تبليغاتX
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم


حدیث غریب دوست داشتن را

اینک از زبان کسی بشنو

که به صداقت صدای باران بر سفال ها سخن می گوید.

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

نمی دونم امروز چرا همش حس می کنم 5شنبه ست؟

دیروز مامانم خاله کوچیکه رو شام دعوت کرده بود خونمون

آش پخت با کتلت که بریم پارک کنار خونمون شام بخوریم اما چون هوا بادی بود دیگه نرفتیم

کلی با سمانه دخترخاله م حرف زدیم

بیشترش راجع به امیر بود این دخترخالم خواهر نداره و رابطمون باهم خیلی خوبه 19سالشه

و شدیدا به امیر حسادت میکنه (فکر میکنه امیر منو ازش میگیره)

البته امیر اینو میدونه و سعی کرده این مدت خیلی بهش توجه کنه

اما دیروز میگفت الان فکر میکنم 90% راضیم تو با امیر عروسی کنی

 اما دلم می خواد اول حسابی امیر و بزنم

انقدر از امیر تعریف کردیم که زودی براش صدقه انداختم

ساعت 9 باباها اومدن شام خوردیم و ساعت حدودای 12 بود رفتن خونشون

من و امیرم بعد از رفتن اونا تا ساعت 2sms بازی کردیم

بحث جالبی بود داشتیم حساب می کردیم زندگی 2نفره ما تو ماه چقدر هزینه داره

(به قوله دلارام ما از آخر میایم اول ماجرا)

بعد اینجوری حساب کردیم:

150000 کرایه خونه(اگه نریم خونه خالمینا و پول رهن زیاد بدیم)

40000 فیش آب و برق و گاز و موبایلامونو شارژ آپارتمان

120000 خرج خونه(گوشت و برنج و میوه و .....)

90000واسه لباس و هدیه و خرجایه متفرقه

چقدر شد؟

400000 تومن حداقل هزینه هایه ماهانمون شد

شما که متاهلید لطفا نظرتونو بگید ببینم ما خیلی خوش خیالیم یا عاقلانه فکر کردیم؟؟

صبحم ساعت 7 بابابزرگم زنگ زد به موبایلمو بیدارم کرد

منم چون دیشب دیر خوابیده بود خیلی بدخواب شدم الانم به زور چشام بازه

مامان داشت میرفت بازار پارچه بخره گفتم مامان

بیا بریم برات انگشتر بخریم روز مادر

گفت نه هر وقت رفتی سر کار برام می خری

گفتم نه همین الان باید بخریم(آخه من یه فکری بره تو سرم باید سریع انجامش بدم)

تازه کلیم بغلش کردم بوسش کردم و قربون صدقش رفتم

خلاصه سریع آماده شدمو رفتیم بازار

جاتون خالی چه طلاهایی اما همشون گرون بودن

اوناییکه نگین نداشت یا نگینش اتم بودم اصلا قشنگ نبود و به دلم نمی نشست

خیلی ناراحت شدم انقدر دعا کردم که بتونم یه چیز خوب بخریم که مامان واقعا دوسش داشته باشه

خدا حرفمو شنید و مامان از یه انگشتر خوشش اومد البته حلقه بود

(آخه پارسال یه نفر حلقه خوشگل مامانمو دزدید)

و بالاخره واسه مامانیم روز مادر یه انگشتر خریدیم که دوسش داشت

ولی من واقعا خوشحالم یه حس خاصی دارم

خدایا مرسی مرسی که کمکمون کردی

بعدش با مامانی رفتیم آب توت فرنگی خوردیم که مامانم میگه میوه حیاته و عمر ادمو زیاد میکنه

بعدشم رفتیم شهر کتاب و 2تا کتاب خریدم

"آیا تو ان گمشده ام هستی" رو برای خودم گرفتم

و مجموعه فسقلی هارو واسه فریماه کوچولو که جمعه تفلدشه

بعدشم اومدیم خونه و یکم با دوست جونم حرفیدمو همه چیزو براش تعریف کردم

خب فعلا بابای دوست جونا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 15:10 توسط من و دوست جونم |


این که مدام به سینه ات می کوبد قلب نیست

ماهی کوچکی ست که دارد نهنگ میشود

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند

در سینه اش نهنگی می تپد!

(عرفان نظر اهاری)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 12:31 توسط من و دوست جونم |


سلام ظهرتون بخیر

خوفید؟ خوشید؟ سلامتید؟

خب دیروز بعد از ظهر اتفاقه خاصی نیوفتاد

فقط در مورد هدیه هایه روز مادر با دوست جونم حرف زدیم

من که واقعا دلم می خواد واسه مامان انگشتر بخریم

هنوز به بابا نگفتم ولی امشب باهاش حرف می زنم

امیرم هر سال برای مامانشو ابجیش هدیه می خره

ولی هنوز تصمیمی برای امسال نگرفته

به نظر من بهتره واسه خواهرزاده شم یه چیز کوچولو بخره

حس خانوم بودن حس قشنگیه

به سلامتی فیش موبایلم اومد و من باز ... زدم

36400  (25000 تومنش sms) هنوز به بابا نشون ندادیم بابایه من فقط به موبایل حساسه

حالا اگه 100000 تومن بدی به یه بلوز و آتیشش بزنی ناراحت نمیشه ها ولی به sms حساسیت داره

بی انصافی نکنم تاحالا به من چیزی نگفته ولی نمی خوام نگران یا ناراحت شه

امروز صبح رفتم مدارکمو واسه گزینش فرستادم تهران تا ببینیم چی میشه

بعدشم وقت دکتر داشتیم با مریم

الان وزنم شده 72700 گرم یعنی تو 54روز 6500 گرم کم کردم

انتظار داشتم بیشتر کم کنم دکتره گفت می خوای بهت قرص بدم گفتم نه

ترجیح میدم همینطور کم کم  وزنم کم شه

آخه نمی خوام موهام بریزه یا پوستم شل شه یا چشام گود بیوفته

تازه اصلنم به این قرصایه لاغری اعتقاد ندارم

باید یکم فعالیتمو زیاد کنم

بعد از دکترم مریم با آبجی امیر قرار داشت که برن پارچه بخرن

منم باهاشون رفتیم یه کت شلواری با یه بلوز برای مریم خریدیم

خواهر امیرم اغفال کردم یه بلوزی برای خودش خرید

دوتاشونم خوشگل بودن

از اونجام رفتیم طلاهارو نگاه کردیم

یه گوشواره واسه مریم خریدیم چندتام انگشتر دیدیم

جالب اینجاست سلیقه خواهر امیرو کاملن قبول دارم هرچی اون خوشش میومد منم دوست داشتم

بعدش خداحافظی کردیم و با مریم موبایل فروشی هارو سیاحت کردیم

 بابا 250000 تومن بودجه موبایل در نظر گرفته فعلا

من 3تا گوشی انتخاب کردم لطفا نظرتونو بگید

1.N82  2.N81 8G  3. 6500SLIDE

فعلا برم

بر میگردم

حتماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 13:34 توسط من و دوست جونم |


 

سلام من اومدم

امروز 25 دقیقه رقصیدم و 20تام دراز نشست رفتم

یعنی 150 کالری سوزاندیم و خوشحالیم

اما رقصیدن یادم رفته اصلا حرکاتم خوب در نمی یاد

خیلی حرص خوردم

دیروز صبح رفتم پیش آقایه محمدی و دو تا کتاب بهم داد

"مدیریت دانش" و اون یکی یه کتابه احکامه برای متقاضیانه استخدام

اصلا حوصله ندارم بخونمش

(شکیات نماز، انواع نماز ، ولایت فقیه و اخلاق در خانواده و ....)

چون مطمئنم اینا سلیقه ای گزینش میکنن انگار فقط می خوان مچ آدمو بگیرن

از سیاست و اینجور چیزام که اصلا خبر ندارم

آخه دختر دم بخت و هزار تا فکر و خیال دیگه وقتی واسه این چیزا نمی مونه که

هر شبم قبل از خواب چند صفحه از کتابه مردان مریخی زنان ونوسی رو می خونم

آی حرص می خورم از اینهمه تفاوت بین خانوما و آقایون

پریشب امیر میگفت

"الی خیلی اخلاقت بهتر شده قبلنا خیلی حرص می خوردی زود ناراحت میشدی

حس می کنم الان بهتر منو درک می کنی"

بین خودمون بمونه الانم همونقدر حرص می خورم اما سعی می کنم برخورده درست تری داشته باشم

تلاش ها و بررسی هایه ما برای وام هنوز به نتیجه نرسیده

فقط می دونم اگه بانک ملت 4ملیون بذاریم بعد از 5ماه 5ملیون بهمون میدن با بهره 12%

البته هنوز هردومون پیگیریم

دیروز عصر امیر گفت آبجیش زنگ زده و گفته که دستبند و خریدن

من که فکر میکردم در حد حرفه فکر نمی کردم انقدر سریع اقدام کنن

امیر که رفته بود خونه دستبند و دید و بهم Sms داد که داره میره استخر

و منو تو خماری گذاشت بدجنس

بعد از اینکه برگشتم کلی سربه سرم گذاشت تا بگه چه شکلیه

همش میگفت طلاش زرده زرده

منم از طلا زرد زیاد خوشم نمیاد امیرم که اینو میدونه آتو گرفته بود

خلاصه یه دستبند طلا سفیده ظریف ایتالیایی خریدن برای عروسشون

(اینا توصیفاته دوست جونمه از دستبنده)

باباییمم به مامان گفته دخترا گوشی برن واسه خودشون گوشی بخرن

و من و مینا در حال تحقیقات هستیم

دیشبم فرشته از تهران زنگ زده بود خط و نشون می کشید

که جشنتونو آخر هفته بندازید که منم بتونم بیام

(البته من هیچی بهش نگفته بودما)

امیرم گفت همه دوستاتو دعوت کن  خوش باشید

خب خیلی پراکنده نوشتم

هنوزم منتظر پیشنهاداتون راجع به وام و گوشی هستم

بابای

 

پ.ن.: لطفا تو این سایته هدیه که تبلیغش گوشه وبلاگمه ثبت نام کنید ببینیم جریانش چیه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 9:9 توسط من و دوست جونم |


سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

امیدوارم اول هفته خوبی داشته باشید

من و دوست جونمم خوبیم

این روزا خونه امیرینا خیلی خبراست

مثلا خاله و دختر خالم میرن پشت حلقه نگاه میکنن

وسایلی که واسه من خریدن و جمع و جور میکنن

راجع به اومدن خونه ما با امیر بحث می کنن

تا حالا که قرار شده خاله و دخترخالم هفته اول تیر بیان خونه ما

و با مامانم حرف بزنن و شرایطشونو بگن و اجازه بخوان بیان خواستگاری

منم تقریبا یه جورایی از تاریخ تعیین کردن و اینا خسته شدم هرچی صلاحه

عقد دخترخالم افتاده 29 تیرماه

و عروسی پسرخالم که قرار بود 26تیر باشه موند واسه 20 مرداد

مکه رفتنشون جور شده و قراره برن مکه بیان و یه جشن کوچولو بگیرن

آخه پارسال یه عقد مفصل گرفته بودن

تازه امیرم گفت می خواد پاگشا واسم یه دستبند خوشگل بگیره

(باز خیال بافی مارو حال می کنید)

دیروزم مامان ناهار درست کرد و رفتیم خونه مادربزرگم

بعد از ظهرم همه خاله ها اومدن

پارسال یه صندوق درست کرده بودیم که 2ماه پیش تموم شده بود

 امسالم تصمیم گرفتیم ادامش بدیم و مدیریتش با امیر بود 18 نفر شدیم

 و ماهی نفری 10000  تومن می ذاریم و به 2نفر هر ماه میرسه

قرعه کشی که کردن مثلا من می خواستم اول شم

(هم می خوام گوشیمو عوض کنم هم واسه روز مادر یه چیز خوب بخرم) 

ولی با امیر دوتاییمون افتادیم آخرین نفر

واسمون جالب بود که اسممون 2تایی دراومد

البته امیر 2تا اسم نوشته بود و یکیش تیرماه دراومد یکیش با من اسفند ماه

ولی من انقده مخشو خوردم که جایه تیرماهشو با من عوض کرد و من هفته دیگه پولدار میشم

دیروز روز خوبی بود من حس خوبی داشتم امیرم همینطور

بعد از خونه مادربزرگم با بابایی رفتیم یکم کنار سد نشستیم

و شهرو نگاه کردیم از اون بالا

بعد که اومدم خونه دوست جونم اگه گفتین چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می خواد ماشین بخره

وای من که از ذوق مرگی دارم میمیرم

خودش زیاد اهل ماشین نیست ولی می دونم به خاطر من اینکارو می کنه

مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوست جون جون جونم

امیر دوست داره یه پرایده هاچ بک مشکی بگیره اما من ۲۰۶ دوست دارم

(البته من یکم زیادی تو توهمم اما امیر گفت سعیشو میکنه)

البته این ماشینو یا لیزینگی باید بخریم یا با وام

امیرم 80%درصد راضی شده 206 بگیریم

من امروز صبح رفتم بانک گفتن فعلا تا اطلاع ثانوی هیچ بانکی وام نمیده

به نظرتون درسته ؟

حالا که ما تصمیم گرفتیم ماشین بخریم واما نابود شدن

لطفا اگه کسی از وام بانکایه مختلف واسه خودرو یا شرایط شرکتایه لیزینگی خبر داره راهنماییمون کنه

خب من فعلا برم منتظر کمکتون هستم

 

پ.ن.۱:در مورد گوشی و هدیه روز مادرم نظری داشتید به منم بگیدا لفطا

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 11:29 توسط من و دوست جونم |


سلام  شب بخیر فکر کنم دیگه الان همتون خواب باشید

من و دوست جونم که بیداریم و من می خوام اتفاقای  امروز و بویسم و بعد بخوابم

من که گفتم این هفته هفته خوبیه

امروزم یه خبر خوب از دوستمون همسایه شنیدم که کلی ذوق مرگ شدم

و چند تا اتفاق خوبه دیگه

خدایا به خاطر همه این چیزا  و اتفاقایه خوب ازت ممنونم

امروز ظهر امیر چند تا عکس کتابخونه و میز برام اسکن کرد و فرستاد

تا منم ببینمو نظرمو بگم

ظهر آقایه محمدی زنگ زد و گفت امروز بعد از ظهر جلسه هست شمام بیاید

وای اصلا حالشو نداشتم

امیرم گفت بمون خونه استراحت کن

اما دیدم حیفه نرم من خیلی پیگیره این جلسات بودمو امروزم قرار بود

 برنامه ریزی کنیمو کتابا و کارگاهای آموزشی سال بعد و مشخص کنیم

به امیر زنگ زدم گفت برو خودم میام دنبالت

خلاصه رفتیم جلسه و کتاب " اخلاق حرفه ای کتابداران و اطلاع رسانان"

 برای ماه آبان نقد و بررسیش به عهده من گذاشته شد

از 5تا 7 طول کشید و امیر اومد  دنبالم

بروشورارو داد نگاه کردمو تصمیم نهایی رو گرفتیم و رفتیم نجاری

این میز و کتابخونه ای که عکسشو گذاشتمو سفارش دادیم

البته یه تغییراته جزئیم دادیم

مثلا میز و یکم طولشو زیاد کردیم(و قسمت بالایه میزو یکم کوتاهیدیم)

 تا به عنوانه میز تحریرم بشه ازش استفاده کرد

آخه امیر مونیتور LCD می خواد بگیره و زیاد فضای میز و نمی گیره

و قراره واسه کنکور ارشد حسابی درس بخونه

یه قسمتیم برای چاپگر تعیین کردیم

قفسه هایه کتابخونه رو گفتیم متحرک درست کنه که با اندازه کتاب و وسایل قابل تغییر باشه

چوب و رنگ میز و کتابخونه کاملا مثل هم سفارش دادیم که ست باشه

چوب پایه رنگ کرم و قسمتای رنگیم MDF قهوه ای سوخته

نمونه چوبارو اونجا دیدیم و کنار هم گذاشتیم خیلی قشنگ شد

من و امیر که با حساسیتامون نجاررو کشتیم

خدا کنه خوب درست کنه

بیعانه دادیم و گفت زودتر از 10تیر آماده میشه

فکر کنم حدوده 300000تومن دوست جونم پیاده شد 

بعدشم یکم با ماشین اتوبان گردی کردیم که احتمال دیده شدنمون کم باشه و امیر منو رسوند خونه

الانم می خوام برم چند صفحه از کتابه "مردان ریخی زنان ونوسی" رو بخونم و بخوابم

شب همگی بخیر

یه عالمه خوابای خوب و ناز ببینید      

این عکس کتابخونه (من عاشق این ۳تا کشویه فسقلیم)

اینم عکس میز کامپیوتر و تحریر

(البته رنگ و چوب این دوتا عکس باهم فرق می کنن ولی ما از یه جنس و رنگ سفارش دادیم نظرتونو بگید لفطا)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 0:9 توسط من و دوست جونم |


شلااااااااااااااااااااااااااام

خب انگار جو عروسی افتاده بینمون

الی جونم خوشبخت شی

هنوز هیچ خبری از تاریخه مصاحبه نیست و هیچکسم چیزی به من نگفته

خدا کنه استانی باشه و مجبور نشیم برم تهران

چون تهران حتما خیلی بیشتر سخت می گیرن

تمامه کتابایی که برای تولدم هدیه گرفته بودم و تموم کردم

دیروزم یکی از کتابایی که ندا برام آورده بود و خوندم

"سفر عشق" کتاب خیلی خوبیه

اگه وقت داشتید حتما بخونید می خوام بدم دوست جونمم بخونه

تا همسفرایه خوبی برای هم تو سفر عشق باشیم

دیروز بعد از ظهر دوباره با مامان یکم گپ زدیم

و من فهمیدم مامانم اصلا دوست نداره ما بریم خونه خاله اینا زندگی کنیم

و گفت می دونم امیر عرضه شو داره که یه خونه مستقل بگیره و شما بهتره به جایه اینهمه

خرج برای درست کردنه اونجا یه خونه کوچیکتر و شیک بگیرید

بعدشم گفت  به نظرش مهریه رو باید پسر تعیین کنه و دختر حرفی نزنه

تا بفهمه پسر چه ذهنیتی داره

بعدشم یکم راجع به ظاهر و قیافه دوست جونم صحبت کرد

من رفتم 2و3تا لباسمو پوشیدمو اندازه کرد که کوچیکشون کنه

و باباییم امروز دعوام کرد که دیگه بسه چقدر می خوای لاغر شی مریض میشی زشت میشی

(دیگه اینجوری میگه من حس می کنم دارم از لاغری می میرم)

گفتم بابا هنوز 20 کیلو دیگه باید کم کنم بشم 53

گفت نهههههههههههههههههه

من یکم لوس شدم

گفت فقط 5کیلو دیگه اجازه دازی کم کنی

 خودشم باید ویتامینتو بخوری روزی 2لیوان شیر و 3وعده میوه

و من تسلیمه اوامر بابایی نازم شدم

و اما چرا ما تیر ماه برنامه خواستگاری و اینا را نمیندازیم

اولش من و امیر تصمیم گرفته بودیم اوایل تیر بیان خواستگاری

 و اگه خدا خواست تولد حضرت فاطمه عقد کنیم

اما با مامانم که حرف زدم گفت اگه بله برون اینا بشه باید داییت باشه

(من و امیر فقط یه دایی داریم که فعلا کرمانشاه زندگی میکنه)

خب حالا دایی من از 27 خرداد تا 2تیر جشنواره تشریف دارن

از 3تیر تا 18 میرن مکه

بعدشم که 2-3روز درگیر مهمون و اینا میشن

بعد از اون عروسی پسرخالمه و یکی از فامیلایه دورمون

دخترخالمم همون روزا یعنی اواخر تیر عقد میکنه

و هزار تا دلیل ریز و درشت دیگه که کل تیر و پر کرد

واسه همین گفتیم مرداد خلوت تره و مبعث پیامبرم هست

(اما احتمالا دختر خالم مبعث جشن نامزدی بگیره البته هنوز معلوم نیست)

امیر که حسابی کفرش در اومده بود که چرا ما باید به خاطر دیگران همه چیز و عقب بندازیم

اما به نظر من زیادم بد نیست هم من یکم جمع و جور تر میشم

هم امتحانه مینا تموم میشه اوج کار بابام تیرماهه یکم سبک میشه تا مرداد

خلاصه اینا فعلا حرفائیه که من و امیر زدیم و چه اتفاقایی بیوفته نمی دونم

گرچه امسال با اینهمه مناسبت اینجا که اصلا تالار و آرایشگاه پیدا نمیشه و همه از 6ماه پیش رزرون

راستی شما جشن نامزدی می گیرید؟

میشه یکم بگید جشناتون چطوری میشه؟

اگه کسیم از آزمایش ژنتیک خبر داره به منم یکم اطلاعات بده

مرسی دوست جونا

 

 

پ.ن.1: دیشبم امیر چند جا واسه کتابخونه و میز کامپیوتر سرزده و قراره امروز مدلاشو برام بفرسته

که دوتایی انتخاب کنیم مرسی دوست جونم که نظر من برات مهمه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 9:49 توسط من و دوست جونم |


وای قبول شدددددددددددددددددددددم البته نصفه و نیمه

ببخشید سلام خب هول کردم

اینجا ۱۵ نفر واسه کل استان قراره استخدام کنن که ۵۴ نفر و برای مصاحبه و گزینش اعلام کردن

حالا احتماله قبولی یکم کمه اما مهم نیست

وای خدایا شکرت با اینهمه ادعایی که من داشتم قبول نمی شدم تو آزمون ابروم میرفت

فعلا برم زودی میام

مرسی برام دعا کردید

هنوز تاریخه مصاحبه معلوم نیست گفتن تماس می گیرن

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 9:36 توسط من و دوست جونم |


سلاااااااااااااااااااااااااااااام

خدارو شکر این تعطیلاتم تموم شد و همه برگشتن سر کاراشون

امروز روز خوبیه و من امیدوارم همه هفته همینطور خوب پیش بره

بالاخره این بهار خانومه ما افتخار دادن و برگشتن

خیلی خوشحالم دیگه دوستاتو تنها نذاریا فهمیدی؟؟؟؟؟؟

خب الی خانومم(من نه ها اون یکی الی) داره عروس میشه اینا خبر خوبه دیگه

جمعه صبح که از خواب بیدار شدم دیدم پام خیلی درد میکنه

گفتم یکم راه برم خوب میشه اما دیدم نخیر اصلا قصد بهتر شدن نداره

بعد از ظهر رفتیم خونه مادربزرگم امیرینام اونجا بودن

پام اونجا بدتر شد انقدر درد می کرد دلم می خواست قطعش کنم

وای با اینکه تکونش نمی دادم اما به زور جلوی اشکامو گرفته بودم

تا حالا همچین دردی رو تحمل نکرده بودم

منم که عمرا دکتر برو نیستم اومدیم خونه مامان پاهامو با آب گرم ماساژ داد و

موقع خواب تخم مرغ و نمک و مخلوط کرد  و امیرم یه عالمه باهام حرف زد تا بتونم بخوابم

ولی نمی دونم تاثیر این مخلوط بود یا چی شنبه صبح که پاشدم خیلی پاهام بهتر شد

کلی خدارو شکر کردم همین مونده بود تو این گیر و دار پام بشکنه یا مو برداره

البته تقصیر خودم بود انقدر روزه قبلش  به خاطر قد و هیکلم ناشکری کرده بودم

که خدا خوب حقمو کف دستم گذاشت

این چند روز خیلی با امیر راجع به پشت حلقه حرف زده بودیم

 امیر می گفت چون این اولین هدیه خانواده ما به توئه دوست دارم به سلیقه خودت باشه

 و قرار شد امروز صبح با ندا بریم انگشترارو نگاه کنیم

منم دیروز کلی سر به سر دوست جونم گذاشتم که خب یه قیمت بهم بده بعد من برم انتخاب کنم

اونم هی می گفت حالا تو چیزی که دوست داری رو انتخاب کن

من: 200 تومن خوبه؟

امیر: مگه می خوای حلبی بخری

من: 400 خوبه؟

امیر: بازم یکم حلبی میشه

خلاصه از اونجائیکه من اصلا از بازاره طلا خبر ندارم قرار شد برم یه دوری بزنم

تازه امیر می گه: حلقه چیزیه که همیشه تو دسته آدمه باید علاوه بر شیک بودن، راحت و سبک باشه که انگشتارو اذیت نکنه و گفت پشت حلقه  باید طوری باشه که زیبایی حلقه رو چند برابر کنه و

معمولا پشت حلقه سنگین تر از حلقه میشه

حالا قضاوت با شما انگار امیر وارد تر از منه تو این مسائل

امروز صبح ساعت 10:30 با ندا قرار داشتم خیلی وقت بود ندیده بودمش و دلم براش تنگیده بود

ماشالا خانومی شده برای خودش. تازه گفت من خیلی لاغر شدم

اول باهم رفتیم ایران زمین یه طلافروشی اونجا بود که طلاهاش بروزه

یه انگشتر پسندیدیم خیلی خوشگل بود گفت 710000 تومان

بعدش رفتیم کافی شاپ و ندا هدیه تولدمو بهم داد

3تا کتاب خوشگل و به درد بخور(مرسی ندا جونم)

1-       کو چه های کوتاه که مجموعه قصه های کوتاهه و مرحوم نادر ابراهیمی مقدمشو نوشته

2-       مردان مریخی و زنان ونوسی از دکتر جان گری

3-       سفر عشق  از دکتر باربارا دی آنجلیس

کاغذ کادوشم پر خرسایه عشقولانه بود

 همون طبقه چند تا لباس مجلسی پف پفی دیدیم که گفت کرایش میشه روزی 150000 و

 خریدش 300000 تومن و مشکل سایزم نداشتن

از اونجام یه سر به پاساژ تهران زدیم که یه طبقش فقط طلا فروشیه

از هیچی خوشم نیومد البته فکر نکنید من زیاد سختگیرما خب ندام چیزی چششو نگرفت

جز 2تا انگشتر تو پاسارگاد که یکیش 750000 و اونیکیشم 830000 تومن بودن

و آقاهه گفت اگه بخوای بفروشیش 160000 تومن به خاطر نگیناش کم میشه

و من کلی کف کردم که پول واقعا ارزشی نداره

و من چه خوش خیال بودم که نباید قیمتا انقدر گرون باشه

از اونجام گیره سر و یکم خرت و پرت خریدیم و اومدیم خونه

در گوشی بگم امیر نشنوه یکم پاهام درد گرفت

من بی صبرانه منتظر جوابه این آزمونه استخدامیم

میگن جوابا یه هفته پیش رسیده دستشون اما هنوز اعلام نکردن

واسم دعا کنید

 

پ.ن.1: خوشتون اومد کلی بهتون قیمت دادم  شورشو درآوردن

پ.ن.2: خواهر امیر چند روز پیش باهاش حرف زده و گفته بهتره الان من و امیر بیشتر به تفاهم داشتن با همدیگه فکر کنیم بقیه کارا رو بزرگترا حل می کنن

پ.ن.3: این فریماهه آتیش پاره شماره تلفن خونه مارو یاد گرفته و روزی 4بار بهم زنگ میزنه

پ.ن.۴(مهم): قرار بود امروز امیر بره مرکز مشاوره ژنتیک و پیگیری کنه به نظرتون یادش میمونه؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 15:37 توسط من و دوست جونم |


 

علی(ع)،تنهاست بی فاطمه (س)

اتاق خاموش است. صدایی به گوش نمی رسد. او بی حرکت خوابیده است . رو به سوی کعبه .

او دختر نبی الله است . ام ابیهاست . بانوی بانوان جهان . نازپروده پدر . لطیفه ی مدینه .

او سیده ی اهل بهشت است . صاحب باغ فدک . زخم خورده زخمهای کهنه ی کینه .

 تنها یاور ولی خدا . بی یارترین یار رسول .

زبان اسماء بند آمده است. می خواهد صدایش کند . می ترسد. سر به دیوار خانه نهاده است.

تنها نگاهش می کند و آرام می گرید.

ولی باید او را بخواند . این خواسته ی خود اوست. سالها در این خانه جز امر او کاری نکرده است.

صدایش می زند:

- بانوی من!

 جواب نمی دهد.

قرار از دل اسماء فرو ریخت. بی حرکت بر جا ماند . قدرت دوباره سخن گفتنش نیست ،

ولی باید صدایش کند :

- فاطمه ! دختر رسول الله !  ...

باز هم جوابی نمی دهد. صدای اسماء می لرزد .مثل دست و پای لرزان زینب،

اشک چشمهای حسن (ع)، تکان لرزان لبهای حسین(ع).

اتاق خاموش است. صدائی به گوش نمی رسد. او بی حرکت خوابیده است . رو به سوی کعبه .

اسماء به طرف او رفت. پارچه سفید را کنار زد و جز هاله ی نیلوفری صورت زهرا (س)و

 لبخند نشسته روی لبانش ، چیزی ندید.

امشب ، اولین شب است بی حضور گرم تو. شب تاریک است. و سرد.

یتیمانت از بس گریه کرده اند خوابشان برده است.

ولی من چگونه چشم بر چشم گذارم با این همه درد تنهائی ؟

 هنوز کسی رفتنت را نمی داند، این گفته خود تو بود که خواستی شبانه دفنت کنیم.

فردا دیگر صدای گریه ات مزاحم همسایه ها نخواهد شد.

به یاد داری که چه بی شرمانه می گفتند :" به فاطمه بگو یا شب گریه کند ،

 یا روز  از دست گریه های بی امانش به ستوه آمده ایم " !

کاش فقط یک بار دلیل گریه هایت را می پرسیدند.

فاطمه جان ! مطمئن باش که دیگر نه تو مزاحم آنهائی و نه آنها مزاحم تو .

خوشا به حالت که آسوده شدی از دست این مردمان بی وفا . فردا تو نزد پدرت هستی ،

در بهترین نقطه ی بهشت. پیامبر که رفت، تو تنها یاور روزهای تنهایی ام بودی . ولی به یقین بهشت ،

با تمام بهشت بودنش برای رسول ، گوارا نبود بی حضور تو . تو بهشت رسولی خانم خانه ام ! .

 تو  ام ابیها بودی و چگونه می توانستی تحمل کنی این روزگار عجیب را ، بی حضور پدر . باید می رفتی .

حالا ،  من مانده ام و  تنهائی  . با تمام این وحشت زدگان غرق در مرداب زندگی ،

که چه عالمگیراست سیاهی روحشان . مثل امشب ، تاریک و خاموش .

همه خوابیده اند و اگر می دانستند که از این پس از چه نعمتی محرومند ،

به یقین نه چشمهایشان اذن ورود به خواب می داد ، نه تاب و قرار بر دلهایشان می نشست.

علی تنهاست . تنها تر از همیشه. و او چه خواهد کرد بی فاطمه ، جز پناه بردن به چاههای صبورمدینه !

یا فاطمه ! می خواهم با تو سخن بگویم ولی نمی دانم که رویم را به کدام سو بگردانم تا تو آنجا باشی.

به بقیع ، به کنار قبر پیامبر و یا به خانه ات.

و این همه سال سرگردانی ما و این همه گمنامی تو ، دلیلی است بر عظمتت . ای سیده ی زنان عالم .

تو آن قدر بزرگی که همه کس با چشم های خودبین و دنیابین نتواند ببیند،حتی محل دفن تو را .

و این همه عصمت و حجاب و عفت در که جمع خواهد شد ، جز دختر حبیب الله ،

همسر ولی الله و مادر ثارالله !!!

یا فاطمه ! امروز سالها از رفتنت گذشته است . چیزی قریب به هزار و چهار صد سال .

ولی ما حکایت تو را شنیده ام و حکایت نامردان روزگارت را که قدر امانت ندانستند و پیمان شکستند

و چه بد عهدانی بودند آنانکه حرمت نگذاشتند ، حریم خانه رسول را.

و مگر اینان سخن پیامبر را نشنیده بودند که : " فاطمه پاره تن من است هر که او را بیازارد ،

مرا آزرده و هر که او را خشنود کند مرا خشنود کرده است . "

یا فاطمه ! قرار روزگار اینگونه برایمان خواسته است که نه از جاهلان قبل از بعثت باشیم ،

نه اولین مسلمانان تاریخ ، نه الله اکبر گویان فتح مکه و نه پیمان شکنان بعد از پیغمبر. ما تابعین توئیم .

تابع رسول و اهل بیت.و به یقین نه قصد عهدشکنی داریم و نه قصد آزرده کردن دل رسول.

و خوب می دانیم آزردن دل فاطمه ، آزردن دل پیامبر است .

یا فاطمه ! امروز روز پر گرفتن توست. به ما نیز پرواز را بیاموز که از  هر سکون ، خسته ایم.

آمین...

(حاجی سعید - تبیان)

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 22:51 توسط من و دوست جونم |


سلام سلام سلام

خیلی از این تعطیلات بدم  میاد

اصلا حسه خوبی نداره

البته واسه خیلیا فرصتیه واسه تمدد اعصاب و رفع خستگی مثل دوست جونه من.

اما خب 5روز زیاده، مسافرتم که نمیشه رفت چون همه جا شلوغه

سه شنبه صبح به امیر گفتم نمیشه بابات خونشو بفروشه و بره یه خونه ویلایی یه طبقه بگیره واسه خودشونو

 یه آپارتمانم واسه ما (من اصلا پررو نیستما فقط پیشنهاد دادم)

امیر گفت نمیدونه اخه باباش سنی ازش گذشته و زیاد اهل ریسک نیست اما گفت باهاش حرف میزنه

دیروز صبحم رفته بود چند تا بنگاه سرزده بود و قیمت گرفته بود آپارتمانا که همه متری 1200000 تومن بودن

و خونه های تک واحدی گرون بودن و قدیم ساخت اما یه خونه دیده بود که 3 واحد95،100،120 داشت و

 زیر قیمت میداد و با خونه امیرینا یه قیمت بود

ظهر با باباش حرف زده بود و باباش زیاد از ایده یه خونه یک طبقه و آپارتمان خوشش نیومده بود

اما از خونه 3واحدیه خوشش اومده بود اما گفته بود اول باید خونمون فروش بره

البته خالمم یکم ناراحت شده بود که از الان می خوای از ما جداشی

ما که کاریتون نداریم تازه کمکتونم می کنیم و حرفایی که امیر یه کوچولو ناراحت شده بود

و قرار شد امیر بیشتر پی گیر بشه و هفته بعد ببینه چه خبره

چقدر خوشحال شدم که به حرفم اهمیت داد و پی گیر شد

(امیر واقعا با توجهات و رفتاراش داره منو اغفال میکنه ها)

دیروز بعد از ظهر مامانینا رفتن تهران استقباله خالم(که خونشون تهرانه)از مکه برگشته بودن

من و حمید و مینا نرفتیم آخه قراره امروز برگردن و به خستگیش نمی ارزید

شب مادربزرگم اومد پیشمون موند

منم جای مامان بزرگ و مینا رو پایین انداختمو خودم بالا تهنا خوابیدم با امیر کلی حرفیدیم

صبح ساعت 7 امیرو بیدار کردم که بره پول این ماهه لیلا رو بریزه

گفت بذار نیم ساعت بخوابم

7:30 بهش زنگ زدم دیوونه صداشو خواب آلود کرده میگه وای الی فقط 5قیقه دیگه

منم گفتم ز ه ر م ا ر پاشو ببینم دیر شد

دیگه شرمنده محبت و ادب من شد و گفت نیم ساعته بیدار شده اماده ست و داره میره بانک

منم رفتم صبحونه رو آماده کردم مادربزرگم بیدار شد و باهم نشستیم صبحونه خوردن

مامان بزرگم گفت الی همه ی زحمت هایی که تو بچه گی تا حالا برای بابات کشیدم

حلالتر از شیر مادر باشه براش

خیلی تو مکه زحمته مارو کشید امیدوارم همیشه خیر ببینه تو زندگیش

مادربزرگم که اینو گفت انقدر خوشحال شدم من به دعای پدر و مادر خیلی اعتقاد دارم

یعنی میشه منم وقتی به سن بابایی رسیدم مامان و بابام اینجوری ازم راضی باشن

فکر نکنم چون اخلاقم خیلی گ ن د ه

ساعت حدودای 9 شد آماده شدم رفتم پیش امیر

تا ساعت 12 باهم بودیم نقشه خونه کشیدیم و تا اینجا اگه بخوایم بریم طبقه پایین خونه خاله اینا  زندگی کنیم یه مدت و  اونجارو به سلیقه خودمون درست کنیم باید 7ملیون بخرجیم

(ولی عوضش توپ میشه 150 متر خونه) و نقشه هایی که امیر داره عالی میشه

من که خیلی حس خوبی داشتم انقدر ذوق می کردم که امیر تعجب کرده بود

تازه واسم آب میوه و بستنی خانواده کاراملی و آدامس و پفک اینام خریده بود

اما من فقط آبمیوه خوردم با 3قاشق بستنی(مگه می ذاشت بخورم اخه)

آدامسمم اوردم با خودم اما اهله پفک و چیپس نیستم

روز خوبی بود خیلی خوش گذشت و احساس آرامش کردم

زن عمویه امیر براش سوغاتی آورده بود از مکه روی نایلون نوشته بود امیر

امیر می گفت وقتی بازش کردم دیدم یه پارچه خانومونست

شاکی شده بود که همه چی واسه عروس خانومه

برگشتنیم امیر 2تا پیرتزای گندههههههههههههههه خرید برامون و اوردم خونه

 و خودشم رفت پیش پسرخاله هام(من الان یک عدد الی شرمنده محبتهای دوست جونم هستم)

(آخه همه خاله هام رفتن تهران و فقط بچه ها موندن زنجان)

گرچه یکی از فامیلامون دوباره مارو اونجا دید البته منو نشناخت اما کلی با امیر احوال پرسی کردن

اومدم ناهارو که خوردیم تخت خوابیدم تا الان که این پست و بنویسمو برم یه فکری واسه شام کنم

مامانینا حدودای 8 میرسن زنجان

 

پ.ن.1: احساس می کنم خیلی خوشبختم وقتی بهم گفتی عاشقم شدی

پ.ن.2: یه بعد از ظهر با مامان کلی حرف زدیم و گفت باید تکلیفه امیر و روشن کنم و درست نیست بیشتر از این معطلشون کنم و گفت زود تصمیمتو بگیر و بهشون بگو هر وقت خواستن تشریف بیارن و گفت به امیر بگو پیگیره مرکز مشاوره ژنتیک بشه و امیر قراره امروز بره ببینه چه خبره و چه شرایطی داره

پ.ن.3: بهار بیا دیگه دلم تنگ شده آخه

پ.ن.4: ندا زنجانه و احتمالا شنبه ببینمش انقدر دلم براش تنگ شده 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 17:50 توسط من و دوست جونم |


قواعد:

- براي هر كدوم از وبلاگ هايي كه دوست داري شكلك بذار.

- شكلك به كنايه و با شوخي٬ حال و هواي كلي وبلاگ و نويسنده وبلاگ رو نشون ميده (و البته٬ نه نويسنده رو جدا از وبلاگش).

-اگه كسي دوست نداشت شكلكشو بردار.

-اونايي رو كه دوست داري به اين بازي دعوت كن.

گلی:

نارنجدونه:

الی کوشولو:

ملیکا:

بهار:

توتی: .

مستانه:

ساقی:

طلا:اینم سید مانی کوشولو

استاتیرا:

مامان آرتا: اینم آرتا جونم

زهرا:

طنین:

هانیه:

الهام:

دلی:

محمد و مینو:

فیروزه::

دزیره:

شیوا:

باران:

پری:

ساناز:

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 11:45 توسط من و دوست جونم |


شلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

وای این بازیه شکلکا چقدر قشنگه

منم بعد از ظهر حتما توش شرکت می کنم

یه شکلکایی براتون بزارم

 دیروز می خواستم بنویسم اما نوشتنم نمیومد اخه همش حس می کردم

 واسه بهار یه اتفاقی افتاده که نیست و موبایلشم خاموشه

البته من همیشه به حس هام اعتماد می کنم و ایندفعه ام حق با خودم بود

و بهار گفت یه مدت می خواد تنها باشه به یاد همه هست و زود زود میاد

خب اما خاطراته فیتیله ای:

شنبه مادربزرگم زنگ زد گفت جگر پختم همه ام هستن شمام پاشید بیاید اینجا

منم تو غذاها فقط از جیگر بدم میاد اصلا بوش حالمو بهم میزنه

تولد نگار دختر عمومم بود و رفت تو 15 سال

کلی گفتیمو خندیدیم

دیروزم بالاخره سریالم تموم شد و من در خماری شدیدی موندم و

 از اعتیادم به این سریال الان تمامه بدنم درد میکنه

می خوام قایمکی این دفعه به زبان اصلی دوباره ببینمش

آخه نمی دونید چقده قشنگه که پر از ماجراهای باورنکردنی تو یه جزیره مرموز با ادمایی با گذشته های خاص

تازه این سریاله ادامه داره و هنوز دارن می سازنش

بعد از ظهرم رفتم آرایشگاه خوشمل کردم ابروهامم یکم کوتاه کردم

کارم که تموم شد زنگ زدم به امیر

داشت می رفت استخر و اومد دنبالم منو رسوند خونمون

و بسیار از ابروهایه بنده تعریف نمودن و منم خوش خوشانم شد

وای از این ارایشگاها جدا از بحثایی که توشون میشه

این خانومه یه طوطی آورده بزرگش میکنه

طوطیه 40 روزش بود من قبلا ندیده بودمش

یهو دیدم خانومه طوطی رو تو پتو پیچیده هی بوسش می کنه و میگه

عسلم قربونت برم سرما نخوری خوشگلکم یه لب بده ببینم

ملت دیوونه شدن رسما

حالا اینا به کنار تمامه پنجره هارو بسته که طوطیش پر نزنه بره بیرون

گفتم توروخدا اینو بذار تو قفسش یعنی چی آخه من که اگه می پرید روم سکته می کردم

میدونستید یه بیماری از پرندگان به انسان منتقل میشه که علائمی نداره و باعثه نازایی میشه؟

خب من دیگه باید برم دکتر دعا کنید لاغر شده باشم

ظهر می یام یه چیزایه دیگه به این پست اضافه می کنم

 پ.ن.۱:من الان از دکتر برگشتم وزنم شده ۷۳۸۰۰ (۴۰روز پیش ۷۹۳۰۰ بودم)خدایا شکرت

پ.ن.۲:کسی از چگونگی کلاسای خودآرایی خبر داره؟

یه جا پرسیدم گفتن ۵روز ۱۰۰۰۰۰تومن میشه نظرتونو بگید؟

پ.ن.۳: به نظرتون چند کیلو بشم می تونم لباس پف پفی بپوشم؟

(لطفا با کفش ۷ سانتی در نظر بگیرید)

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 8:47 توسط من و دوست جونم |


سلام به دوستایه نازنینم و دوست جووووووووووووووونم

امیدوارم همگی هفته خوبی رو شروع کرده باشید

باور کنید من هی می خوام بیام اینجا بنویسما اما نمی دونم چرا نمیشه

5شنبه بعد از ظهر یکی از دوستایه قدیمی بابام با دامادشونو نوه شون از ارومیه اومدن خونه ما

ما هم که طبق معمول که مهمون میاد خودکشی می کنیم مشغوله پذیرایی شدیم

البته 5سالی میشد ندیده بودیمشون

نوه شون یه پسل قند عسل9ماهه بود اصلا غریبی نمی کرد و گریه ام تو کارش نبود

منم هی ازش واسه امیر تعریف می کردم اونم بی جنبه از حرفایه من بل(bol) می گرفت

خیلی به ما محبت دارن و کلی واسمون هدیه و سوغاتی آوردن

مثل نقل بیدمشک، حلوای گردو، 2 نوع کلوچه محلی و یه ظرف شیرینی خوری خوشگل

(اگه امیر بود حتما کش می رفت)

شام و که خوردیم خانومه دوست بابامو دخترش گفتن ما می خوایم پیشه الهه و مینا بخوابیمو کلی حرف بزنیم

فکرشو کنید اولا که ما اصلا حرفه مشترک باهم نداریم ثانیا من اگه یه شب خوابم بهم بریزه تا 2-3 روز کسلم

چون شبه قبلشم تا 4 با امیر بیدار بودیم دیگه از خواب داشتم میمردم

خلاصه اینا شب جاهاشونو تو اتاقه ما انداختن

مامانم یه دست رختخوابه کوچولو واسه نی نی شون انداخت

من قربون صدقه نی نی میرفتمو امیر میگفت وقتی شب گریه کرد بهت میگم

من 2 ساعت فقط نی نی رو که خواب بود نگاه کردم عاشقه خوابه نی نیام

ولی تا خود صبح یه ذره این بچه نق نزد و تخت خوابید (بزنم به تخته)

من و امیر که توبه نمیکنیم دوباره همون شبم یه عالمه حرفیدیم

صبح بیدار شدیم و صبحونه رو خوردیم گفتن کار دارن و باید برن

مامان سریع واسه ناهارشون کتلت درست کرد که تو راه بخورن

و حدودای 10 بود رفتن و قرار شد ما تابستون یه سر بریم ارومیه

امیر شب خونه اون یکی خالم مونده بود و

 ناهارم رفته بودن دیزی خریده بودنو کلی خوش به حالشون شده بود

بهش گفتم میای خونه مادربزرگینا؟

گفت میره خونه و به خودش میرسه و میاد

خالم یه تی شرت سفید خریده که خیلی خوشگله رنگه سفیدم به امیر میاد

بهش گفتم اونو بپوشه ببینم چطوری میشه

وای دوست جونم جییییییییییییییییییییییییگر شده بود

با اون هیکله ورزشکاری و تی شرته تقریبا اندامی

تازه بابایی از اون تی شرتا واسه منم آورده و کلی می خوایم بهم پز بدیم

دیگه دیگه دیگه

من کتاب" عقل و احساس" و تموم کردم کتابه خیلی خوبیه

چند روزه ساعت 9:15 با شبکه 3 برنامه آهنگه تندرستی ورزش می کنم

عصرام تردمیل میرمو دراز نشست

(می خوام بازوهام مثل امیر شه)

2شنبه وقته دکتر دارم اما حس میکنم بیشتر از نیم کیلو کم نکردم

مجله هنر آشپزیه این ماهمم اومد همش دسره و غذاهای خومشزه

اون DVD هارم برام فرستادن اما دوباره زیرنویس نداره

(الان زنگ زدم راهنماییم کردن زیرنویساش اومد مرسی آقای مهربون)

خب دیگه برم کارایه آخره ماهه بابارو مرتب کنم

فعلا بابای

 

برایه دوست جونم نوشت:

به خاطر اشتیاقی که واسه زندگی با من داری و به خاطر نگاهه منطقی و قشنگت به همه مسائل

به خاطر اینکه با اینکه صبح زود باید بری سرکار ولی تا 3-4 نصفه شب بیدار می مونی و باهام حرف میزنی

به خاطر اینکه به سلیقه و فکرام احترام می ذاری و ارزش قائلی

ازت یه دنیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ممنونم                                    

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 10:29 توسط من و دوست جونم |


11_3_3v.gif

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوفید؟ ما نیستیم خوش میگذره؟

دیروز تولد فرشته بود من و مریم صبح رفتیم واسش هدیه بگیریم خیلی کاره سختی بود

چون من اصلا روحیاته فرشته رو نمی شناسم

اما بالاخره یه لباس خواب (تاپ و شلوارک) و آلبوم براش گرفتیم

(همش بیشتر شبیه خودم بود)

بعد از ظهرم ساعت 5 مریم اومد خونمونو باهم رفتیم

10 نفر بیشتر مهمون نداشت و جمع صمیمی بود خوش گذشت

من که کلی رقصیدم با هدفه سوزاندنه کالری

آخه حس می کنم این هفته وزنم زیاد تغییر نکرده

واسه همین 3روزه همش یا می رقصم یا ورزش می کنم

حدودای 9 شوهر خالم اومد دنبالمونو اومدیم خونه

تازگیا زود زود سرما می خورم نمی دونم بدنم ضعیف شده ؟

دیشب با امیر تا ساعته 4 بیدار بودیم و حرف می زدیم

طفلکی دوست جونمو دو شبه نمیذارم بخوابه دیروزم دیر رسیده بود سره کار

اونم گفت بالاخره عوضشو در میام  و وقتی داری از خواب می میری نمی ذارم بخوابیی

آخه ساعت 6 که کارش تموم میشه میره خونه وسایلشو بر میداره میره استخر

بعدشم که میاد خونه من نمی ذارم یکم استراحت کنه

یه عالمه حرف زدیم نمیدونم کدومشو بگم اما همین که راحت می تونیم حرفامونو بهم بزنیم

و به سلیقه ها و تفکرات هم احترام می ذاریم برام آرامش بخشه

امیر چند تام نظر داشت و بهم گفت اما اعتقاد داره آدم باید تصمیماتشو تو شرایطه واقعی بگیره

 و ما از الان نباید واسه چیزایی که معلوم نیست طبق خواسته ما پیش بره خیال بافی کنیم

و اعتقاد داره من خیلی سخت می گیرم مسائل و یک سال و نیم زمانه زیادیه واسه تصمیم گیری

و اگه من بخوام همیشه اینطوری تصمیم بگیرم همه زندگیم تو شک و تردید می گذره

امروزم برای مریم خواستگار قراره بیاد البته به نظر من یه تجربه ست

 چون پسره هم دیپلم داره و هم 8سال از مریم بزرگتره

خیلی استرس داشت و از منم خواست برم خونشون اما امیر گفت درست نیست من اونجا باشم

منم از اول که نمی خواستم برم

این 2روز رمان " عشق مرز ندارد" و خوندم که به نظرم ارزش خوندن نداره

و رمانه "عقل و احساس " از جین استین و شروع کردم که تا اینجا رمانه قوی و جالبیه

فعلنم از نتایج این آزمونه استخدامی خبری نیست و ما همچنان سر کاریم

دعا کنید

 

پ.ن.: بهار بدجنس به خدا من همش دلم می خواد اپ کنم و آن باشم اما من تو خونمو مامان هی تنها می مونه حوصله ش سر میره یا بیرون میره کارارو بهم می سپاره واسه همین نمی تونم یه سره آن باشم اما زود زود میام بهت سر میزنم

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 10:17 توسط من و دوست جونم |


سلام دوست جونا

من صبح یه پست نوشتمو یه عکس گذاشتم که پرید اما من از رو که نمیرمو دوباره می نویسم

دیروز صبح مامان با زن عمو هام و عمه م رفتن خونه امیرینا

منم خونه مشغول پیدا کردن منابع واسه تحقیق عمه کوچیکه بودم

که یهو زنگ در به صدا در اومد سریع رفتم پایین فکر کردم حمید از امتحان برگشته اما دایی نا بودن

دعوتشون کردم خونه و اومدم بالا لباسامو عوض کردم یه زنگم زدم به مامان و بابا که بیان خونه

تا مامانینا بیان یکم حرف زدیم و دایی کلی از تجهیزاته سازمان های اطلاعاتی برام صحبتید

بعد از ظهر بیکار نشسته بودیم مامان گفت این سریالتو بزار ببینیم

Dvd 19  و 20 مونده بود که وقتی گذاشتم دیدم زیرنویسه فارسی نداره

زنگ زدم اون فروشگاه اینترنتی که برام فرستاده بود اونام یکم راهنمایی کردن اما درست نشد

یه آقایه خوش برخورد مسئولش بود گفت 2روزه براتون می فرستیم هزینشم خودمون متقبل میشیم

و من واقعا تعجب کردم از برخورد خوب و احساسه مسئولیتشون

یه کتاب خریده بودم با عنوانه "در سینه ات نهنگی می تپد" اونو خوندم کتابه قشنگیه

حالا اگه وقت شد بعضی قسمتاشو می نویسم تو وبلاگ

همینطور2تایی با مامان نشسته بودیم که حرف به ازدواج و جوونا و اینا کشید

یکمم راجع به امیر حرف زدیم

مامان گفت تصمیمه امیر چیه؟ هنوز مهلت می خواد؟

تو فکراتو کردی؟ منم گفتم نظر شما چیه؟

مامان گفت وقتی بابات میگه هر چی الهه تصمیم بگیره یعنی از امیر بدی ندیده و

 این خودتی که باید واسه آیندت تصمیم بگیری

فقط یه معیارایی رو در نظر بگیر

گفت اگه پسر با ادم همراهو همدل باشه بقیه مسائل خیلی کم اهمیتن

الان زمونه ای نیست که خانواده ها تو زندگی جوونا دخالت کنن

مرد نباید خسیس باشه، بددل باشه، ظاهربین باشه، حرفه خونشو بیرون ببره

باید احترامه همسرشو حفظ کنه و بیشتر از زندگی دیگران به فکره زندگی خودش باشه و ...

خیلی رو حرفای مامان فکر کردم

خوب من امیرو از نظر اخلاقی قبول دارم البته بعضی وقتا از بعضی رفتاراشم نگران میشما

همش میترسم اگه ازدواج کنیم خیلی چیزا عوض شه

شب مهمون داشتیم امیر smsزد که داره واستون مهمون میاد از اونطرف خاله کوچیکمم زنگید که میایم خونتون

واسه ما و امیرینا یه ظرف کریستاله خوشگل آوورده بودن که امیر فوری گذاشته بود تو جهیزیه ش

فکر کنم امیر بیشتر از من جهیزیه داشته باشه چون هر چی به نظرش شیک باشه

 و خوشش بیاد می خره ونگه میداره

بعد از اینکه مهمونا رفتن با امیر کلی حرف زدیم

به امیر گفته بودم از خرداد خوشم نمی یاد اونم گفت نمی ذاره تو خرداد اتفاقی بیوفته

اما تیر ماه میام سراغت

اما فکر نکنم تیر اتفاقی بیوفته چو داییمینا 3تیر میرن مکه و 18 بر میگردن

عقد دخترخالمم آخرای تیرماه احتمالا تولد حضرت علی

و من حسابی وقت دارم که لاغر شم

یکمم راجع به جشن نامزدی خیال پردازی کردیم

و آقامون امر فرمودن جشنه نامزدی کوچولو و خودمونی باشه و تو خونه ما

عمرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا امیر خان

تاریخه عروسی ام مشخص کردیم

لطفا خوشحال نشوید اینا همش رویا پردازیه

دیگه 2بود که دوست جونم شب بخیر گفت و خوافید

 

پ.ن.1: نیم ساعت پیش که داشتم می نوشتم یهو دیدم همه چی میلرزه با یه صدایه وحشتناک

زلزله بود تنها چیزی که اون لحظه بهش فکر کردم همه کسایی بودن که دوسشون دارم

پله هارو با کله رفتم پایین اخه با حمید خونه تنها بودیمو داشت تو اتاقش درس می خوند

بغلش کردم و فقط گریه کردم(بماند که حمید میگه مگه خل شدی برو یه جا پناه بگیر)

 الانم دست و پام می لرزه البته بابا و امیر زنگ زدن یکم آروم شدم

خدایا شکرت چقدرتو بزرگی و ما نمی بینیمت

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 11:37 توسط من و دوست جونم |


سلام اینم چند تا عکس که قولشو داده بودم

عکس سوغاتیایه خالم که دسته من نیست امیر باید بزاره

گل

گل2

گلی که عمه برای بابا آورده بود

گل عمه از یه زاویه دیگه

این رنگ لیلیوم و خیلی دوست دارم

سوغاتی هایی که بابایی برام آورده

دختر عمه و دختر عموهام(شبی که چمدونای مادربزرگ و باز کردیم فوری سوغاتیاشونو پوشیدن)

به ترتیب از راست به چپ: فریماه - بهار و زینب

حالا دیگه نوبته بازیه

۱۰ تا چیزی که دوست دارم:(این لیست ممکنه تغییر کنه)

۱- خانواده مو دوست جونم              ۲- وبلاگمو تکنولوژیComputer            ۳- خرید کردن

۴- کافی شاپ گردی Coffee             ۵- مسافرت     ۶- عروسک و بستنی و شکلات

۷- گل                                                 ۸- رانندگی کردن و ماشین

۹-هدیه گرفتن                              ۱۰- خوش هیکل و خوش تیپ بودن

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 11:12 توسط من و دوست جونم |


سلام شب همگی به خیرFlower

البته فکر نکنم کسی الان بیدار باشه

دوست جونمم نیم ساعت پیش خوابید

اما ما مهمون داشتیم و تازه رفتن منم چون صبح کلی کار دارم

خواستم خاطراته این دو روز و ثبت کنم

دیروز بعد از ظهر جلسه که تموم شد رفتم خونه خاله اینا

امیر در و برام باز کرد و رفتیم یکم حرفیدیم و اینا

خاله گفت بیاین سوغاتیارو ببینید

من یکم دورتر نشستم که خالم اعتراض کرد بیا نزدیکتر بشین

منم که حرف گوش کن

خاله(مامان امیر) خوب خرید کرده بود

همه ی چیزایی که واسه عروسش خریده بودم دیدم

یه عالمه بود نمی دونم کدومشو بگم

حالا امیر بعدا عکساشو میندازه میذارم اینجا

اصلا جرات نمی کردم اظهار نظر کنم

مثلا من میگفتم این پارچه آبیه

خالم میگفت خوشت نمی یاد؟ یعنی بده؟

انقدر حساسیت نشون میداد که من دیگه حرف نزذم

آخرشم یه تاپ وشلوارکه صورتیه خوشگل بود که همه خوششون اومد

منم فقط گفتم خوشگله

همین که از دهنم در اومد خاله برش داشت گذاشت تو وسایلایه عروسش و گفت واست نگه میدارم

حالا همه دارن خودشونو میکشتن خاله بده بهشون، خالم نداد

من که از خجالت مردم آخه خاله تا حالا انقدر مستقیم با من برخورد نکرده بود

انقدر عروس عروس کردن که امیر پاشد رفت استخر

من از رفتنش ناراحت شدم دوست داشتم بمونه اما گفت جو سنگین بوده و بهتر بوده بره

امروز ظهر خالم تو تالار مراسم ناهار داشت

صبح بیدار شدمو 9 رفتم خونه ی اون یکی خاله م که ژله هارو تزئین کنیم

انقدر سر تزئین ژله ها خندیدیم

امیر نامردم میدونه من حساسم هی استرس بهم وارد میکرد

که خوب تزئین کنیا آبرومون میره و از این حرفا

تا ساعت 11 ژله ها رو با آناناس و توت فرنگی و موز و گیلاس و شکلات قهوه ای و سفید تزئین کردیم

و حسابی خرج رو دسته امیر گذاشتم تا دیگه سر به سر من نذاره این آقایه بدجنس

بعدش سریع برگشتم خونه و آماده شدم بابا اومد دنبال من و مینا و رفتیم تالار

(اصلا من جدیدا تو مراسم خاله راحت نیستم همش حس می کنم همه جریانه من و امیر

و می دونن و ناخودآگاه  معذبمو از برخوردا و برداشتای دیگران از خودم نگرانم)

مجلس خانوونه بود اما امیرم عین دامادا خوش تیپ کرده بود و اونجا کارارو مرتب می کرد

من خیلی نگران بودم خاله از تزئین ژله ها خوشش نیاد اما امیر می گفت کلی از سلیقمون تعریف کرده

 ولی نمی دونم واسه دلخوشیه من گفته یا راست میگه؟

ساعت 4 برگشتیم خونه و من یکم سرما خورده بودم تا 7 تخت خوابیدم

ساعت 8:30 امیر برامون غذا  و سالاد آورد و رفت

البته یکمم دعوا کردیم باهم منم گفتم دیگه لباس پف پفی نمی خوام

امیرم عصبانی شد و گفت

لباس پف پفیم میگیریمو می پوشیو حرفم نمیزنی

(در گوشتون بگم: بعضی وقتا از اینجور زور گفتناش خوشم میاد)

ساعت 10:30 همه ی عمو هامو عمه هامو مادربزرگمینا و دایی بابام اومدن خونمون

وای من از چایی ریختن متنفرم حالا اینام همه می دونن و منو اذیت میکردن

سه سری فقط چایی ریختم

احتمالا زن عمو هامو عمه م فردا می خوان برن دیدنه مامانه امیر

گفتن منم باهاشون برم

البته بابا گفت تو نرو مامانت میره (بابا غیرتی میشود)

حالا ببینیم چی میشه خودمم دوست ندارم برم چون امیر که خونه نیست و سر کاره

خب دیگه چشام باز نمیشه برم بخوابم

شبتون بخیر و خوابایه خوبه خوب ببینید

 

پ.ن.1: نارنجدونه جونم به یادتم ایشالا مشکلتون زود زود حل شه عروس خانوم

پ.ن.۲: یادم باشه تو بازی که توتی جونم دعوتم کرده شرکت کنم

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 1:23 توسط من و دوست جونم |


سلام

یک عدد الهه خوشحال وارد می شود با یه عالمه دلیل واسه خوشحالی

بابایی و خاله و مادر بزرگ و بابابزرگم به سلامت برگشتن

بهتره از اول تعریف کنم

پنج شنبه 2/3/1387

ظهر رفتم گل هارو گرفتم نمی تونید تصور کنید چه حالی شدم وقتی گلارو دیدم

من رو گل خیلی حساسم حالا خوبه گل فروشیه معروفیه

برداشته بود عین مداد رنگی گلایه ضایع و رنگارنگ و کنار هم چیده بود

تازه خودشم کلی تعریف می کرد

بالاخره گلارو گرفتم و مثل همیشه که اینجور مواقع(وقتی از چیزی ناراضی باشم)

 لال میشم هیچی نتونستم بگمو اومدم خونه

ساعت 4 رفتیم استقبال خالم

بیشتر از خاله از دیدنه امیر خوشحال شدم انگار اون رفته بود مسافرت

بعدش رفتیم خونه خالمینا و گوسفند قربونی کردن

(به نظرم قربونی کردن گوسفند یکی از منفورترین کارای دنیاست)

یکم اونجا موندیم و اومدیم خونه

من حس میکردم ماشین سنگین حرکت میکنه اما دلیلشو نمی دونستم

ماشینو بردم یه جا که باد لاستیکارو تنظیم کنه گفت یکی از لاستیکا پنچره و پنچریشو گرفت

برگشتم خونه و همه آماده شدن ایندفعه بریم استقبال بابایی

ساعت 8 رسیدن الهی من فداش شم چقدر از دیدنش خوشحال شدم

یه عالمه بخلش کردمو بوسیدم

ساعت 8:30 مراسم شام بابایینا بود بابا رو گذاشتیم تالار و اومدیم خونه آماده شدیم

تا ساعت 11 تالار بودیم و بعدش رفتیم خونه مادربزرگمینا اونجا گوسفند قربونی کردن

 و حدودای 1 بود برگشتیم و از خستگی غش کردیم

از اونطرف خالمم واسه مهمونای نزدیک تو خونشون شام میداد که ما نتونستیم بریم

 اما همش دلم اونجا بود چون همه جوونا اونجا جمع بودن

 اما امیر گفت خوب شد نبودی چون کسی اونجا بود که دلش نمی خواسته منم برم

جمعه 3/3/1387

صبح بیدار شدیم و یکم خونه رو جمع و جور کردیم شاید مهمون بیاد خونمون اما کسی نیومد

ناهارو خوردیم و بعد از ظهر رفتیم خونه مادربزرگمینا

اونجا همش مهمون رفت و امد میکرد

حدودای 7 با یکی از عموهام رفتیم بستنی خوردیم و واسه شام برگشتیم خونه مادربزرگم

بماند که به علت رد کردن چراغ زرد پلیس نگهم داشت

و کلی اصرار کردم بی خیاله جریمه شد

(وای چقدر بدم میاد از اینکار خب جریمه کنه بره دیگه

 اما مثل اینکه جدیدا چراغ قرمز و رد کنی ماشینو می خوابونن)

شامم عموم برای40 نفر املت مخصوص سرآشپز درست کرد و بعد از شام مادربزرگم ساکشو باز کرد

یه عالمه فیلمبرداری کردیم و خندیدیم

مادربزرگم گفت هر کس هرچی دوست داره برداره

همه حمله کردن وعروسا و نوه ها و عمو ها حالشو بردن

خیلی خوش گذشت وقت شه عکساشو می ذارم

ساعت 2 برگشتیم خونه امروز صبحم با غزاله(خواهرزاده امیر) و مریم رفتیم بیرون

واسه غزاله شلوار خریدیم آخه فردا خالم تو تالار مراسم ناهار داره

خالم(مامان امیر)زنگ زد گفت بعد از ظهر بریم سوغاتیارو ببینیم

اما آقای محمدی زنگ زد گفت 5:30 جلسه ست اگه زود تموم شه منم میرم خونه خاله

راستی امروز خانوادگی ثبت نام کردیم واسه سفر حج

 

 

لیست سوغاتیایی که بابا و مادربزرگم برام اورده رو اینجا می نویسم بقیه شو امیر باید بیاد بگه

یه شلوار سفید – شلوار لی – کفش ورزشی – یه گردنبند مروارید – یه تی شرت – یه بلوز مجلسی – یه نیم تنه مجلسی – 3تا شال که می خوام بدم یه پیراهن و 2تا بلوز باهاش بدوزن – یه کیف مجلسی

 

 (بقیه پستو دوست جونم نوشته)

 

 سلام

ببخشید که من نمیرسم واسه نوشتن مطلب تو این وب که

یه گوشش اسمم هست ولی خودم نیست

خلاصه

من چهار شنبه رفتم دنبال مامان شب رسیدم فرودگاه اما از تنبلی یا مزاحم نشدن

دیگه نرفتم خونه فوامیل تا اونا هم استراحت کنن.مگه ضمانت کردن فامیلمون شدن آخه

تو فرودگاه حسابی گشتم و حسابی شکمی از عذا نه از غذا در آوردم

تا صبح که حدودای ۴:۳۹ بود که پروازشون زمین نشست

حاجی ( بابای الی جون )

تماس گرفت باهام که ما رسیدیم من هم گفتم ما رسیده بودیم

از اینطرف گزارش لحظه ای به الی خافالو با اس ام اس می فرستادم

ولی مگه بیدار میشد

تو خواب ساک سوغاتی ها رو میدید و می شمرد

یکی

نه دو تا

نه

..... تا

امممممممممممممممممممما

خبر نداشت که من جلوتر از اون به سوغاتیها رسیدم

منم عین سوغاتی ندیده ها جلوتر از اینکه برم حاجیها رو ماچ و بوسه و زیارت قبول بگم

ساک ها رو برداشتم اینقدر خندیدیم که نگین و نپرسین.

بگذریم که این دختر عمه خانوم الی به خاطر یه حرف من که گفته بودم سوغاتیت رو بر میدارم

کم مونده بود منو تیکه پاره کنه

مامان جونم یکم سرما خورده بود

حاجی عین جنتل من ها با پدر و مادرش

اومدن و همگی بعد از کلی صحبت از هم جدا شدیم ما رفتیم

خونه خالم تا دختر خالمو هم از اونجا برداریم و با خودمون بیاریمش زنجان

چون تو اینجا درس می خونه.خلاصه راه افتادیم

ساعت ۴ طوری تنظیم کردیم که کسایی که اومده بودن پیشواز زیاد معطل نشن.

منم چشمم فقط دنبال الی بود دیدم خانوم با ماشینشون اومد و

با کلی پز ززززززززززززززززززززززز

ما هم یه باد به غب غب انداختیم از دور تعظیم عرض کردیم

جواب با سر داد که قبوله

کلی مهمون داشتیم

خییییییییییییییییلی

واقعا خسته کننده بود ریزش رو دیگه بماند بعدا

شب ساک ها رو باز می کردن مامان می گفت این واسه آبجیه

این مال عروسم

اینقدر اینطوری گفت که دیگه همه دختر خاله هام شاکی شدن

مریم که از بس حسودی می کرد کم مونده

هر چی دهنش بیاد به مامانم بگه که

چیه همش واسه عروسه

فکر می کنم یه جورایی از من و الی خبر داشته باشه

فرشته که بیخیال

سمانه هم از بس کف کرده بود

انگشتشو گذاشته بود تو دهنش داشت می خوردتش

واقعا جای الی خالی

مامان کلی پارچه گرفته

کلی هم کفش و شال و دمپایی و اینجور چیزا

خیلی چیزا گرفته که واقعا نمی تونم بشمارم

منم زودی واسه الی نزدیک ۱۰ یا ۱۴ تیکه پارچه خوشگل رو البته به کمک ابجی

کنار گذاشتم

بعدا که مامان اومد گفت هر چی دوست داری بردار

واسه من هم یه سجاده آورده یه کلاه

از این کلاه های حاجی ها

یه دونه هم شلوار لی

ولی خوش به حال این عروس خانوم

چه پارچه هایی

وایییییییییییییییییییییییییییییییییی

دهنتون آب نیوفته ولی من تا حالا جایی از این پارچه ها ندیدم

ولی بابای الی واسه من هیچی نیاورده

 راستی مامان دو تا سرویس گردنبند مروارید هم  آورده

که یکیشو داد به آبجی یکیشم گذاشته کنار واسه

عروووووووووووووووووووووووووووس

حالا شما به من حق میدین حسودی کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 12:42 توسط من و دوست جونم |


سلام تعجب کردید من وسط اینهمه کار اومدم آپ کنم؟

راستش کار زیادی نمونده

دیروز بعد از ظهر امیر ساعت 5 با دامادشون رفتن تهران استقبال

امیر معمولا زیاد مسافرت میره اما این دفعه بدجوری دلشوره داشتم

عصرم ما رفتیم 3تا دسته گل سفارش دادیم برای استقبال، شیرینی خریدیم و از اونجام رفتیم خونه خالمینا

یکم وسایل سالاد و شستیم  و کمک کردیم که یهو آبجی

(خواهر امیر و ما ابجی صدا می کنیم) گفت:

چون ماشین یکم مشکل داشت و نگران بودیم نذاشتیم امیر تنها بره

اینو که گفت من داشتم دیگه دق میکردم

سریع به امیر smsزدم که چرا وقتی ماشینتون خرابه میری تو جاده و از این حرفا

حالا اون بیچاره ام در حال رانندگی با سرعت بالا

Sms زده میگه به خدا ماشین مشکلی نداره منم حالم خوبه

خلاصه منم خیالم راحت شد چون الکی که قسم نمی خوره تازه دروغم تاحالا بهم نگفته

ساعت 8 برگشتیم خونه تا ساعت 11 سریالمان را نگاه کردیم

آخه واجبه تو این گیر و دار ما فیلم ببینیم، می دونید که؟

صبح ساعته 5:30 بیدارشدم دیدم دوست جونم 4تا smsبهم زده

گفته که "پروازه بابایینا ساعت 4:10 نشسته و 6اومدن بیرون

 باباتم ساک سوغاتیاتو پشته ماشینه من گذاشت

میریم خونه خاله اینا یکم استراحت می کنیم و ظهر راه میوفتیم که حدود 4بعد از ظهر زنجان باشیم"

حالا کی میتونه این ساکارو از امیر بگیره

منم سریع رفتم حموم و اومدم مامان موهامو بیگودی بست که درستشون کنه

هی میگم مامان به خدا من بیرون هزار تا کار دارم الان وقتش نیست

میگه مهم اینه که به خودت برسی

خلاصه من تسلیمه خواسته مادر محترم نانازم شدم

اهان اینم بگم برم

من یه مدت بود می خواستم به مامان بگم که با امیر بهم sms می زنیم و باهم زیاد حرف می زنیم

(آخه بعد اینکه امیر اومد خونمون مامان نمیدونست یا به روی خودش نمی اورد که هنوز با امیر میحرفیم)

البته واسه من گفتنش به مامان خییلی سخته چون با مامانم راحت نمی تونم حرف بزنم

در صورتیکه مامان من فوق العاده ادم منطقیه و خیلی سعی میکنه با من راحت باشه

انقدرم که به من توجه میکنه به دیگران توجه نمیکنه

در واقع مشکل ارتباط مامان و من از طرفه منه نه مامانیه گلم

امروز صبح گفتم که بابایینا ساعت 6 رسیدن

گفت امیر بهت گفت؟

گفتم آره

ولی مامانم خیلی راحت این حرف و زد و اصلا عکس العمل خاصی انجام نداد

و من هنوز تو شو ک این رفتاره مامانم

خب فعلا من برم

بر میگرددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددم

حتما 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 9:23 توسط من و دوست جونم |


سلام وای از صبح می خوام بیام اینجا مگه وقت میشه

دیروز برای اولین بار بعد از 5سال رانندگی به علت سرعت غیر مجاز و نبستنه کمربند جریمه شدم

همشم تقصیره امیر بود که یکم باهم بحثیده بودیم

البته یادم نمی یاد سر چی حرفمون شد چون سعی می کنم زود فراموش کنم

تازه یکمم با اقا پلیسه بد حرف زدم که دوست جونم گفت نباید این کارو میکردم

خب عصبانی بودم دیگه

بعد از ظهرم 2عدد خواستگار سمج زنگ زدن خونمون یکی واسه من یکی واسه ابجی

که مامان هردوشونو رد کرد

شبم قبل ازخواب یه عالمه با امیر حرفیدیم و گفت اگه من موافق باشم

حلقه هامونو بدیم برامون بسازن

(چقدر ما خودمونو تحویل میگیریم حال میکنید دیگه؟)

راستی شمام به جز حلقه،انگشتر نشون و پشت حلقه دارید؟

صبح ساعت 8 بیدار شدم با مامان رفتیم هوارتا میوه خریدیم

من تاحالا نرفته بود میدون تره بار

انقده خوب بود همش بوی میوه میومد و یه عالمه میوه رنگارنگ

آدم روحش زنده میشد

بعدشم اومدیم ناهار درست کردیم و خوردیم

چندتا از کارتا مونده بود بردم اونارو دادم

می خواستم برم امیر و ببینم نشد چون بعد از ظهر مرخصی گرفته بود و رفته بود خونشون

آخه امروز بعد از ظهر میره تهران استقباله مامانشینا و بابامینا

من دوست داشتم باهاش برم اما خب نمیشه که

امیرم مجبور شد بره بهر حال عزیزم تک پسره و ازش انتظار دارن

بابایینا امشب ساعت 12 از جده پرواز دارن و اگه تاخیر نداشته باشه

 ساعته 3:30 میرسن ایران  و فردا بعد از ظهر میان اینجا

دلم برات یه ذره شده بابایی

یکم دیگه با مامان میریم خونه خالمینا(مامانه امیر) اگه کاری باشه انجام بدیم

باید گل و شیرنیم سفارش بدیم

پس فعلا بابای

 

دوست جونم با احتیاط رانندگی کنیا

من منتظرتم

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 14:2 توسط من و دوست جونم |