تبليغاتX
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم - عقد دخترخاله و تفلد فریماه

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم


 سلام صبحتون بخیر

امروز اول تیره و بالاخره بهار قشنگم تموم شد و تابستون رسید

خب از پنج شنبه تعریف می کنم

پنج شنبه صبح که از خواب بیدار شدم شدیدا عذاب وجدان گرفته بودم چون نسبت به رژیمم

2تا شکلات و نصف لیوان بستنی وانیلی خورده بودم(حدود 160 کالری اضافه)

تصمیم گرفتم یکم ورزش کنم

رفتم رو تردمیل و همین که 5دقیقه گذشت حوصلم سر رفت و به امیر smsزدم

که من تنها حوصلم سر میره و با من بحرف تا بتونم زیاد کار کنم

خلاصه من با سرعت 5.7 کیلوتر در ساعت در حالیکه یه دستم گوشی بود و sms میزدم

45دقیقه تقریبا دویدم(3240متر) و 164 کالری سوزوندمو یکم وجدان دردم از بین رفت

آخه تردمیل و بدجایی گذاشتمو حوصلم سر میره وقتی باهاش کار میکنم

شبم بعد از شام رفتیم خونه عمو وسطی

این عمویه من آرشیو فیلمایه معروف دنیا رو داره و یه ارشیوی از تمام تولدا و مراسما و عروسیایه فامیل

خیلی هنریه و به لوازم صوتی و تصویری اهمیت خاصی میده

با اهالی سینما و هنرم زیاد میگرده مثلا هر ماه دوره دارن با بعضی از این بازیگرا

مادربزرگم گاهی تعریف میکنه که پرویز پرستویی میومد خونمون انقدر آبدوغ خیار می خورد

 که همونجا خوابش میبرد

وای حرفم به گجاها کشید می خواستم بگم عموم آدم خاصیه

 2تا دختر نازم داره زن عمومم خیلی خانومه

هر وقت پیششم حس میکنم هم سن خودمه و مهمتر از همه اهل غیبت و حرفایه خاله زنکی نیست

با بهار دختر کوچیکشون تا ساعت 1 کارتونایه باربی رو نگاه کردیم

وای با اون لباسایه خوشگل و رنگارنگشون

جمعه صبح تا ظهرم به نوشتن فاکتورایه بابا گذشت

البته هنوز نصفشو نوشتم انقدر که دنگ و فنگ داشت

تازه هی نیمه خبیث امیر نمیذاشت کارمو انجام بدم

بعد از ظهرم مثل همیشه رفتیم خونه مادربزرگم

همه بودن دوست جونمم که همیشه هست زردالو هایه حیاط رسیده بودن و کلی زردآلو خوردیم

تازه اون خالم که تهران میشد و رفته بود مکه ام اومده بود زنجان و برامون سوغاتی اورده بود

عقد دخترخالم 29تیرماهه حدود 120 نفر مهمون دارن و اقوام نزدیک رو دعوت کردن

یعنی خاله و عمو و عمه و دایی با بچه هاشون که ازدواج نکردن

یعنی منم دعوتم و باید به فکر لباس باشم

خدایا من از لباس خریدن تو این هیکل م ت ن ف ر م

بعدشم پولایه این ماه و به مامان امیر و دخترخالم دادن

که خالمم جاشو با من عوض کرد و من الان پولدارم هرکی بخواد وقته خوبیه منو بدزده

شامم عمه کوچیکه دعوتمون کرده بود به مناسبت تولد فریماه فسقل و روز مادر که زودتر جشن گرفته بودن

خیلی خوش گذشت دیگه من که رسما خودمو خفه کردم انقدر رقصیدم

جمع خانواده پدریه من جمع خیلی خوبیه

هروقت دور هم جمع شیم اصلا نیاز به بهونه برای خوش بودن نداریم

دیشب حدود 30-40 نفر بودیم شامم از بیرون سفارش داده بودن

از این 40 نفر فقط 3نفر نشسته بودن بقیه همه وسط بودن مسخره بازی در میاوردن و میرقصیدن

خلاصه پارتی بود واسه خودش انقدر جیغ کشیدیم

تمام بچه ها صورتاشونو نقاشی کرده بودن خوشگل شده بودن

بعدشم سریع همه با هم همکاری کردن و همه جارو مرتب کردیم و ساعت 2 برگشتیم خونه

عکساشو سر فرصت براتون میذارم ببینید

تنها قسمت بد ماجرا این بود که من از ساعت 9:30 هر چی به امیر sms میزدم جواب نمیداد و

منم چون فکر نمیکردم خواب باشه یکم نگران شده بودم

اما مثل اینکه آقا خوشبه حالشون بود و یه شب تونست از نبود من سواستفاده کنه و با خیاله راحت بخوابه

خب اینم از خاطرات این دو روز 

 راستی زن عموم میگفت ارایشگرا برای آرایش عروس ابروهاشو با تیغ می تراشن

و نمی ذارن اعتراض کنی چون میگن کارشون خراب میشه

اخه خیلی وحشتناکه اون ابرو که دیگه ابرو نمیشه

واقعیت داره؟

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 9:6 توسط من و دوست جونم |