تبليغاتX
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم


سلام پست جدید و تو این آدرس می نویسم چون همه می گن وبلاگم سنگین شده

خونه جدید خاطراتمون

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 21:29 توسط من و دوست جونم |


سلام به همه ی دوستایه خوبم

من خیلی دلم می خواد به همه سر بزنم و کامنت بزارم اما خواهرم لپ تاپو برده تهران

و من مجبورم با کامپیوتر فندق کار کنم

و مدامم نمی تونم پایه کامپیوتر باشم چون مامان هی میگه چیکار می کنی

خب بابا که اصلا با من حرف نزد

دیشب کارایه بابارو مرتب کردم و شب به خیر گفتم رفتم بالا تو اتاقم بخوابم

امیرم معده ش خیلی درد می کرد و رفته بود دکتر بهش مسکن داده بود و حوصله نداشت

این ایرانسلم که اصلا sms نمیشد فرستاد

خط های دائمیم که sms شده 22تومن البته sms انگلیسی

دیشب بی خوابی زده بود سرم یهو حس کردم صدای پچ پچ می یاد از پایین

رفتم رو پله ها نشستم و شنیدم مامان و بابا دارن راجع به قضیه من و امیر حرف میزنن

کنجکاو(نه فضول ها)شدم ببینم چی میگن چون مطمئنن خیلی از حرفا بود که ممکن بود به من نگن

اما صدای تلوزیون بلند بود و من نمی تونستم بیشتر حرفاشونو بشنوم

والا حرفایی که من شنیدم اینا بود

که بابام می گفت: تو می دونی الهه خیلی دختر حساسیه و حرفا زود بهش بر می خوره و تازه همه چیز و تو خودش میریزه و زیاد سیاست زندگی نداره

الهه می تونه بره زیرزمین خونه خاله ش زندگی کنه؟

فردا یه حرف خاله و شوهر خالش بزنن میتونه با سیاست رفتار کنه و جلوشون وانسته؟

می تونه انتظارایی که از امیر به عنوان تک پسر دارنو تحمل کنه؟

امیر می تونه حساسیتایه الهه رو تحمل کنه و حمایتش کنه؟(بیچاره من)

با وضعیت مالی امیر میتونه زندگی کنه؟

یکمم در مورد اینکه نکنه امیر رفیقاشو بیاره خونه یا پسرخاله هام بیان خونه ما نگران بود

(البته امیر اصلا رفیق باز نیستا)

زیاد حرفاشونو نمیشنیدم فکر کنم از من بیشتر از امیر نگران بود(خدا شانس بده)

ولی حس کردم با خود امیر و خصوصیاتش مشکل نداره

ولی یه جام گفت فعلا نمی خوام با الهه مستقیم صحبت کنم

چراشو نمی دونم

امروز صبح که بیدار شدم مامانم گفت بابات زیاد قضیه رو جدی نمی گرفته و فکر کرده

امیرینا منصرف شدن

و چون خیلی به من وابسته ست یکم یه جوریه

و مامان گفت بهتره بابایه امیر یا شوهر خواهرش یه صحبتی با بابابکنن

حالا قراره مامان این حرفارو به خالم بزنه تا ببینیم چی میشه؟

 

پ.ن: الان خاله زنگ زد و مامان جریانو بهش گفت و خالم گفت کاملا حق داره

من الان زنگ میزنم به بابایه الهه و یه قراری میذاریم باهاش حرف بزنیم

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 10:41 توسط من و دوست جونم |


سلام به همه ی دوستایه خوبم

ممنون به خاطر همراهی و کامنتایه قشنگتون

دیروز هیچ اتفاق خاصی نیافتاد خیالتون راحت

در واقع اتفاقات دیروز

بذارید اول ماجرا رو تعریف کنم و بعد از احساسام بگم

دیروز خاله ساعت حدود 11 زنگ زد و با مامان صحبت کردکه بعد از ظهر یه سر میایم خونتون

همین که تلفونو قطع کرد عمه کوچیکم زنگ زد

و گفت عصر می خوان برن تهران و اگه وقت داشته باشم

یکم کمکش کنم که چطور تحقیقایه کلاسیشو انجام بده

گفتم باشه بیا با هم کار کنیم

این در حالی بود که مامان یکم سرما خورده بود و خونه یکم نا مرتب بود

عمه ساعت 12:30 اومد و تا ساعت 3 باهم کار کردیم و بعد رفتن

ساعت 3 ظرفایه ناهارو شستم و یه دوش گرفتم شد ساعت 4

اصلا دیروز همه چی بهم ریخته بود

خواهرم قرار بود ساعت 2 بره تهران که موند عصر 7رفت

برادرم کارورزی داشت که گفته بودن از یکشنبه بیاین

و ....

خلاصه خونه رو مرتب کردیم و منم یکم سر و وضعمو مرتب کردمو

خاله و دخترخالم ساعت 5:15 اومدن

پذیرایی کردمو همون موقع اون یکی خالم اومدن خونمون

داشتن میرفتن تهران مینام آماده شد و با اونا رفت

داداشمم رفت بیرون

دیگه تقریبا همه چی آروم شده بود

منم رفتم بالا تو اتاقم

ولی خوب صداشون میومد بالا

خالمینا تا ساعت 7:15 خونه ما بودن

کل این 2ساعت مامانم با خاله 3دقیقه ام راجع به ما حرف نزدن

یعنی من فقط شنیدم خاله گفت به ما بگید جوابتون چیه

و بقیش حرفایه خودشون بود و خاطرات مکه و ....

و رفتنیم خاله گفت با الهه و باباش حرف بزن من فردا صبح زنگ میزنم جواب بگیرم

شبم مامانم مثل اینکه با بابا حرف زده بود و بابامم گفته بود نظر الهه مهمه

امیر پسر بدی نیست

سر صبحونه ام بابا خیلی تو فکر بود

الانم مامان گفت چی بگم به خاله ت منم ناراحت شدم گفتم هر چی دوست داری

خیلی داغونم دلم می خواد برم امامزاده  دلم بدجوری گرفته

رفتارایه مامان و بابامو نمیفهمم

(همیشه از امیر تعریف میکنن)

صبح عصبانی شدم به مامان گفتم رفتاراتون معنیش چیه

اگه نمی خواین این ازدواج سر بگیره یا با امیر مشکلی دارید خوب به من بگید بدونم

مامان گفت این حرفا چیه میزنی ما اگه تو فکریم واسه اینه که این تصمیم واسه یه عمر زندگی توئه

ما که تاحالا دختر شوهر ندادیم بهت وابسته ایم

گیجیم نمیدونیم باید چیکار کنیم

اگه امیر مشکلی داشت حتی نمیذاشتیم بهش فکر کنی

نمی فهمم نمی فهمم اصلا دیگه شوق و ذوقی ندارم

شایدم من زیادی حساسم دیشبم خیلی بد با امیر حرف زدم

 اما اون همه حرفامو شنید و سعی کرد آرومم کنه و باهام بود

متاسفم اما حالم خوب نیست

دلم از همه گرفته خیلی احساسه تنهایی می کنم

 

پ.ن.: ممنون از کامنتاتون فکر می کنم من زیادی حساسم و یکمم غیر منطقی با جریان برخورد میکنم

خاله امروز زنگ زد که جواب بگیره مامانم گفت بابام قرار شده با من حرف بزنه و بعد جواب بدیم

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 10:5 توسط من و دوست جونم |


الان عمه کوچیکه میاد اینجا یکم بهش روش تحقیق یاد بدم

مامان امیر و آبجیشم عصر میان خونمون

وای استرس گرفتم

هیچ کاریم نکردم

امیر بدجنسسسسسسسسسسسسسسسس

ریز نوشت ۱ من(امیر ) :صبحی بعد صحبتم با الی مامان با من تماس گرفت و گفت چیکارکنم؟

گفتم هرچی خودتون صلاح می دونید

فکر کنم صلاحشونو دارن انجام میدن

ریز نوشت ۲ : بنده خدا عمه کوچیکه با این استرسی که الی داره چه روش تحقیقی یاد بگیره

من موندم

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 12:41 توسط من و دوست جونم |


 سلام صبحتون بخیر

امروز اول تیره و بالاخره بهار قشنگم تموم شد و تابستون رسید

خب از پنج شنبه تعریف می کنم

پنج شنبه صبح که از خواب بیدار شدم شدیدا عذاب وجدان گرفته بودم چون نسبت به رژیمم

2تا شکلات و نصف لیوان بستنی وانیلی خورده بودم(حدود 160 کالری اضافه)

تصمیم گرفتم یکم ورزش کنم

رفتم رو تردمیل و همین که 5دقیقه گذشت حوصلم سر رفت و به امیر smsزدم

که من تنها حوصلم سر میره و با من بحرف تا بتونم زیاد کار کنم

خلاصه من با سرعت 5.7 کیلوتر در ساعت در حالیکه یه دستم گوشی بود و sms میزدم

45دقیقه تقریبا دویدم(3240متر) و 164 کالری سوزوندمو یکم وجدان دردم از بین رفت

آخه تردمیل و بدجایی گذاشتمو حوصلم سر میره وقتی باهاش کار میکنم

شبم بعد از شام رفتیم خونه عمو وسطی

این عمویه من آرشیو فیلمایه معروف دنیا رو داره و یه ارشیوی از تمام تولدا و مراسما و عروسیایه فامیل

خیلی هنریه و به لوازم صوتی و تصویری اهمیت خاصی میده

با اهالی سینما و هنرم زیاد میگرده مثلا هر ماه دوره دارن با بعضی از این بازیگرا

مادربزرگم گاهی تعریف میکنه که پرویز پرستویی میومد خونمون انقدر آبدوغ خیار می خورد

 که همونجا خوابش میبرد

وای حرفم به گجاها کشید می خواستم بگم عموم آدم خاصیه

 2تا دختر نازم داره زن عمومم خیلی خانومه

هر وقت پیششم حس میکنم هم سن خودمه و مهمتر از همه اهل غیبت و حرفایه خاله زنکی نیست

با بهار دختر کوچیکشون تا ساعت 1 کارتونایه باربی رو نگاه کردیم

وای با اون لباسایه خوشگل و رنگارنگشون

جمعه صبح تا ظهرم به نوشتن فاکتورایه بابا گذشت

البته هنوز نصفشو نوشتم انقدر که دنگ و فنگ داشت

تازه هی نیمه خبیث امیر نمیذاشت کارمو انجام بدم

بعد از ظهرم مثل همیشه رفتیم خونه مادربزرگم

همه بودن دوست جونمم که همیشه هست زردالو هایه حیاط رسیده بودن و کلی زردآلو خوردیم

تازه اون خالم که تهران میشد و رفته بود مکه ام اومده بود زنجان و برامون سوغاتی اورده بود

عقد دخترخالم 29تیرماهه حدود 120 نفر مهمون دارن و اقوام نزدیک رو دعوت کردن

یعنی خاله و عمو و عمه و دایی با بچه هاشون که ازدواج نکردن

یعنی منم دعوتم و باید به فکر لباس باشم

خدایا من از لباس خریدن تو این هیکل م ت ن ف ر م

بعدشم پولایه این ماه و به مامان امیر و دخترخالم دادن

که خالمم جاشو با من عوض کرد و من الان پولدارم هرکی بخواد وقته خوبیه منو بدزده

شامم عمه کوچیکه دعوتمون کرده بود به مناسبت تولد فریماه فسقل و روز مادر که زودتر جشن گرفته بودن

خیلی خوش گذشت دیگه من که رسما خودمو خفه کردم انقدر رقصیدم

جمع خانواده پدریه من جمع خیلی خوبیه

هروقت دور هم جمع شیم اصلا نیاز به بهونه برای خوش بودن نداریم

دیشب حدود 30-40 نفر بودیم شامم از بیرون سفارش داده بودن

از این 40 نفر فقط 3نفر نشسته بودن بقیه همه وسط بودن مسخره بازی در میاوردن و میرقصیدن

خلاصه پارتی بود واسه خودش انقدر جیغ کشیدیم

تمام بچه ها صورتاشونو نقاشی کرده بودن خوشگل شده بودن

بعدشم سریع همه با هم همکاری کردن و همه جارو مرتب کردیم و ساعت 2 برگشتیم خونه

عکساشو سر فرصت براتون میذارم ببینید

تنها قسمت بد ماجرا این بود که من از ساعت 9:30 هر چی به امیر sms میزدم جواب نمیداد و

منم چون فکر نمیکردم خواب باشه یکم نگران شده بودم

اما مثل اینکه آقا خوشبه حالشون بود و یه شب تونست از نبود من سواستفاده کنه و با خیاله راحت بخوابه

خب اینم از خاطرات این دو روز 

 راستی زن عموم میگفت ارایشگرا برای آرایش عروس ابروهاشو با تیغ می تراشن

و نمی ذارن اعتراض کنی چون میگن کارشون خراب میشه

اخه خیلی وحشتناکه اون ابرو که دیگه ابرو نمیشه

واقعیت داره؟

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 9:6 توسط من و دوست جونم |