 5:30 ساعت گذاشته بود که برگرده زنجان

من بیدار شدم ساعت موبایلشو خاموش کردم یکم بیشتر بخوابه

رفتم واسه راهش یکم خوراکی خریدم صبحونه رو آماده کردم و بیدارش کردم

صبحونه رو 2تایی خوردیم

و خداحافظی کردیمو امیر تنها برگشت زنجان چون من تهران کار داشتم

وای چقدر نوشتم ببخشید زیاد شد خودش یه رمانه مگه نه؟

البته یه اتفاقای دیگه ام افتاد من یه سرنخایی از زندگیم به امیر دادم که اونم

نامردی نکردو همشونو تا ته دنبال کرد

همینا باعث شد امیر واقعا داغون شد خیلی وقتا خودمو نمیبخشم واسه زجری که

امیر کشید حتی می خواست کلا بی خیال من شه

اما برگشت و مثل یه مرد پشتم واستاد و همه ی مشکلاتو حل کرد

ازت ممنونم دوست جون نازنینم

واسه من که یکی از بهترین و متفاوت ترین خاطرات زندگیم بود

 

 

---------------------------------------------------------------------

پ. ن . ۱ امیر: البته الیه من این دو روز رو خیلی خوشگل تعریف کرد

ولی من هم تعریفایی رو دارم که چون اینجا

خیلی خیلی سرم شولوغه می ذارم واسه وقتی که سرم خلوت شد.

ولی یکی از بهترین روزهای زندگیمو با الی تو اون چند روز گذروندیم.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.2.الهه:امروز 40 دقیقه با ندای نازم حرف زدم

کرج بود و حسابی مشغول پایان نامش امیدوارم و مطمئنم که خیلی عالی همه ی کاراشو پیش میبره

کلی باهام حرف زد کلی خیال پلو چیدیم واسه خودمون

ازم پرسید مراسممون کیه، چی می خوام بپوشم، خودش چی می خواد بپوشه، کدوم آتلیه میریم و از این حرفا

کلی از امیر پرسید واقعا ندا به فکرمونه

خدایا ازت می خوام ندای عزیزمو موفق و شاد و سلامت و خوشبخت کنی

و همه ی دوستای گلمونو

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 9:10 توسط من و دوست جونم |


 

امروز اولین روز ماه اردیبهشته

من عااااااااااااااااااااااااااااااشق این ماهم

دوست دارم همه ی اتفاقای مهم زندگیم تو این ماه باشه

 Earth

عوضش از ماه خرداد همیشه بدم میومده

هنوزم که هنوزه دلیلشو نمی فهمم

چقدر بده که من 25ساله میشم حس پیری بهم دست میده

احتمالا دارم هذیون میگم چون حالم خیلی بده

تمام بدنم درد میکنه دیشبم که اصلا نخوابیدم و واسه اینکه حواسمو از مریضیم پرت کنم

100 صفحه از کتاب "سر و ته یک کرباس" از محمد علی جمالزاده رو خوندم

یه جورایی زندگینامه و اصفهان نامه است.

خب دیروز که اتفاق خاصی نیوفتاد من همش تو اتاق خودم بودم و به توصیه امیر و خانواده گرامی

هوارتا سوپ و مایعات خوردم

امیرم چون چند روزه بعد از کار با همکاراش میره کوهنوردی خیلی خسته میشه

و زود خوابش می بره اما واسش خوبه چه معنی داره من تهنایی لاغر شم

امروز صبح دوباره ابجی خانومه ما رفت تهران

منم هفته بعد به احتمال بسیار بسیار زیاد شنبه صبح میرم

2-3روزی میمونمو برمیگردم

امیر این دوروزه خیلی هوامو داشته امروزم زنگ زد 30-40 دقیقه باهم حرفیدیم

آخی دلش درد می کرد(چون دیروز ساندویچ سرد خورده بود)

منم گفتم از این داروهایی که نی نیا می خورن بخوره فکر کنم اسمش گریپ میکچر بود

امیر میگه همه چیو چرا تو وبلاگ می نویسی فردا ندا یا یه آشنا بخونه بد میشه

مگه من چیز بد نوشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تازه من دوست دارم همه چیه همه چیرو بنویسم

آخه اینجا دفتر خاطراتمونه

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 12:50 توسط من و دوست جونم |