تبليغاتX
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم - تولد فرشته وخواستگار مریم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم


11_3_3v.gif

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوفید؟ ما نیستیم خوش میگذره؟

دیروز تولد فرشته بود من و مریم صبح رفتیم واسش هدیه بگیریم خیلی کاره سختی بود

چون من اصلا روحیاته فرشته رو نمی شناسم

اما بالاخره یه لباس خواب (تاپ و شلوارک) و آلبوم براش گرفتیم

(همش بیشتر شبیه خودم بود)

بعد از ظهرم ساعت 5 مریم اومد خونمونو باهم رفتیم

10 نفر بیشتر مهمون نداشت و جمع صمیمی بود خوش گذشت

من که کلی رقصیدم با هدفه سوزاندنه کالری

آخه حس می کنم این هفته وزنم زیاد تغییر نکرده

واسه همین 3روزه همش یا می رقصم یا ورزش می کنم

حدودای 9 شوهر خالم اومد دنبالمونو اومدیم خونه

تازگیا زود زود سرما می خورم نمی دونم بدنم ضعیف شده ؟

دیشب با امیر تا ساعته 4 بیدار بودیم و حرف می زدیم

طفلکی دوست جونمو دو شبه نمیذارم بخوابه دیروزم دیر رسیده بود سره کار

اونم گفت بالاخره عوضشو در میام  و وقتی داری از خواب می میری نمی ذارم بخوابیی

آخه ساعت 6 که کارش تموم میشه میره خونه وسایلشو بر میداره میره استخر

بعدشم که میاد خونه من نمی ذارم یکم استراحت کنه

یه عالمه حرف زدیم نمیدونم کدومشو بگم اما همین که راحت می تونیم حرفامونو بهم بزنیم

و به سلیقه ها و تفکرات هم احترام می ذاریم برام آرامش بخشه

امیر چند تام نظر داشت و بهم گفت اما اعتقاد داره آدم باید تصمیماتشو تو شرایطه واقعی بگیره

 و ما از الان نباید واسه چیزایی که معلوم نیست طبق خواسته ما پیش بره خیال بافی کنیم

و اعتقاد داره من خیلی سخت می گیرم مسائل و یک سال و نیم زمانه زیادیه واسه تصمیم گیری

و اگه من بخوام همیشه اینطوری تصمیم بگیرم همه زندگیم تو شک و تردید می گذره

امروزم برای مریم خواستگار قراره بیاد البته به نظر من یه تجربه ست

 چون پسره هم دیپلم داره و هم 8سال از مریم بزرگتره

خیلی استرس داشت و از منم خواست برم خونشون اما امیر گفت درست نیست من اونجا باشم

منم از اول که نمی خواستم برم

این 2روز رمان " عشق مرز ندارد" و خوندم که به نظرم ارزش خوندن نداره

و رمانه "عقل و احساس " از جین استین و شروع کردم که تا اینجا رمانه قوی و جالبیه

فعلنم از نتایج این آزمونه استخدامی خبری نیست و ما همچنان سر کاریم

دعا کنید

 

پ.ن.: بهار بدجنس به خدا من همش دلم می خواد اپ کنم و آن باشم اما من تو خونمو مامان هی تنها می مونه حوصله ش سر میره یا بیرون میره کارارو بهم می سپاره واسه همین نمی تونم یه سره آن باشم اما زود زود میام بهت سر میزنم

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 10:17 توسط من و دوست جونم |