تبليغاتX
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم - ........

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم


سلام سلام سلام

خیلی از این تعطیلات بدم  میاد

اصلا حسه خوبی نداره

البته واسه خیلیا فرصتیه واسه تمدد اعصاب و رفع خستگی مثل دوست جونه من.

اما خب 5روز زیاده، مسافرتم که نمیشه رفت چون همه جا شلوغه

سه شنبه صبح به امیر گفتم نمیشه بابات خونشو بفروشه و بره یه خونه ویلایی یه طبقه بگیره واسه خودشونو

 یه آپارتمانم واسه ما (من اصلا پررو نیستما فقط پیشنهاد دادم)

امیر گفت نمیدونه اخه باباش سنی ازش گذشته و زیاد اهل ریسک نیست اما گفت باهاش حرف میزنه

دیروز صبحم رفته بود چند تا بنگاه سرزده بود و قیمت گرفته بود آپارتمانا که همه متری 1200000 تومن بودن

و خونه های تک واحدی گرون بودن و قدیم ساخت اما یه خونه دیده بود که 3 واحد95،100،120 داشت و

 زیر قیمت میداد و با خونه امیرینا یه قیمت بود

ظهر با باباش حرف زده بود و باباش زیاد از ایده یه خونه یک طبقه و آپارتمان خوشش نیومده بود

اما از خونه 3واحدیه خوشش اومده بود اما گفته بود اول باید خونمون فروش بره

البته خالمم یکم ناراحت شده بود که از الان می خوای از ما جداشی

ما که کاریتون نداریم تازه کمکتونم می کنیم و حرفایی که امیر یه کوچولو ناراحت شده بود

و قرار شد امیر بیشتر پی گیر بشه و هفته بعد ببینه چه خبره

چقدر خوشحال شدم که به حرفم اهمیت داد و پی گیر شد

(امیر واقعا با توجهات و رفتاراش داره منو اغفال میکنه ها)

دیروز بعد از ظهر مامانینا رفتن تهران استقباله خالم(که خونشون تهرانه)از مکه برگشته بودن

من و حمید و مینا نرفتیم آخه قراره امروز برگردن و به خستگیش نمی ارزید

شب مادربزرگم اومد پیشمون موند

منم جای مامان بزرگ و مینا رو پایین انداختمو خودم بالا تهنا خوابیدم با امیر کلی حرفیدیم

صبح ساعت 7 امیرو بیدار کردم که بره پول این ماهه لیلا رو بریزه

گفت بذار نیم ساعت بخوابم

7:30 بهش زنگ زدم دیوونه صداشو خواب آلود کرده میگه وای الی فقط 5قیقه دیگه

منم گفتم ز ه ر م ا ر پاشو ببینم دیر شد

دیگه شرمنده محبت و ادب من شد و گفت نیم ساعته بیدار شده اماده ست و داره میره بانک

منم رفتم صبحونه رو آماده کردم مادربزرگم بیدار شد و باهم نشستیم صبحونه خوردن

مامان بزرگم گفت الی همه ی زحمت هایی که تو بچه گی تا حالا برای بابات کشیدم

حلالتر از شیر مادر باشه براش

خیلی تو مکه زحمته مارو کشید امیدوارم همیشه خیر ببینه تو زندگیش

مادربزرگم که اینو گفت انقدر خوشحال شدم من به دعای پدر و مادر خیلی اعتقاد دارم

یعنی میشه منم وقتی به سن بابایی رسیدم مامان و بابام اینجوری ازم راضی باشن

فکر نکنم چون اخلاقم خیلی گ ن د ه

ساعت حدودای 9 شد آماده شدم رفتم پیش امیر

تا ساعت 12 باهم بودیم نقشه خونه کشیدیم و تا اینجا اگه بخوایم بریم طبقه پایین خونه خاله اینا  زندگی کنیم یه مدت و  اونجارو به سلیقه خودمون درست کنیم باید 7ملیون بخرجیم

(ولی عوضش توپ میشه 150 متر خونه) و نقشه هایی که امیر داره عالی میشه

من که خیلی حس خوبی داشتم انقدر ذوق می کردم که امیر تعجب کرده بود

تازه واسم آب میوه و بستنی خانواده کاراملی و آدامس و پفک اینام خریده بود

اما من فقط آبمیوه خوردم با 3قاشق بستنی(مگه می ذاشت بخورم اخه)

آدامسمم اوردم با خودم اما اهله پفک و چیپس نیستم

روز خوبی بود خیلی خوش گذشت و احساس آرامش کردم

زن عمویه امیر براش سوغاتی آورده بود از مکه روی نایلون نوشته بود امیر

امیر می گفت وقتی بازش کردم دیدم یه پارچه خانومونست

شاکی شده بود که همه چی واسه عروس خانومه

برگشتنیم امیر 2تا پیرتزای گندههههههههههههههه خرید برامون و اوردم خونه

 و خودشم رفت پیش پسرخاله هام(من الان یک عدد الی شرمنده محبتهای دوست جونم هستم)

(آخه همه خاله هام رفتن تهران و فقط بچه ها موندن زنجان)

گرچه یکی از فامیلامون دوباره مارو اونجا دید البته منو نشناخت اما کلی با امیر احوال پرسی کردن

اومدم ناهارو که خوردیم تخت خوابیدم تا الان که این پست و بنویسمو برم یه فکری واسه شام کنم

مامانینا حدودای 8 میرسن زنجان

 

پ.ن.1: احساس می کنم خیلی خوشبختم وقتی بهم گفتی عاشقم شدی

پ.ن.2: یه بعد از ظهر با مامان کلی حرف زدیم و گفت باید تکلیفه امیر و روشن کنم و درست نیست بیشتر از این معطلشون کنم و گفت زود تصمیمتو بگیر و بهشون بگو هر وقت خواستن تشریف بیارن و گفت به امیر بگو پیگیره مرکز مشاوره ژنتیک بشه و امیر قراره امروز بره ببینه چه خبره و چه شرایطی داره

پ.ن.3: بهار بیا دیگه دلم تنگ شده آخه

پ.ن.4: ندا زنجانه و احتمالا شنبه ببینمش انقدر دلم براش تنگ شده 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 17:50 توسط من و دوست جونم |