تبليغاتX
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم - مهمونایی از ارومیه و دوست جونه خوش تیپه من

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم


سلام به دوستایه نازنینم و دوست جووووووووووووووونم

امیدوارم همگی هفته خوبی رو شروع کرده باشید

باور کنید من هی می خوام بیام اینجا بنویسما اما نمی دونم چرا نمیشه

5شنبه بعد از ظهر یکی از دوستایه قدیمی بابام با دامادشونو نوه شون از ارومیه اومدن خونه ما

ما هم که طبق معمول که مهمون میاد خودکشی می کنیم مشغوله پذیرایی شدیم

البته 5سالی میشد ندیده بودیمشون

نوه شون یه پسل قند عسل9ماهه بود اصلا غریبی نمی کرد و گریه ام تو کارش نبود

منم هی ازش واسه امیر تعریف می کردم اونم بی جنبه از حرفایه من بل(bol) می گرفت

خیلی به ما محبت دارن و کلی واسمون هدیه و سوغاتی آوردن

مثل نقل بیدمشک، حلوای گردو، 2 نوع کلوچه محلی و یه ظرف شیرینی خوری خوشگل

(اگه امیر بود حتما کش می رفت)

شام و که خوردیم خانومه دوست بابامو دخترش گفتن ما می خوایم پیشه الهه و مینا بخوابیمو کلی حرف بزنیم

فکرشو کنید اولا که ما اصلا حرفه مشترک باهم نداریم ثانیا من اگه یه شب خوابم بهم بریزه تا 2-3 روز کسلم

چون شبه قبلشم تا 4 با امیر بیدار بودیم دیگه از خواب داشتم میمردم

خلاصه اینا شب جاهاشونو تو اتاقه ما انداختن

مامانم یه دست رختخوابه کوچولو واسه نی نی شون انداخت

من قربون صدقه نی نی میرفتمو امیر میگفت وقتی شب گریه کرد بهت میگم

من 2 ساعت فقط نی نی رو که خواب بود نگاه کردم عاشقه خوابه نی نیام

ولی تا خود صبح یه ذره این بچه نق نزد و تخت خوابید (بزنم به تخته)

من و امیر که توبه نمیکنیم دوباره همون شبم یه عالمه حرفیدیم

صبح بیدار شدیم و صبحونه رو خوردیم گفتن کار دارن و باید برن

مامان سریع واسه ناهارشون کتلت درست کرد که تو راه بخورن

و حدودای 10 بود رفتن و قرار شد ما تابستون یه سر بریم ارومیه

امیر شب خونه اون یکی خالم مونده بود و

 ناهارم رفته بودن دیزی خریده بودنو کلی خوش به حالشون شده بود

بهش گفتم میای خونه مادربزرگینا؟

گفت میره خونه و به خودش میرسه و میاد

خالم یه تی شرت سفید خریده که خیلی خوشگله رنگه سفیدم به امیر میاد

بهش گفتم اونو بپوشه ببینم چطوری میشه

وای دوست جونم جییییییییییییییییییییییییگر شده بود

با اون هیکله ورزشکاری و تی شرته تقریبا اندامی

تازه بابایی از اون تی شرتا واسه منم آورده و کلی می خوایم بهم پز بدیم

دیگه دیگه دیگه

من کتاب" عقل و احساس" و تموم کردم کتابه خیلی خوبیه

چند روزه ساعت 9:15 با شبکه 3 برنامه آهنگه تندرستی ورزش می کنم

عصرام تردمیل میرمو دراز نشست

(می خوام بازوهام مثل امیر شه)

2شنبه وقته دکتر دارم اما حس میکنم بیشتر از نیم کیلو کم نکردم

مجله هنر آشپزیه این ماهمم اومد همش دسره و غذاهای خومشزه

اون DVD هارم برام فرستادن اما دوباره زیرنویس نداره

(الان زنگ زدم راهنماییم کردن زیرنویساش اومد مرسی آقای مهربون)

خب دیگه برم کارایه آخره ماهه بابارو مرتب کنم

فعلا بابای

 

برایه دوست جونم نوشت:

به خاطر اشتیاقی که واسه زندگی با من داری و به خاطر نگاهه منطقی و قشنگت به همه مسائل

به خاطر اینکه با اینکه صبح زود باید بری سرکار ولی تا 3-4 نصفه شب بیدار می مونی و باهام حرف میزنی

به خاطر اینکه به سلیقه و فکرام احترام می ذاری و ارزش قائلی

ازت یه دنیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ممنونم                                    

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 10:29 توسط من و دوست جونم |