تبليغاتX
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم - ماجراهایه اولین روز تابستون

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم


سلام به همه ی دوستایه خوبم

ممنون به خاطر همراهی و کامنتایه قشنگتون

دیروز هیچ اتفاق خاصی نیافتاد خیالتون راحت

در واقع اتفاقات دیروز

بذارید اول ماجرا رو تعریف کنم و بعد از احساسام بگم

دیروز خاله ساعت حدود 11 زنگ زد و با مامان صحبت کردکه بعد از ظهر یه سر میایم خونتون

همین که تلفونو قطع کرد عمه کوچیکم زنگ زد

و گفت عصر می خوان برن تهران و اگه وقت داشته باشم

یکم کمکش کنم که چطور تحقیقایه کلاسیشو انجام بده

گفتم باشه بیا با هم کار کنیم

این در حالی بود که مامان یکم سرما خورده بود و خونه یکم نا مرتب بود

عمه ساعت 12:30 اومد و تا ساعت 3 باهم کار کردیم و بعد رفتن

ساعت 3 ظرفایه ناهارو شستم و یه دوش گرفتم شد ساعت 4

اصلا دیروز همه چی بهم ریخته بود

خواهرم قرار بود ساعت 2 بره تهران که موند عصر 7رفت

برادرم کارورزی داشت که گفته بودن از یکشنبه بیاین

و ....

خلاصه خونه رو مرتب کردیم و منم یکم سر و وضعمو مرتب کردمو

خاله و دخترخالم ساعت 5:15 اومدن

پذیرایی کردمو همون موقع اون یکی خالم اومدن خونمون

داشتن میرفتن تهران مینام آماده شد و با اونا رفت

داداشمم رفت بیرون

دیگه تقریبا همه چی آروم شده بود

منم رفتم بالا تو اتاقم

ولی خوب صداشون میومد بالا

خالمینا تا ساعت 7:15 خونه ما بودن

کل این 2ساعت مامانم با خاله 3دقیقه ام راجع به ما حرف نزدن

یعنی من فقط شنیدم خاله گفت به ما بگید جوابتون چیه

و بقیش حرفایه خودشون بود و خاطرات مکه و ....

و رفتنیم خاله گفت با الهه و باباش حرف بزن من فردا صبح زنگ میزنم جواب بگیرم

شبم مامانم مثل اینکه با بابا حرف زده بود و بابامم گفته بود نظر الهه مهمه

امیر پسر بدی نیست

سر صبحونه ام بابا خیلی تو فکر بود

الانم مامان گفت چی بگم به خاله ت منم ناراحت شدم گفتم هر چی دوست داری

خیلی داغونم دلم می خواد برم امامزاده  دلم بدجوری گرفته

رفتارایه مامان و بابامو نمیفهمم

(همیشه از امیر تعریف میکنن)

صبح عصبانی شدم به مامان گفتم رفتاراتون معنیش چیه

اگه نمی خواین این ازدواج سر بگیره یا با امیر مشکلی دارید خوب به من بگید بدونم

مامان گفت این حرفا چیه میزنی ما اگه تو فکریم واسه اینه که این تصمیم واسه یه عمر زندگی توئه

ما که تاحالا دختر شوهر ندادیم بهت وابسته ایم

گیجیم نمیدونیم باید چیکار کنیم

اگه امیر مشکلی داشت حتی نمیذاشتیم بهش فکر کنی

نمی فهمم نمی فهمم اصلا دیگه شوق و ذوقی ندارم

شایدم من زیادی حساسم دیشبم خیلی بد با امیر حرف زدم

 اما اون همه حرفامو شنید و سعی کرد آرومم کنه و باهام بود

متاسفم اما حالم خوب نیست

دلم از همه گرفته خیلی احساسه تنهایی می کنم

 

پ.ن.: ممنون از کامنتاتون فکر می کنم من زیادی حساسم و یکمم غیر منطقی با جریان برخورد میکنم

خاله امروز زنگ زد که جواب بگیره مامانم گفت بابام قرار شده با من حرف بزنه و بعد جواب بدیم

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 10:5 توسط من و دوست جونم |